شعر معاصر فروغ فرخزاد نقد و تفسیر شعرهای فروغ فرخزاد

تحلیل شعر دلم برای باغچه می سوزد فروغ : علیرضا قاسمیان خمسه

تحلیل شعر دلم برای باغچه می سوزد

تحلیل شعر دلم برای باغچه می سوزد فروغ : علیرضا قاسمیان خمسه. من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم.

ساختارهای کلیشه ای در شعر

حساسیت بسیاری دارم نسبت به استفاده از ساختارهای کلیشه‌ای و بیان‌های فرمولی شده در شعر. مثلا به کار بردن تشبیه در ساختار “مثل فلان چیز فلان‌گونه هستم”. طبیعتا استفاده از این پیش‌ساخته‌ها نشان از تنبلی شاعر دارند و نوشتن را بسیار ساده میکنند. چه میشود اما که همین ساختار کلیشه‌ای در این برش از شعر فروغ اثرگذار از آب در می‌آید؟ پاسخ شاید درهم تنیدگی این تصویر با جهان این شعر و البته عاطفه‌ی صادقانه و زیست‌شده‌ی شاعر باشد. دانش‌آموزی که درس هندسه‌ را دوست دارد، برای فروغ پدیده‌ای بیرونی نیست.

فروغ خود را به میان گردابِ تنهایی این دانش‌آموز پرتاب کرده و این تنهایی را زندگی کرده است و این تنهایی محدود برای اون عمومیت پیدا کرده است. شاید فروغ در چشم‌های فریدون این دانش‌آموز را دیده؛ و نه فقط فریدون. در چشم تمام آدم‌هایی که نبوغشان، علاقه‌‌ی دیوانه‌وارشان به چیزی نامعقول و نامانوس از نظر جمع، تنهایی هولناکی را برایشان رقم زده است‌.

در هم تنیدگی شعر فروغ

پس جهان پشت این تصویر آن را به جزیی جدانشدنی از این شعر تبدیل کرده است. جهانی که بخش غایب در نوشتن بسیاری از شاعران است و به همین دلیل مایی که بغض میکنیم با این سطر فروغ، میخندیم به این بیت که همین ساختار را دارد : مثل براندو تو تانگوی آخرم / هی چرخ میخوره دنیا توی سرم (توجه کنید که “ترانه” اسمی خاص نیست؛ هر گونه‌ی شعری و حتی ادبی در شکل مکتوب، هنگامی که با ملودی همراه شود و بُعدی موسیقیایی به آن اضافه گردد عنوان ترانه خواهد گرفت و در این مثال هم درواقع با یک مثنوی به زبان محاوره طرف هستیم). در این مثال “براندو”، فیلم “آخرین تانگو در پاریس” از برتولوچی و حتی “سردرگمی” عناصری بیرونی و زیست نشده توسط شاعر‌ اند و این ارجاعات بیرونی به سادگی قابل حذف و یا جایگزینی هستند.
در ادامه‌ی این شعر هم با باغچه‌ای طرف هستیم که شاعر آن را چون بیماری دراز کشیده بر تخت تصویر میکند. بیماری با قلب ورم کرده (آفتاب که جا‌ن‌بخش است به باغچه کاری از دستش برنمی‌آید) که دارد از خاطرات خالی میشود و راوی ناظر این تصویر هم در حال درد کشیدن است. آشناییم با درد کشیدن روحمان هنگام تماشای درد کشیدن جسمِ آن‌ها که دوستشان داریم.
در مورد این چند سطر بسیار میتوان نوشت اما یادداشت را با ذکر این نکته تمام میکنم :
تکرار ذاتا موسیقی‌ساز است و از تکنیک‌های مورد استفاده شاعران پس از نیماست برای غنا بخشیدن به جنبه‌ی موسیقیایی شعرشان. نکته مهم در مورد استفاده از تکرار، هدفمند بودن این استفاده است که اگر نباشد با “کوشش” و درواقع تکنیکی تصنعی طرفیم. تکرار عبارت “فکر میکنم” در این شعر با ذهنیاتِ راویِ درگیر با جهان اطراف سازگاری دارد. راوی این شعر انگار فعل “فکر کردن” را بیشتر از فعل “زندگی کردن” انجام میدهد پس این تکرار موسیقی‌ساز با توجه به منطق شعر هم توجیه میشود.

تحلیل شعر دلم برای باغچه می سوزد


متن شعر دلم برای باغچه می سوزد فروغ فرخزاد

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد …
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم …
من فکر میکنم …
من فکر میکنم …
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود

بررسی شعرهای دیگر توسط قاسمیان خمسه:

 
 
 
 
 

این مطلب را دوست داشتید؟ اشتراک گذاریِ آسان:






درباره نویسنده

پوریا پلیکان

.
.
.
زخم ها مرزهای زندگی اند
ما از مرز می ترسیدیم
مرز پیراهن بود
پیراهنمان را بیرون آوردیم
و همدیگر را در آغوش کشیدیم

می ترسیدیم
و خودمان را به ملافه های سفید
به تخت خواب
چسب زخم زدیم
اما زخم هایمان عمیق تر شد
آنقدر که تخت خوابمان را بلعید
اتاق خوابمان را بلعید
شروع کرد به خوردنِ اثاثیه ی خانه
خانه را بلعید
کوچه ها، میدان ها، شهرها

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم های مادرانمان به دنیا می آییم
در زخم های یکدیگر فرو می رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می کنیم
تا مرزی کشیده باشیم میان مرگ و زندگی
مرزی
که تنها با سنگ قبر دهانش بسته می شود

#شعر_سپید #پوریا_پلیکان

دیدگاهتان را بنویسید

این را برای یک دوست بفرست