احمد شاملو, دکلمه شعر, دکلمه های احمد شاملو, شعر معاصر, گلچین اشعار شاملو

اشعار فلسفی شاملو

اشعار فلسفی شاملو

اشعار فلسفی شاملو. دانلود دکلمه های فلسفی شاملو + متن شعرها + پخش آنلاین در فضای سایت.

بازهم می گویم، تفکیک شعرهای شاملو به واسطه ی محتوای عاشقانه، فلسفی، سیاسی یا… بسیار سخت یا حتا کاملن اشتباه است. چرا که هر شعر دارای ابعاد مختلفی ست. به طور مثال یک شعر می تواند فلسفی _ عاشقانه یا فلسفی _ سیاسی باشد. اما در این مطلب گلچینی از شعرهای شاملو را گردآوری کرده ام که بُعد فلسفی شان پررنگ تر است.

به جرات می توانیم شاملو را اومانیست ترین شاعر تاریخِ ادبیات بدانیم.

این جمله، جمله ی شفیعی کدکنی ست.

نه این که دیگران اومانیست نبودن، منظور از اومانیست ترین شاعر، شاعری ست که بیشتر از  دیگران از انسان سخن گفته است. همه ی فلسفه را متمرکز بر انسان کرده، نه بر چیزهای ماورای طبیعی. شاملو تلاش می کند نگاه انسان را از آسمان به زمین بیاورد. شاید تمام این حرف هایی که گفتم را بتوانم با یک جمله از ژان پل سارتر کامل کنم: «زمانی که انسان به خدا اعتقاد داشته باشد، ناچار انسان موجودی درجه دوم می شود. و چیز دیگری اهمیت بیشتری از انسان پیدا می کند».

  • در شعر شاملو، مهم ترین چیز انسان است.

گلچین اشعار فلسفی شاملو

شعر که زندان مرا بارو مباد شاملو

که زندانِ مرا بارو مباد
جز پوستی که بر استخوانم.

بارویی آری،
اما
گِرد بر گِردِ جهان
نه فراگردِ تنهاییِ جانم.

آه
آرزو! آرزو!

پیازینه پوستوار حصاری
که با خلوتِ خویش چون به خالی بنشینم
هفت دربازه فراز آید
بر نیاز و تعلقِ جان.
فروبسته باد
آری فروبسته باد و
فروبسته‌تر،
و با هر دربازه
هفت قفلِ آهن‌جوشِ گران!

آه
آرزو! آرزو!

۱۳۴۸

پخش آنلاین شعر که زندان مرا بارو مباد با صدای شاملو:

فایل صوتی:

اشعار فلسفی شاملو

شعر مرد مصلوب شاملو

مردِ مصلوب
دیگر بار به خود آمد.
درد
موجاموج از جریحه‌ی دست و پایش به درونش می‌دوید
در حفره‌ی یخ‌زده‌ی قلبش
در تصادمی عظیم
منفجر می‌شد
و آذرخشِ چشمک‌زنِ گُدازه‌ی ملتهبش
ژرفاهای دور از دسترسِ درکِ او از لامتناهی حیاتش را
روشن می‌کرد.

دیگربار نالید:
«ــ پدر، ای مهرِ بی‌دریغ،
چنان که خود بدین رسالتم برگزیدی چنین تنهایم به خود وانهاده‌ای؟
مرا طاقتِ این درد نیست
آزادم کن آزادم کن، آزادم کن ای پدر!»
و دردِ عُریان
تُندروار
در کهکشانِ سنگینِ تنش
از آفاق تا آفاق
به نعره درآمد که:
«ــ بیهوده مگوی!
دست من است آن
که سلطنتِ مقدرت را
بر خاک
تثبیت
می‌کند.

جاودانگی‌ست این
که به جسمِ شکننده‌ی تو می‌خَلَد
تا نامت اَبَدُالاباد
افسونِ جادوییِ‌ نسخ بر فسخِ اعتبارِ زمین شود.

به جز این‌ات راهی نیست:
با دردِ جاودانه شدن تاب آر ای لحظه‌ی ناچیز!»

و در آن دم در بازارِ اورشلیم
به راسته‌ی ریس‌بافان پیچید مردِ سرگشته.
لبانِ تاریکش بر هم فشرده بود و
چشمانِ تلخش از نگاه تهی:
پنداری به اعماقِ تاریکِ درونِ خویش می‌نگریست.
در جانِ خود تنها بود
پنداری
تنها
در جانِ خود
به تنهایی‌ خویش می‌گریست.

مردِ مصلوب
دیگربار
به خود آمد.
جسمش سنگین‌تر از سنگینای زمین
بر مِسمارِ جراحاتِ زنده‌ی دستانش آویخته بود:
«ــ سَبُکم سبکبارم کن ای پدر!
به گذارِ از این گذرگاهِ درد
یاری‌ام کن یاری‌ام کن یاری‌ام کن!»

و جاودانگی
رنجیده خاطر و خوار
در کهکشانِ بی‌مرزِ دردِ او
به شکایت
سر به کوه و اقیانوس کوفت نعره‌کشان که:
«ــ یاوه منال!
تو را در خود می‌گُوارم من تا من شوی.
جاودانه شدن را به دردِ جویده‌شدن تاب آر!»

و در آن هنگام
برابرِ دکه‌ی ریس‌فروشِ یهودی
تاریک ایستاده بود مردِ تلخ، انبانچه‌ی سی‌پاره‌ی نقره در مُشتش.
حلقه‌ی ریسمانی را که از سبد بر داشت مقاومت آزمود
و انبانچه‌ی نفرت را
به دامنِ مردِ یهودی پرتاب کرد مرد تلخ.

مرد مصلوب
از لُجِّه‌ها‌ی سیاهِ بی‌خویشی برآمد دیگربار سایه‌ی مصلوب:
«ــ به ابدیت می‌پیوندم.
من آبستنِ جاودانگی‌ام، جاودانگی آبستنِ من.
فرزند و مادرِ تواَمانم من،
اَب و اِبنم
مرا با شکوهِ تسبیح و تعظیم از خاطر می‌گذرانند
و چون خواهند نامم به زبان آرند
زانوی خاکساری بر خاک می‌گذارند:
El Cristo Rey!»
«Viva, Viva el Cristo Rey!



و درد
در جانِ سایه
به تبسمی عمیق شکوفید.

مردِ تلخ که بر شاخه‌ی خشکِ انجیربُنی وحشی نشسته بود سری جنباند و با خود گفت:
«ــ چنین است آری.
می‌بایست از لحظه
از آستانه‌ی زمان تردید
بگذرد
و به گستره‌ی جاودانگی درآید.
زایشِ دردناکی‌ست اما از آن گزیر نیست.
بارِ ایمان و وظیفه شانه می‌شکند، مردانه باش!»

حلقه‌ی تسلیم را گردن نهاد و خود را
در فضا رها کرد.
با تبسمی.

شبح مصلوب در دل گفت:

«ــ جسمی خُرد و خونین
در رواقِ بلندِ سلطنتِ ابدی…
اینک، منم !
شاهِ شاهان!
حُکمِ جاودانه‌ی فسخم بر نسخِ اعتبارِ زمین!»

درد و جاودانگی به هم در نگریستند پیروزشاد
و دست در دستِ یکدیگر نهادند
و شبحِ مصلوب در تلخای سردِ دلش اندیشید:

«ــ اما به نزدیکِ خویش چه‌ام من؟
ابدیتِ شرمساری و سرافکندگی!
روشناییِ مشکوکِ من از فروغِ آن مردِ اسخریوتی‌ست که دمی پیش
به سقوطِ در فضای سیاهِ بی‌انتهای ملعنت گردن نهاد.
انسانی برتر از آفریدگانِ خویش
برتر از اَب و اِبن و روحُ‌القدس.
پیش از آنکه جسمش را فدیه‌ی من و خداوندِ پدر کند
فروتنانه به فروشدن تن درداد
تا کَفِّه‌ی خدایی ما چنین بلند برآید.
نورِ ابدیتِ من
سربه‌زیر
در سایه‌سارِ گردن‌فرازِ شهامتِ او گام بر خواهد داشت!»

با آهی تلخ
کوتاه و تلخ

سرِ خارآذینِ شبح بر سینه شکست و
«مسیحیت»
شد.

کامیاب و سیر
درد شتابان گذشت و
درمانده و حیران
جاودانگی
سر به زیر افکند.

زمین بر خود بلرزید
توفان به عصیان زنجیر برگسیخت
و خورشید
از شرمساری
چهره در دامنِ تاریکِ کسوف نهان کرد.

زیرِ خاک‌پُشته‌ی خاموش
سوگواران به زانو درآمدند
و جاودانگی
سربندِ سیاهش را بر ایشان گسترد.

۳۱ شهریورِ ۱۳۶۵

پخش آنلاین شعر مرد مصلوب با صدای شاملو:

فایل صوتی:

شعر مرد مصلوب با صدای شاملو

شعر مرد مصلوب با صدای شاملو

اشعار فلسفی شاملو

شعر مرگ ناصری شاملو

با آوازی یکدست
یکدست
دنباله‌ی چوبینِ بار
در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک می‌کشید.

«- تاجِ خاری بر سرش بگذارید!»

و آوازِ درازِ دنباله‌ی بار
در هذیانِ دردش
یکدست
رشته‌یی آتشین
می‌رشت.

«- شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

از رحمی که در جانِ خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالیِ خویشتن نگریست

«- تازیانه‌اش بزنید!»

رشته‌ی چرم‌باف
فرود آمد،
و ریسمانِ بی‌انتهای سُرخ
در طولِ خویش
از گرهی بزرگ
برگذشت.

«- شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

از صفِ غوغای تماشاییان
العازر
گام‌زنان راهِ خود گرفت
دست‌ها
در پسِ پُشت
به هم درافکنده،
و جانَش را از آزارِ دگرانِ دِینی گزنده
آزاد یافت:

«- مگر خود نمی‌خواست، ورنه می‌توانست!»

آسمانِ کوتاه
به سنگینی
بر آوازِ رو در خاموشیِ رحم
فرو افتاد.
سوگواران
به خاک پُشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.

۷ بهمنِ ۱۳۴۴

پخش آنلاین شعر مرگ ناصری با صدای شاملو:

فایل صوتی:

اشعار فلسفی شاملو

شعر زمین خسته شاملو

پس آه واره یی چالاک

بر خاک

جنبید

تا زمین ِ خسته به سنگینی نفسی بکرد

سخت

سرد.

چشمه های روشن

بر کوه ساران جاری شد .

و سیاهی ِ عطشان ِ شب آرام یافت .

و آن چیزها همه

که از آن پیش

مرگ را

در گودنای خواب

تجربه یی می کردند

تند و دَم دَمی

حیات را به احتیاط

محکی زدند.

پس به ناگاهان همه با هم بر آغازیدند

و آفتاب

برآمد

و مُرده گان

به بوی حیات

از بی نیازی های خویشتن آواره شدند.

شهر

هراسان

از خواب آشفته ی خویش

بر آمد

و تکاپوی سیری ناپذیر ِ انباشتن را

از سر گرفت .

انباشتن و

هر چه بیش انباشتن

آری

که دست ِ تهی را

تنها

بر سر می توان کوفت .

و خورشید لحظه یی سوزان است ،

مغرور و گریزپای

لحظه ی مکرر ِ سوزانی ست

از همیشه

و در آن دَم که می پنداری

بر ساحل ِ جاودانه گی پا بر خاک نهاده ای

این تنگ چشم

از همه وقتی پا در گریزتر است ..

پخش آنلاین شعر زمین خسته با صدای شاملو:

فایل صوتی:

اشعار فلسفی شاملو

شعر چلچلی شاملو

من آن مفهومِ مجرد را جُسته‌ام.

پای‌درپای آفتابی بی‌مصرف
که پیمانه می‌کنم
با پیمانه‌ی روزهای خویش که به چوبین کاسه‌ی جذامیان ماننده است،
من آن مفهومِ مجرد را جُسته‌ام
من آن مفهومِ مجرد را می‌جویم.
پیمانه‌ها به چهل رسید و از آن برگذشت.
افسانه‌های سرگردانی‌ات
ای قلبِ دربدر
به پایانِ خویش نزدیک می‌شود.

بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می‌دَرانَد:
ما به حقیقتِ ساعت‌ها
شهادت نداده‌ایم
جز به گونه‌ی این رنج‌ها
که از عشق‌های رنگینِ آدمیان
به نصیب برده‌ایم
چونان خاطره‌یی هریک
در میان نهاده
از نیشِ خنجری
با درختی.

با این همه از یاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم
(خود اگر
شاهکارِ خدا بود
یا نبود)،
و عشق را
رعایت کرده‌ایم.

در باران و به شب
به زیرِ دو گوشِ ما
در فاصله‌یی کوتاه از بسترهای عفافِ ما
روسبیان
به اعلامِ حضورِ خویش
آهنگ‌های قدیمی را
با سوت
می‌زنند.

(در برابرِ کدامین حادثه
آیا
انسان را
دیده‌ای
با عرقِ شرم
بر جبینَش؟)

آنگاه که خوش‌تراش‌ترینِ تن‌ها را به سکه‌ی سیمی توان خرید،
مرا
ــ دریغا دریغ ــ
هنگامی که به کیمیای عشق
احساسِ نیاز
می‌افتد
همه آن دَم است
همه آن دَم است.

قلبم را در مِجریِ کهنه‌یی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌یی‌ش
نیست.
از مهتابی
به کوچه‌ی تاریک
خم می‌شوم
و به جای همه نومیدان
می‌گریم.

آه
من
حرام شده‌ام!

با این همه، ای قلبِ دربِدر!
از یاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کرده‌ایم،
ازیاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاهکارِ خدا بود
یا نبود.

پخش آنلاین دکلمه شعر چلچلی شاملو:

فایل صوتی:

دکلمه شعر چلچلی شاملو

دکلمه شعر چلچلی شاملو

اشعار فلسفی شاملو

شعر سفر شاملو

خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟

در کدامین جزیره‌ی آن آبگیر ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی‌زنهار
می‌گذرد؟

از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
– با نخستین شام سفر –
که مزرع سبز آبگینه بود.

و با کاهش شب
– که پنداری
در تنگه‌ی سنگی
جای خوش‌تر داشت –
به در یایی مرده درآمدیم
– با آسمانِ سربیِ کوتاهش –
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده را
– که در فراخیِ بی‌تصمیمی خویش
سرگردانی می‌کشید،
و در تردیدِ میان فرو نشستن یا برخاستن
به ولنگاری
یله بود-.

ما به سختی در هوای گندیده‌ی طاعونی دَم می‌زدیم و
عرق‌ریزان
در تلاشی نومیدانه
پارو می‌کشیدم
بر پهنه خاموشِ دریایی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی‌ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه‌های شکن‌شکن تندر
جستن می‌کند.

و تنگاب‌ها
و دریاها.
تنگاب‌ها
و دریاهای دیگر…

آنگاه به دریایی جوشان درآمدیم،
با گرداب‌های هول
وخرسنگ‌های تفته
که خیزاب‌ها
بر آن
می‌جوشید.

«- اینک دریای ابرهاست…
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچنین
نیست!»
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی را
تکرار می‌کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر برگرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ
– که آبِ گندیده
دود کنان
بر تابه‌های تفته‌ی سنگ
می‌سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکانِ حرف
چشیدم.

و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه‌خیزِ جوشان
می‌گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژِ د گل‌های بلند
– که از بارِ غرورِ بادبان‌ها
پست می‌شد –
در گذارِاز دیوارهایِ پوکِ پیچان
به کابوسی می‌مانست
که در تبی سنگین
می‌گذرد.

امـّا
چندان که روز بی‌آفتاب
به زردی نشست،
از پسِ تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که به پاکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه‌ی مرجانی آن گریسته‌اند و
من اندوهِ ایشان را و
تو اندوهِ مرا

و مسجد من
در جزیره‌یی‌ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره، نوح من ای ناخدای من؟
تو خود آیا جستجوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می‌دهی؟
یا به گونه‌ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
– که در این دریابار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره‌ی کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.

در گستره‌ی خلوتی ابدی
در جزیره‌ی بکری فرود آمدیم.
گفتی:
«- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه‌یی ته سرانجامی خوش!»
و به سجده
من
پیشانی بر خاک نهادم.

خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آنجا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
– چونان مومیائی شده‌یی از فراسوهای قرون –
به ورود گونه‌یی
جان بخشم.

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت
آنجا
مرا
مزاری بنا کن!

پخش آنلاین شعر سفر با صدای شاملو:

فایل صوتی:

شعر سفر با صدای شاملو

شعر سفر با صدای شاملو

اشعار فلسفی شاملو

شعر درآمیختن شاملو

مجال
بی‌رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.

از بهار
حظِّ تماشایی نچشیدیم،
که قفس
باغ را پژمرده می‌کند.

از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه‌ی ناسیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدانگونه که عشق را نماز می‌بریم، ــ
که بی‌شایبه‌ی حجابی
با خاک
عاشقانه
درآمیختن می‌خواهم.

پخش آنلاین دکلمه شعر درآمیختن شاملو:

فایل صوتی:

اشعار فلسفی شاملو

یک شعر فلسفی _ سیاسی از شاملو

شعر ابراهیم در آتش شاملو

در آوارِ خونینِ گرگ‌ومیش
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می‌خواست
و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنان
که این‌اش
به نظر
هدیّتی نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!
که می‌گفت
قلب را شایسته‌تر آن
که به هفت شمشیرِ عشق
در خون نشیند
و گلو را بایسته‌تر آن
که زیباترینِ نام‌ها را
بگوید.
و شیرآهن‌کوه مردی از اینگونه عاشق
میدانِ خونینِ سرنوشت
به پاشنه‌ی آشیل
درنوشت.ــ
رویینه‌تنی
که رازِ مرگش
اندوهِ عشق و
غمِ تنهایی بود.

«ــ آه، اسفندیارِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشیده باشی!»

«ــ آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشتِ مرا بسازد؟

من
تنها فریاد زدم
نه!

من از
فرورفتن
تن زدم.

صدایی بودم من
ــ شکلی میانِ اشکال ــ،
و معنایی یافتم.

من بودم
و شدم،
نه زانگونه که غنچه‌یی
گُلی
یا ریشه‌یی
که جوانه‌یی
یا یکی دانه
که جنگلی ــ
راست بدانگونه
که عامی‌مردی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز بَرَد.

من بی‌نوا بند‌گکی سربراه
نبودم
و راهِ بهشتِ مینوی من
بُز روِ طوع و خاکساری
نبود:
مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست
شایسته‌ی آفرینه‌یی
که نواله‌ی ناگزیر را
گردن
کج نمی‌کند.

و خدایی
دیگرگونه
آفریدم».

دریغا شیرآهن‌کوه مردا
که تو بودی،
و کوهوار
پیش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مُرده بودی.

اما نه خدا و نه شیطان ــ
سرنوشتِ تو را
بُتی رقم زد
که دیگران
می‌پرستیدند.
بُتی که
دیگران‌اش
می‌پرستیدند.

۱۳۵۲

پخش آنلاین دکلمه شعر ابراهیم در آتش شاملو:

فایل صوتی:

اشعار فلسفی شاملو

یک شعر عاشقانه _ فلسفی از شاملو

شعر عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست شاملو

بیتوته‌یِ کوتاهی‌ست جهان
در فاصله‌یِ گناه و دوزخ
خورشید
هم‌چون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری‌یِ جبران‌ناپذیری‌ست.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چیزی بگوی
درخت،
جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است
و نسیم
وسوسه‌یی‌ست نابه‌کار.
مهتابِ پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.
چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چیزی‌بگوی
هر دریچه‌یِ نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
عشق
رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشتِ خویش
گریه سازکنی.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم چیزی بگوی،
هرچه باشد
چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگ‌وارانِ ژولیده آبرویِ جهان‌اند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران‌اند.
خامُش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم
از عشق
چیزی بگوی!

پخش آنلاین عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست با صدای شاملو:

عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست با صدای شاملو

عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست با صدای شاملو

اشعار فلسفی شاملو

شعر شب ایرانشهر شاملو

جهان را بنگر سراسر

که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود

از خویش بیگانه است.
و ما را بنگر
بیدار
که هُشیوارانِ غمِ خویشیم.
خشم‌آگین و پرخاشگر
از اندوهِ تلخِ خویش پاسداری می‌کنیم،
نگهبانِ عبوسِ رنجِ خویشیم
تا از قابِ سیاهِ وظیفه‌یی که بر گِردِ آن کشیده‌ایم
خطا نکند.

و جهان را بنگر
جهان را
در رخوتِ معصومانه‌ی خوابش
که از خویش چه بیگانه است!

ماه می‌گذرد
در انتهای مدارِ سردش.
ما مانده‌ایم و
روز
نمی‌آید.

۲۳ آذرِ ۱۳۵۷
لندن

پخش آنلاین دکلمه شعر شب ایرانشهر شاملو:

دانلود فایل صوتی:

اشعار فلسفی شاملو

شعر که ایم و کجاییم شاملو

که‌ایم و کجاییم
چه می‌گوییم و در چه کاریم؟

پاسخی کو؟

به انتظارِ پاسخی
عصب می‌کِشیم
و به لطمه‌ی پژواکی
کوهوار
درهم می‌شکنیم.

آذرِ ۱۳۵۷
لندن

پخش آنلاین دکلمه که ایم و کجاییم شاملو:

دانلود فایل صوتی:

اشعار فلسفی شاملو

شعر قناری گفت شاملو

به هوشنگ گلشیری

قناری گفت: ــ کُره‌ی ما
کُره‌ی قفس‌ها با میله‌های زرین و چینه‌دانِ چینی.

ماهی‌ سُرخِ سفره‌ی هفت‌سین‌اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می‌شود.

کرکس گفت: ــ سیاره‌ی من
سیاره‌ی بی‌همتایی که در آن
مرگ
مائده می‌آفریند.

کوسه گفت: ــ زمین
سفره‌ی برکت‌خیزِ اقیانوس‌ها.

انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تَر بود.

۹ فروردین ۱۳۷۲

پخش آنلاین دکلمه شعر قناری گفت شاملو:

اشعار فلسفی شاملو

شعر آن روز در این وادی شاملو

به یادِ زنده‌ی جاودان مرتضا کیوان

آن روز در این وادی پاتاوه گشادیم
که مرده‌یی اینجا در خاک نهادیم.

چراغش به پُفی مُرد و
ظلمت به جانش درنشست
اما
چشم‌اندازِ جهان
همچنان شناور ماند
در روزِ جهان.

مُردِ‌گان
در شبِ خویش
از مشاهده بی‌بهره می‌مانند
اما بندِ نافِ پیوند
هم از آن‌دست
به جای است. ــ
یکی واگَرد و به دیروز نگاهی کن:
آن سوی فرداها بود که جهان به آینده پا نهاد.

۷ فروردینِ ۱۳۷۲

پخش آنلاین دکلمه شعر آن روز در این وادی شاملو:

اشعار فلسفی شاملو

شعر در آستانه احمد شاملو

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ است در نامتناهی‌ ظلمات:
«ــ دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
می‌شنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار…»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ

دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
فراپُشت می‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)

۲۹ آبانِ ۱۳۷۱

پخش آنلاین دکلمه شعر در آستانه شاملو:

اشعار فلسفی شاملو

شعر مرگ را دیده ام من

مرگ را دیده ام من

در دیداری غمناک

من مرگ را به دست سوده ام

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

آه!

بگذاریدم!

بگذاریدم!

اگر مرگ

همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ

از تپش باز می ماند

وشمعی که به رهگذر باد

میان نبودن و بودن

درنگی نمی کند

خوشا آن دم که زن وار

با شادترین نیاز تنم

به آغوشش کشم

تا قلب

به کاهلی از کار باز ماند

ونگاه چشم

به خالی های جاودانه بر دوخته

وتن عاطل

دردا!

دردا که مرگ

نه مردن شمع

و نه باز ماندن ساعت است

نه استراحت آغوش زنی

که در رجعت جاودانه بازش یابی

نه لیموی پر آبی که می مکی

تا آن چه به دور افکندنی ست

تفاله یی بیش نباشد

تجربه یی است غم انگیز

غم انگیز

به سالها و به سالها و به سالها

وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فراگرفته اند

یا محتضرانی آشنا

که تو را بدیشان بسته اند

با زنجیر های رسمی شناسنامه ها

واوراق هویت

و کاغذهایی که از بسیاری تمبرها و مهرها

ومرکبی که خوردشان رفته است

وقتی که به پیراهن تو

چانه ها

دمی از جنبش باز نمی ماند

بی آنکه از تمامی صداها

یک صدا آشنای تو باشد

وقتی که دردها از حسادتهای حقیر بر نمی گذرد

وپرسش ها همه

در محور روده ها است

آری،مرگ

انتظاری خوف انگیزست

انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد

مسخی است دردناک

که مسیح را

شمشیر به کف می گذارد

در کوچه های شایعه

تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد

وبودا را

با فریادهای شور و شوق هلهله ها

تا به لباس مقدس سربازی در آید

یا دیو ژن را

با یقه ی شکسته وکفش برقی

تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند

در ضیافت شام اسکندر

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

پخش آنلاین دکلمه مرگ را دیده ام من شاملو:

فایل صوتی:

اشعار فلسفی شاملو

شعر ما نگفتیم تو تصویرش کن شاملو

به ایران درودی

پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه‌ی برگ‌ها
آهوان برآوردند؛

یا در خطوطِ کوهپایه‌یی
رمه‌یی
که شبان‌اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه
نهان است؛
یا به سیری و سادگی
در جنگلِ پُرنگارِ مه‌آلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ می‌کشد.
تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهکِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشی
تقوای ما نیست.

سکوتِ آب
می‌تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
می‌تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!

عصرِ مرا
در منحنی‌ تازیانه به نیش‌خطِ رنج؛
همسایه‌ی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمتِ ما را
که به دینار و درم برکشیده‌اند و فروخته.

تمامی‌ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ــ آزادی!

ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

۱۴ اسفندِ ۱۳۵۱

پخش آنلاین ما نگفتیم تو تصویرش کن با صدای شاملو:

فایل صوتی شعر فریاد را تصویر کن شاملو:

اشعار فلسفی شاملو

شعر پس آنگاه زمین شاملو

به شاهرخ جنابیان

پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمین به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:

ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگ‌های نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ چنین است.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمه‌ها از سنگ، و با ریزشِ آبشاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بی‌خبرت می‌یافتم، و به کوسِ تُندر و ترقه‌ی توفان.
انسان گفت: ــ می‌دانم می‌دانم، اما چگونه می‌توانستم رازِ پیامت را دریابم؟
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
ــ نه خود این سهل بود، که پیام‌گزاران نیز اندک نبودند.
تو می‌دانستی که من‌ات به پرستندگی عاشقم… نیز نه به گونه‌ی عاشقی بختیار، که زرخریده‌وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می‌داشتم که چون دست بر من می‌گشودی تن و جانم به هزار نغمه‌ی خوش جوابگوی تو می‌شد. همچون نوعروسی در رختِ زفاف، که ناله‌های تن‌آزردگی‌اش به ترانه‌ی کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بَمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید. ــ آی، چه عروسی، که هر بار سربه‌مُهر با بسترِ تو درآمد! (چنین می‌گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ یا کجا به دستانِ خشونت‌باری که انتظارِ سوزانِ نوازشِ حاصلخیزش با من است تیغ گاوآهن در من نهادی که خرمنی پُربار پاداشت ندادم؟
انسان دیگرباره گفت: ــ رازِ پیامت را اما چگونه می‌توانستم دریابم؟
ــ می‌دانستی که من‌ات خاکسارانه دوست می‌دارم (و زمین به پاسخِ او چنین گفت). می‌دانستی. و تو را من پیغام کردم از پسِ پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‌رسد. پیغامت کردم از پسِ پیغام که مقامِ تو جایگاهِ بندگان نیست، که در این گستره شهریاری تو؛ و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایتِ آسمان که مهرِ زمین است. ــ آه که مرا در مرتبتِ خاکساریِ عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهی‌ کیهان خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادویی‌ِ تو بودم از آن پیش‌تر که تو پادشاهِ جانِ من به خربندگی آسمان دست‌ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری درافکنی.
انسان، اندیشناک و خسته و شرمسار، از ژرفاهای درد ناله‌یی کرد. و زمین هم از آنگونه در سخن بود:
ــ به‌تمامی از آنِ تو بودم و تسلیمِ تو، چون چاردیواری‌ خانه‌ی کوچکت.
تو را عشقِ من آن‌مایه توانایی داد که بر همه سَر شوی. دریغا، پنداری گناهِ من همه آن بود که فرشِ پای تو بودم!
تا از خونِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم همچون مادری که دردِ مکیده شدن را تا نوزاده‌ی دامنش عصاره‌ی جانِ او را همه چون قطره‌ی نوشاکی درکِشد.
تو را آموختم من که به جُستجوی سنگِ آهن و روی، سینه‌ی عاشقم را بردری. و این همه از برای آن بود تا تو را در نوازشِ پُرخشونتی که از دستانت چشم داشتم افزاری به دست داده باشم. اما تو روی از من برتافتی، که آهن و مس را از سنگپاره کُشنده‌تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود. و خاک را از قربانیانِ بدکنشی‌های خویش بارور کردی. آه، زمینِ تنهامانده! زمینِ رهاشده با تنهایی‌ خویش!
انسان زیرِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی‌یی می‌خواست.

ــ نه، که مرا گورستانی می‌خواهد! (چنین گفت زمین).
و تو بی‌احساسِ عمیقِ سرشکستگی چگونه از «تقدیر» سخن می‌گویی که جز بهانه‌ی تسلیمِ بی‌همتان نیست؟
آن افسونکار به تو می‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که اگر عشق به کار می‌بود کجا ستمی در وجود می‌آمد تا خود به عدالتی نابکارانه از آن‌دست نیازی پدید آید. ــ آن‌گاه چشمانت را بربسته شمشیری در کَفَت می‌نهد هم از آهنی که من خود به تو دادم تا تیغه‌ی گاوآهن کنی!
اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
دریغا ویرانِ بی‌حاصلی که منم!

شب و باران در ویرانه‌ها به گفتگو بودند که باد دررسید، میانه‌به‌هم‌زن و پُرهیاهو.
دیری نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسرِ خاک، و به خاموشباش‌های پُرغریوِ تُندر حرمت نگذاشتند.

زمین گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفریق رسیده‌ایم.
تو را جز زردرویی بردن از بی‌حاصلی‌ خویش گزیر نیست؛ پس اکنون که به تقدیرِ فریبکار گردن نهاده‌ای مردانه باش!
اما مرا که ویرانِ توام هنوز در این مدارِ سرد کار به پایان نرسیده است:
هم‌چون زنی عاشق که به بسترِ معشوقِ ازدست‌رفته‌ی خویش می‌خزد تا بوی او را دریابد، سال‌همه‌سال به مُقامِ نخستین بازمی‌آیم با اشک‌های خاطره.
یادِ بهاران بر من فرود می‌آید بی‌آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم و گسترشِ ریشه‌یی را در بطنِ خود احساس کنم؛ و ابرها با خس و خاری که در آغوشم خواهند نهاد، با اشک‌های عقیمِ خویش به تسلایم خواهند کوشید.
جانِ مرا اما تسلایی مقدر نیست:
به غیابِ دردناکِ تو سلطانِ سرشکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم اندیشید که به افسونِ پلیدی از پای درآمدی؛
و ردِّ انگشتانت را بر تنِ نومیدِ خویش
در خاطره‌یی گریان جُستجو خواهم کرد.

شیرگاه، تابستانهای ۱۳۴۳

پخش آنلاین دکلمه پس آنگاه زمین شاملو:

فایل صوتی:

اشعار فلسفی شاملو
برای ورود به هر بخش، روی تصویر کلیک کنید:
اشعار عاشقانه شاملو

اشعار عاشقانه شاملو

دانلود و مطالعه تمام آلبوم های شاملو:

تمام آلبوم ها به همراه متن کامل هستند.

!روی تصاویر کلیک کنید!

آلبوم صوتی مدایح بی صله شاملو

آلبوم مدایح بی صله شاملو + متن اشعار

دانلود آلبوم ابراهیم در آتش شاملو

دانلود آلبوم ابراهیم در آتش شاملو

دکلمه اشعار نیما با صدای شاملو

دکلمه اشعار نیما با صدای شاملو + متن

چیدن سپیده دم مارگوت بیکل با صدای شاملو

چیدن سپیده دم مارگوت بیکل با صدای شاملو + متن

ساعت پنج عصر لورکا با صدای شاملو

ساعت پنج عصر لورکا با صدای شاملو + متن

سبز تویی که سبز می خواهم لورکا با صدای شاملو

سبز تویی که سبز می خواهم لورکا با صدای شاملو + متن

کاشفان فروتن شوکران شاملو

کاشفان فروتن شوکران شاملو + متن

شازده کوچولو شاملو

شازده کوچولو شاملو فایل صوتی به همراه متن کامل

شب شعر آمریکا شاملو

شب شعر آمریکا شاملو فایل شعرخوانی + متن تمام اشعار

دانلود باغ آینه شاملو

دانلود باغ آینه شاملو + متن اشعار

دانلود آلبوم در آستانه شاملو

دانلود آلبوم در آستانه شاملو + متن

سیاه همچون اعماق آفریقای خودم شاملو

سیاه همچون اعماق آفریقای خودم شاملو + متن

سکوت سرشار از ناگفته هاست

سکوت سرشار از ناگفته هاست + متن

ترانه های میهن تلخ یانیس ریتسوس با صدای شاملو

ترانه های میهن تلخ یانیس ریتسوس با صدای شاملو

دانلود آلبوم ققنوس در باران شاملو

دانلود آلبوم ققنوس در باران شاملو

شعر پریا با صدای شاملو به همراه متن و تفسیر

دخترای ننه دریا شاملو

دخترای ننه دریا شاملو + متن

این مطلب را دوست داشتید؟ اشتراک گذاری آسان:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *