شعر معاصر گلچین اشعار نیما یوشیج نیما یوشیج

گلچین اشعار نیما یوشیج

گلچین اشعار نیما یوشیج

در این مطلب گلچین اشعار نیما یوشیج را می خوانید و به شکل آنلاین به موسیقی و دکلمه های آن گوش می دهید. این گزیده ی شعر نیما بر اساس انتخاب های منتقدِ سرشناس کشورمان محمد حقوقی است.

در کنارِ هر شعر فایل صوتی برای دانلود وجود دارد.

گزیده اشعار نیما یوشیج به انتخاب محمد حقوقی

 

گلچین شعرهای نیمه سنتی نیما یوشیج:

 

شعر افسانه نیما یوشیج

مقدمه شعر افسانه نیما: به پیشگاه استاد نظام وفا تقدیم می کنم. هر چند که می دانم این منطومه هدیه ی ناچیزی ست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید. نیما یوشیج دی ماه 1301

 

1

در شبِ تیره، دیوانه ای کاو

دل به رنگی گریزان سپرده،

در درْه ی سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه یْ گیاهی فسرده

می کند داستانی غم آور.

2

در میانِ بسْ آشفته مانده،

قصه ی دانه اش هست و دامی.

وز همه گفته، ناگفته مانده

از دلی رفته دارد پیامی.

داستان از خیالی پریشان:

3

ـ ای دلِ من، دلِ من، دلِ من!

بینوا، مضطرا، قابل من!

با همه خوبی و قدر و دعوی

از تو آخر چه شد حاصل من،

جز سرشکی به رخساره ی غم؟

4

آخر ـ ای بینوا دل! ـ چه دیدی

که رهِ رستگاری بریدی؟

مرغ هرزه درایی، که بر هر

شاخی و شاخ

ساری پریدی!

تا بماندی زبون و فتاده؟

5

می توانستی ای دل، رهیدن

گر نخوردی فریب زمانه،

آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس

هر دَمی یک ره و یک بهانه

تا تو ـ ای مست! ـ با من ستیزی،

6

تا به سرمستی و غمگساری

با فسانه کنی دوستاری.

عالمی دایم از وی گریزد،

با تو او را بُوَد سازگاری

مبتلایی نیابد به از تو.

7

افسانه: مبتلایی که ماننده ی او

کس در این راهِ لغزان ندیده.

آه! دیری است کاین قصه گویند:

از برِ شاخه مرغی پریده

مانده بر جای از او آشیانه.

8

لیک این آشیانها سراسر

بر کفِ بادها اندر آیند.

رهروان اندر این راه هستند

کاندر این غم، به غم می سرایند ….

او یکی نیز از رهروان بود.

9

در بر این خرابه مغاره،

وین بلند آسمان و ستاره،

سالها با هم افسرده بودید

وز حوادث به دل، پاره پاره

او ترا بوسه می زد، تو او را …))

10

عاشق: سالها با هم افسرده بودیم

سالها همچو واماندگانی،

لیک موجی که آشفته می رفت

بودش از تو به لب داستانی.

می زدت لب، در آن موج، لبخند.

11

افسانه: من بر آن موجِ آشفته دیدم

یکّه تازی سرآسیمه.

عاشق: امّا

من سوی گلعذاری رسیدم

درهَمَش گیسوان چون معمّا،

همچنان گردبادی مشوّش.

12

افسانه: من در این لحظه، از راهِ پنهان

نقش می بستم از او بر آبی.

عاشق: آه! من بوسه می دادم از دور

بر رخِ او به خوابی ـ چه خوابی ـ

با چه تصویرهای فسونگر.

13

ای فسانه، فسانه، فسانه!

ای خدنگِ ترا من نشانه!

ای علاج دل، ای داروی درد

همرهِ گریه های شبانه،

با من سوخته در چه کاری؟

14

چیستی؟ ای نهان از نظرها!

ای نشسته سرِ رهگذرها!

از پسرها همه ناله بر لب،

ناله ی تو همه از پدرها!

تو که ای؟ مادرت که؟ پدر که؟

15

چون ز گهواره بیرونم آورد

مادرم، سرگذشت تو می گفت،

بر من از رنگ و روی تو می زد،

دیده از جذبه های تو می خفت.

می شدم بیهُش و محو و مفتون.

16

رفته رفته که بر ره فتادم

از پیِ بازی بچّگانه،

هر زمانی که شب در رسیدی

بر لب چشمه و رودخانه،

در نهان، بانگ تو می شنیدم.

17

ای فسانه! مگر تو نبودی

آن زمانی که من در صحاری

می دویدم چو دیوانه، تنها،

داشتم زاری و اشکباری،

تو مرا اشکها می ستردی؟

18

آن زمانی که من، مست گشته،

زلف ها می فشاندم برِ باد،

تو نبودی مگر که همآهنگ

می شدی با من زار و ناشاد،

می زدی بر زمین آسمان را؟

19

در برِ گوسفندان، شبی تار

بودم افتاده من، زرد و بیمار،

تونبودی مگر آن هیولا،

– آن سیاه مهیبِ شرر بار

که کشیدم ز بیمِ تو فریاد؟

20

دَم، که لبخندهای بهاران

بود با سبزه ی جویباران

از برِ پرتوِ ماه تابان

در بُنِ صخره ی کوهساران،

هر کجا، بزم و رزمی تو را بود.

21

بلبلِ بینوا ناله می زد.

بر رخِ سبزه، شبْ ژاله می زد.

روی آن ماه، از گرمیِ عشق،

چون گل نار، تَبخاله می زد.

می نوشتی تو هم سرگذشتی …

22

سرگذشت منی ـ ای فسانه! ـ

که پریشانی و غمگساری؟

یا دل من به تشویق بسته

یا که دو دیده ی اشکباری؟

یا که شیطانِ رانده ز هر جای؟

23

قلب پُر گیرودارِ منی تو

که چنین ناشناسیّ و گمنام؟

یا سرشت منی، که نگشتی

در پیِ رونق و شهرت و نام؟

یا تو بختی که از من گریزی؟

24

هر کس از جانب خود تو را راند

بی خبر که تویی جاودانه.

تو که ای؟ ـ ای زِ هر جای رانده ـ

با مَنَت بوده ره، دوستانه؟

قطره ی اشکی آیا تو، یا غم؟

25

یاد دارم شبی ماهتابی

بر سرِ کوهِ نوبُن نشسته،

دیده از سوزِ دل، خواب رفته

دل ز غوغای دو دیده رَسته،

سرد بادی دمید از برِ کوه

26

گفت با من که: ای طفل محزون!

از چه از خانه ی خود جدایی؟

چیست گمگشته ی تو دراین جا؟

طفل! گُل کرده با دلربایی

کُرگِویجی در این درّه ی تنگ

27

چنگ در زلفِ من زد چو شانه،

نرم و آهسته و دوستانه

با من خسته ی بینوا داشت

بازی و شوخیِ بچّگانه …

ای فسانه! تو آن بادِ سردی؟

28

ای بسا خنده ها که زدی تو

بر خوشیّ و بدیِّ گل من.

ای بسا کآمدی اشکریزان

بر من و بر دل و حاصل من.

تو دَدی، یا که رویی پَری وار

29

ناشناسا! که هستی که هر جا

با من بینوا بوده ای تو؟

هر زمانم کشیده در آغوش،

بیهشیِ من افزوده ای تو

ای فسانه! بگو، پاسخم ده!

30

افسانه: بس کن از پرسش ـ ای سوخته دل! ـ

بس که گفتی، دلم ساختی خون.

باورم شد که از غصّه مستی.

هر که را غم فزون، گفته افزون

عاشقا! تو مرا می شناسی:

31

از دلِ بی هیاهو نهفته،

من یک آواره ی آسمانم.

وز زمان و زمین بازمانده،

هر چه هستم، برِ عاشقانم:

آنچه گویی منم، وآنچه خواهی.

32

من وجودی کُهن کار هستم،

خوانده ی بی کسانِ گرفتار.

بچه ها را به من، مادرِ پیر

بیم و لرزه دهد، در شبِ تار.

من یکی قصّه ام بی سَر و بُن

33

عاشق: تو یکی قصه ای؟

افسانه: آری، آری

قصه یِ عاشقِ بیقراری.

نا امیدی، پُر از اضطرابی

که به اندوه و شب زنده داری

سالها در غم و انزوا زیست.

34

قصه ی عاشقی پُر زِ بیم اَم

گر مهیبَم چو دیوِ صحاری،

ور مرا پیرزنْ روستایی

غول خوانَد ز آدم فراری،

زاده یِ اضطرابِ جهانم.

35

یک زمان دختری بوده ام من.

نازنین دلبری بوده ام من.

چشم ها پُر ز آشوب کرده،

یکّه افسونگری بوده ام من.

آمدم بر مزاری نشسته

36

چنگِ سازنده یِ من به دستی،

دست دیگر یکی جامِ باده.

نغمه ای ساز ناکرده، سرمست،

شد ز چشم سیاهم، گُشاده

قطره قطره سرشکِ پُر از خون.

در همین لحظه، تاریک می شد

در افق، صورتِ ابرِ خونین.

در میان زمین و فلک بود

اختلاط صداهای سنگین.

دود از این بام می رفت بالا.

38

خواب آمدْ مرا دیدگان بست

جام و چنگم فتادند از دست.

چنگ پاره شد و جام بشکست،

من ز دست دل و دل ز من رَست،

رفتم و دیگرمْ تو ندیدی.

39

ای بسا وحشت انگیز شبها

کز پسِ ابرها شد پدیدار

قامتی که ندانستی اش کیست،

با صدایی حزین و دل آزار

نام من در بُنِ گوش تو گفت.

40

عاشقا! من همان ناشناسم

آن صدایم که از دل برآید.

صورتِ مردگانِ جهانم.

یک دَمَم که چو برقی سرآید.

قطره یِ گرمِ چشمی تَرَم من.

41

چه در آن کوه ها داشت می ساخت

دست مردم، بیالوده در گِل

لیک افسوس! از آن لحظه دیگر

ساکنین را نشد هیچ حاصل.

سالها طی شدند از پسِ هم …

42

یک گوزن فراری در آنجا

شاخه ای را زِ برگش تهی کرد …

گشت پیدا صداهای دیگر …

شکل مخروطیِ خانه ای فرد …

گلّه یِ چند بز در چراگاه …

43

بعد از این، مرد چوپانِ پیری

اندر آن تنگنا جست خانه.

قصه ای گشت پیدا، که در آن

بود گمْ هر سراغ ونشانه،

کرد از من در این راه معنی.

44

کِی دلی باخبر بود از این راز

که بر آن جغد هم خواند غمناک؟

ریخت آن خانه ی شوق از هم،

چون نه جز نقش آن ماند بر خاک.

هر چه، بگریست، جز چشمِ شیطان.

عاشق: ای فسانه! خَسانند آنان

که فرو بسته رَه را به گلزار.

خَس به صد سال طوفان ننالد

گل زِ یک تندباد است بیمار.

تو مپوشان سخن ها که داری.

46

تو بگو با زبانِ دلِ خود

– هیچکس گوی نپْسندد آن را –

می توان حیله ها راند در کار،

عیب باشد ولی نکته دان را

نکته پوشی پِیِ حرف مردم.

47

این، زبانِ دلْ افسردگان است،

نه زبانِ پیِ نام خیزان،

گوی در دل نگیرد کسش هیچ.

ما که در این جهانیم سوزان

حرف خود را بگیریم دنبال:

48

کی در آن کلبه های دگر بود؟

افسانه: هیچکس جز من، ای عاشق مست!

دیدی آن شور و بشنیدی آن بانگ

از بُنِ بام هایی که بشکست،

روی دیوارهایی که ماندند.

49

در یکی کلبه یِ خردِ چوبین،

طرفِ ویرانه ای، یاد داری؟

که یکی پیرزنْ روستایی

پنبه می رِشت و می کرد زاری،

خامُشی بود و تاریکیِ شب.

50

باد سرد از برونْ نعره می زد.

آتش اندر دلِ کلبه می سوخت.

دختری ناگه از دَر درآمد

که همی گفت و بر سر همی کوفت:

– ای دل من، دل من، دل من!

51

آه از قلب خسته برآورد.

در برِ مادر افتاد و شد سرد.

این چنین دخترِ بی دلی را

هیچ دانی چه زار و زبون کرد؟

عشقِ فانی کننده. منم عشق!

52

حاصلِ زندگانی منم، من!

روشنیِ جهانی منم، من!

من، فسانه، دلِ عاشقانم،

گر بود جسم و جانی، منم، من!

زاده یِ عشق و نوباوه ی اشک.

53

یاد می آوری آن خرابه،

آن شب و جنگل آلیو را

که تو از کهنه ها می شمردی

می زدی بوسه خوبانِ نو را؟

زان زمان ها مرا دوست بودی.

54

عاشق: آن زمانها، که از آن به رَه ماند

همچنان کز سواری غباری …

افسانه: تندخیزی که، رَه شد پس از او

جای خالی نمایِ سواری

طعمه ی این بیابانِ موحش.

55

عاشق: لیک در خنده اش، آن نگارین،

مست می خواند و سرمست می رفت.

تا شناسد حریفش به مستی،

جام هر جایْ بر دستْ می رفت.

چه شبی، ماه خندان، چمن نرم.

56

افسانه: آه، عاشق! سحر بود آن دَم

سینه ی آسمان باز و روشن.

شد ز ره کاروانِ طربناک

جَرَسش را بجا ماند شیون.

آتشش را اجاقی که شد سرد.

57

عاشق: کوه ها راست اِستاده بودند،

درّه ها همچون دزدان خمیده.

افسانه: آری ای عاشق! افتاده بودند

دل ز کف دادگان! وارمیده،

داستانیم از آنجاست در یاد:

58

هر کجا فتنه بود و شب و کین،

مردمی، مردمی کرده نابود.

بر سر کوه های کُپاچین

نقطه ای سوخت در پیکرِ دود،

طفل بیتابی آمد به دنیا …

59

تا به هم یار و دمساز باشیم،

نکته ها آمد از قصه کوتاه.

اندر آن گوشه، چوپان زَنی، زود

ناف از شیرخواری ببرّید.

عاشق: آه!

چه زمانی، چه دلکش زمانی!

60

قصه ی شادمانِ دلی بود،

باز آمد سوی خانه ی دل …

افسانه: عاشقا! جغد گو بود و بودش

آشنایی به ویرانه ی دل.

عاشق: آری افسانه! یک جغد غمناک.

61

هر دَم امشب، از آنان که بودند

یاد می آورد جغدِ باطل.

ایستاده ست، اِستاده گویی

آن نگارین به ویرانِ ناتِل

دست بر دست و با چشمِ نمناک.

62

افسانه: آمده از مزارِ مقدّس

عاشقا! راه درمان بجوید.

عاشق: آمده با زبانی که دارد

قصه ی رَفتگان را بگوید.

زندگان را بیابد در این غم.

افسانه: آمده تا به دست آوَرَد باز،

عاشق! آن را که بر جا نهاده ست

لیک چهْ سود، کاندر بیابان

هول را باز دندان گشاده ست.

باید این جام گردد شکسته.

64

بِه که ـ ای نقشبندِ فسونکار! ـ

نقش دیگر برآری که شاید

اندر این پرده، در نقشبندی

بیش از این نَز غمت غم فزاید.

جلوه گیرد سپید، از سیاهی.

65

آنچه بگذشت چون چشمه ی نوش

بود روزی بدانگونه کِامروز.

نکته اینست، دریاب فرصت،

گنج در خانه ، دلْ رنج اندوز

از چه ـ آیا چمن دلربا نیست؟

66

آن زمانی که اَمْرودِ وحشی

سایه افکنده آرام بر سنگ،

کاکلی ها در آن جنگلِ دور

می سرایند باهم، هم آهنگ

گه یکی زان میان است خوانا.

67

شِکوِه ها را بِنه، خیز و بنگر

که چگونه زمستان سر آمد.

جنگل و کوه در رستخیز است،

عالم از تیره رویی در آمد

چهره بگشاد و چون برق خندید.

68

توده ی برف از هم شِکافید

قلّه ی کوه شد یکسر اَبلق.

مرد چوپان در آمد ز دَخمه

خنده زد شادمان و موفّق

که دگرْ وقت سبزه چرانی ست.

69

عاشقا! خیز کآمد بهاران

چشمه ی کوچک از کوه جوشید،

گل به صحرا درآمد چو آتش،

رود تیره چو توفان خروشید،

دشت از گُلْ شده هفت رنگه.

70

آن پرنده پیِ لانه سازی

بر سر شاخه ها می سراید،

خار و خاشاک دارد به منقار،

شاخه ی سبز هر لحظه زاید

بچّگانی همه خُرد و زیبا. ))

71

عاشق: در سَری ها به راه وَرازون

گرگ، دزدیده، سر می نماید.

افسانه: عاشق! اینها چه حرفی ست؟ اکنون

گرگ ـ کاو دیری آنجا نپاید ـ

از بهار است آنگونه رقصان.

72

آفتاب طلایی بتابید

بر سر ژاله ی صبحگاهی.

ژاله ها دانه دانه درخشند

همچو الماس و در آب، ماهی

بر سر موج ها زد معلّق.

73

تو هم ـ ای بینوا! ـ شاد بِخرام

که ز هر سو نشاطِ بهار است،

که به هر جا زمانه به رقص است،

تا به کِی دیده ات اشکبار است؟

بوسه ای زَن، که دوران روَنده ست.

74

دور گردون گذشته ز خاطر!

روی دامانِ این کوه، بنگر

برّه های سفید و سیه را،

نغمه ی زنگ ها را، که یکسر

چون دلِ عاشق، آوازه خوان اند!

75

بر سرِ سبزه ی بیشِل، اینک

نازنینی است خندان نشسته،

از همه رنگ، گل های کوچک

گِرد آورده و دسته بسته

تا کند هدیه ی عشقبازان.

76

همّتی کن که دزدیده، او را

هر دمی جانبِ تو نگاهی ست.

عاشقا! گر سیه دوست داری،

اینک او را دو چشمِ سیاهی ست

که ز غوغای دل قصّه گوی است.

77

عاشق: رو، فسانه! که این ها فریب است.

دل ز وصل و خوشی بی نصیب است.

دیدن و سوزش و شادمانی

چه خیالی و وهمی عجیب است.

بی خبر شاد و بینا فسرده ست.

78

خنده ای ناشکفت از گلِ من

که ز بارانِ زَهری نشد تَر

من به بازار کالا فروشان

داده ام هر چه را، در برابر

شادی روزِ گمگشته ای را.

79

ای دریغا! دریغا! دریغا!

که همه فصل ها هست تیره.

از گذشته چو یاد آورم من،

چشم بیند، ولی خیره خیره،

پُر ز حیرانی و ناگواری.

80

ناشناسی دلم بُرد و گم شد،

من پیِ دل، کنون بی قرارم.

لیکن از مستیِ باده ی دوش،

می روم، سرگران و خمارم.

جرعه ای بایدَم، تا رَهم من.

81

افسانه: که ز نو قطره ای چند ریزی؟

بینوا عاشقا!.

عاشق: گر نریزم

دل چگونه تواند رَهیدن؟

چون توانم که دلشاد خیزم

بنگرم بر بساطِ بهاران؟

82

افسانه: حالیا تو بیا و رها کن

اول و آخرِ زندگانی.

وز گذشته میاور دِگر یاد

که بدینها نَیرزد جهانی.

که زبونِ دل خود شوی تو.

83

عاشق: لیک افسوس! چون مارَم این درد

می گزد بندِ هر بندِ جان را.

پیچم از دردْ بر خود چو ماران،

تنگ کرده به تن استخوان را.

من چگونه دلِ خود فریبم؟

84

قلبِ من نامه ی آسمان هاست.

مدفنِ آرزوها و جانهاست.

ظاهرش خنده های زمانه ،

باطنِ آن سرشکِ نهان هاست.

چون رها دارمَش؟ چون گریزم؟

85

همرها! باز آمد سیاهی،

می بَرَندم به خواهی نخواهی.

می درخشد ستاره بدانسان

که یکی شعله رو در تباهی.

می کِشد باد، محکم غریوی.

86

زیرِ آن تپّه ها که نهان است،

حالیا روبَه آوازه خوان است.

کوه و جنگل بدان مانَد اینجا،

که نمایشگه روبَهان است.

هر پرنده به یک شاخه در خواب.

87

افسانه: هر پرنده به کنجی فسرده،

شب، دلِ عاشقی مست خورده.

عاشق: خسته این خاکدان، ای فسانه!

چشم ها بسته، خوابش بِبُرده.

با خیال دگر رفته از هوش.

88

بگذر از من، رها کن دلم را

که بسی خوابِ آشفته دیده ست.

عاشق و عشق و معشوق و عالم،

آنچه دیده، همه خفته دیده ست.

عاشقم، خفته ام، غافلم من!

89

گل، به جامه درون پُر زِ ناز است.

بلبلِ شیفته، چاره ساز است.

رُخ نتابیده، ناکام پژمرد.

بازگو! این چه غوغا، چه راز است

یک دَم و این همه کشمکش ها؟

90

واگذار ای فسانه! که پُرسم

زین ستاره هزاران حکایت

که: چگونه شکفت آن گل سرخ؟

چه شد؟ اکنون چه دارد شکایت؟

وز دَمِ بادها، چون بِپَژمرد؟

91

آنچه من دیده ام خواب بوده،

نقش ها بر رُخِ آب بوده.

عشق، هذیان بیماری ای بود،

یا خمارِ می ای ناب بوده.

هَمرها! این چه ِهنگامه ای بود؟

92

بر سرِ ساحل خلوتی، ما

می دویدیم و خوشحال بودیم.

با نفَس های صبحی طربناک

نغمه های طرب می سرودیم.

نه غمِ روزگارِ جدایی.

93

کوچ می کرد با ما قبیله.

ما، شُماله به کف، در برِ هم.

کوه ها، پهلوانان خودسر،

سر برافراشته روی در هم.

گلّه ی ما، همه رفته از پیش.

94

تا دَمِ صبح می سوخت آتش.

باد، فرسوده می رفت و می خواند.

مثل اینکه در آن درّه ی تَنگ،

عدّه ای رفته، یک عدّه می مانْد

زیرِ دیوار از سرو و شمشاد .

95

آه، افسانه! با من بهشتی است

همچو ویرانه ای در بَرِ من.

آبش از چشمه ی چشمِ غمناک،

خاکش، از مشتِ خاکسترِ من،

تا نبینی به صورت خموشم.

96

من بسی دیده ام صبحِ روشن،

گل به لبخند و جنگل سترده.

بس شبان اندر او ماه غمگین،

کاروان را جرسها فسرده،

پای من خسته، اندر بیابان.

97

دیده ام روی بیمارناکان

با چراغی که خاموش می شد ،

چون یکی داغِ دل دیده محراب

ناله ای را نهان گوش می شد.

شکلِ دیوار، سنگین و خاموش.

98

درهم افتاد دندانه ی کوه.

سیل برداشت ناگاه فریاد.

فاخته کرد گم آشیانه

ماند توکا به ویرانه آباد،

رفت از یادش اندیشه ی جفت …

99

که تواند مرا دوست دارد؟

وندر آن بهره ی خود نجوید؟

هر کس از بهرِ خود در تکاپوست ،

کس نچیند گلی که نبوید.

عشق بی حظّ و حاصل، خیالی ست!

100

آنکه پشمینه پوشید دیری،

نغمه ها زد همه جاودانه؛

عاشق زندگانیِ خود بود

بی خبر، در لباسِ فسانه

خویشتن را فریبی همی داد.

101

خنده زد عقلِ زیرک برْ این حرف

کز پیِ این جهان هم جهانی ست.

آدمی، زاده ی خاکِ ناچیز،

بسته ی عشق های نهانی ست،

عشوه ی زندگانی است این حرف.

102

بارِ رنجی به سر، بارِ صد رنج،

ـ خواهی ار نکته ای بشنوی راست ـ

محو شد جسمِ رنجور زاری،

مانَد از او زبانی که گویاست

تا دهد شرحِ عشقِ دگَرسان.

103

حافظا! این چه کید و دروغی ست

کز زبانِ می و جام و ساقی ست؟

نالی ار تا ابد، باورم نیست

که بر آن عشق بازی که باقی ست.

من بر آن عاشقم که رَوَنده است.

104

در شگفتم، من و تو که هستیم؟

وز کدامین خُمِ کهنه مستیم؟

ای بسا قیدها که شکستیم،

باز از قیدِ وَهمی نَرستیم.

بی خبر خنده زن، بیهُده نال.

105

ای فسانه! رها کُن در اشکم

کاتشی شعله زد، جان من سوخت.

گریه را اختیاری نمانده ست،

من چه سازم؟ جز اینم نیاموخت

هرزه گردیِ دل، نغمه ی روح.

106

افسانه: عاشق! اینها سخن های تو بود

حرف، بسیارها می توان زد.

می توان چون یکی تکّه ی دود

نقشِ تردید در آسمان زد،

می توان چون شبی ماند خاموش.

107

می توان چون غلامان، به طاعت

شنوا بود و فرمانبر، امّا

عشقْ هر لحظه پرواز جوید،

عقلْ هر روز بیند معمّا،

و آدمیزاده در این کشاکش.

108

لیک یک نکته هست و نه جز این

ما شریک هَمیم اندر این کار.

صدْ اگر نقش از دل برآید،

سایه آنگونه اُفتد به دیوار

که ببینند و جویند مردم.

109

خیز اینک در این ره، که ما را

خبر از رفتگان نیست در دست.

نقشی آورده، نقشی ستانیم

ز آنچه باید براین داستان بست

زشت و زیبا، نشانی که از ماست.

110

تو مرا خواهی و من تو را نیز،

این چه کِبر و چه شوخی و نازی ست

به دو پا رانی، از دست خوانی،

با من آیا تو را قصدِ بازی ست؟

تو مرا سر به سر می گذاری؟

111

ای گلِ نوشکفته! اگر چند

زود گشتی زبون و فسرده،

از وفورِ جوانی چنینی

هر چه کان زنده تر، زود مُرده.

با چنین زنده من کار دارم.

112

می زدم من در این کهنه گیتی

بر دلِ زندگان دائماً دست.

در از این باغ اکنون گشادند

که در از خارزاران بسی بست

شد بهارِ تو با تو پدیدار.

113

نوگلِ من! گلی، گر چه پنهان

در بُنِ شاخه یِ خارزاری.

عاشقِ تو ، تو را باز یابد

سازد از عشقِ تو بی قراری،

هر پرنده، تو را آشنا نیست.

114

بلبلِ بینوا زی تو آید.

عاشقِ مبتلا زی تو آید.

طینتِ تو همه ماجرایی ست،

طالبِ ماجرا زی تو آید.

تو، تسلی دهِ عاشقانی!

115

عاشق: ای فسانه! مرا آرزو نیست

که بچینندَم و دوست دارند.

زاده یِ کوهم، آورده یِ ابر،

به که بَر سبزه ام واگذارند

با بهاری که هستم در آغوش.

116

کس نخواهد زَنَد بر دلم دست،

که دلم آشیانِ دلی هست.

زآشیانم اگر حاصلی نیست،

من برآنم کز آن حاصلی هست،

به فریب و خیالی منم خوش.

117

افسانه: عاشق! از هر فرینده کان هست،

یک فریبِ دلاویزتر، من!

کهنه خواهد شدن آنچه خیزد،

یک دروغِ کهن خیزتر، من!

رانده ی عاقلان، خوانده ی تو،

118

کرده در خلوتِ کوه، منزل.

عاشق: همچو من.))

افسانه: چون تو از درد خاموش.

بگذرانم ز چشم آنچه بینم.

عاشق: تا بیابی دلی را همه جوش.

افسانه: دردش افتاده اندر رگ و پوست …

119

عاشقا! با همه این سخن ها

به محک آمدَت تکّه یِ زر.

چه خوشی، چه زبانی، چه مقصود؟

گردد این شاخه یک روز بی بر

لیک سیراب از این جوی اکنون.

120

یک حقیقت فقط هست بر جا:

آنچنانی که بایست، بودن.

یک فریب است ره جسته هر جا:

چشم ها بسته، پابست بودن.

ما چنانیم لیکن، که هستیم.

121

عاشق: آه افسانه! حرفی ست این راست.

گر فریبی ز ما خواست، مائیم.

روزگاری اگر فرصتی ماند

بیش از این با هم اندر صفائیم،

همدل و همزبان و هم آهنگ.

122

تو دروغی، دروغی دلآویز

تو غمی، یک غمِ سختْ زیبا.

بی بها مانده عشق و دلِ من،

می سپارم به تو، عشق و دل را

که تو خود را به من واگذاری.

123

ای دروغ! ای غم! ای نیک و بد، تو!

چه کَس ات گفت از این جای برخیز؟

چه کَس ات گفت زین ره به یکسو،

همچو گل بر سَرِ شاخه آویز،

همچو مهتاب در صحنه ی باغ؟

124

ای دلِ عاشقان! ای فسانه!

ای زده نقش ها بر زمانه!

ای که از چنگِ خود باز کردی

نغمه های همه جاودانه،

بوسه، بوسه، لبِ عاشقان را.

125

در پس ابرهایم نهان دار،

تا صدای مرا جز فرشته

نشنود ایچ در آسمان ها،

کس نخوانَد ز من این نوشته

جز به دل عاشقِ بیقراری.

126

اشک من! ریز برْ گونه ی او.

ناله ام در دل وی بیاکَن.

روح گمنامم آنجا فرود آر

که برآید از آنجای شیون،

آتش آشفته خیزد ز دلها.

127

هان! به پیش آی از این درّه ی تَنگ

که بِهین خوابگاه شبانهاست،

که کسی را نه راهی بر آن است،

تا در اینجا که هر چیز تنهاست

بسرائیم دلتنگ با هم …

دیماه 1301

دکلمه شعر افسانه نیما یوشیج با صدای احمد شاملو:

دانلود دکلمه شعر افسانه با صدای شاملو:

دانلود با کیفیت 320

 

آهنگ فسانه ایرج بسطامی:

 

دانلود فایل صوتی آهنگ فسانه ایرج بسطامی:

دانلود با کیفیت 320

 

شعر اي شب نیما یوشیج

هان، اي شبِ شومِ وحشت انگيز!

تا چند زني به جانم آتش؟

يا چشم مرا ز جاي بَركَن،

يا پرده ز روي خود فروكش،

يا باز گذار تا بميرم

كز ديدنِ روزگار سيرم.

ديري ست كه در زمانه ي دون

از ديده هميشه اشكبارم،

عمري به كدورت و اَلَم رفت

تا باقيِ عمر چون سپارم.

نه بختِ بدِ مَراست سامان

و اي شب، نه تُراست هيچ پايان.

 

ای شب نیما یوشیج

 

چندين چه كني مرا ستيزه

بس نيست مرا غمِ زمانه؟

دل مي بَري و قرار از من

هر لحظه به يك ره و فسانه

بَس بَس كه شدي تو فتنه اي سخت

سرمايه ي درد و دشمنِ بخت.

اين قصه كه مي كني تو با من

زين خوبتر ايچ قصه اي نيست،

خوبست وليك بايد از درد

نالان شد و زار زار بگريست.

بشكست دلم ز بيقراري

كوتاه كن اين فسانه، باري.

آنجا كه ز شاخ، گُل فرو ريخت

آنجا كه بكوفت باد بر در،

وآنجا كه بريخت، آبِ موّاج

تابيد بر او، مهِ مُنوّر

اي تيرهِ شب دراز، داني!

كانجا چه نهفته بُد نهاني؟

 

ای شب نیما یوشیج

 

بودست دلي ز درد خونين،

بودست رُخي ز غم مكدّر،

بودست بسي سَرِ پُر امّيد،

ياري كه گرفته يار در بر،

كو آن همه بانگ و ناله ي زار

كو ناله ي عاشقان غمخوار؟

در سايه ي آن درخت ها چيست

كز ديده ي عالمي نهان است؟

عجز بشر است اين فجايع

يا آنكه حقيقتِ جهان است؟

در سِيرِ تو طاقتم بفرسود

زين منظره چيست عاقبت سود؟

 

ای شب نیما یوشیج

 

تو چيستي اي شبِ غم انگيز

در جست و جوي چه كاري آخر؟

بس وقت گذشت و تو همانطور

اِستاده به شكلِ خوف آور

تاريخچه ي گذشتگاني

يا راز گشاي مردگاني؟

تو آينه دارِ روزگاري

يا در ره عشق، پرده داري؟

يا دشمن جانِ من شُدَستي؟

اي شب! بِنه اين شگفت كاري

بگذار مرا به حالتِ خويش

با جان فسرده و دلِ ريش!

بگذار فرو بگيردَم خواب

كز هر طرفي همي وزد باد.

وقتي ست خوش و زمانه خاموش

مرغ سحري، كشيد فرياد

شد محو، يكان يكان ستاره

تا چند كنم به تو نظاره ؟

بگذار به خواب، اندر آيم

كز شوميِ گردشِ زمانه،

يك دَم كمتر به ياد آرَم

وآزاد شوم ز هر فسانه.

بگذار كه چشم ها ببندد

كمتر به من اين جهان بخندد.

 

شعر شمع کرجی نیما یوشیج

شب بر سر موج های درهم برهم
صیّاد چو بی ره کرَجی می راند
شب می گذرد، در این میانه کم کم
شمع کرَجی زکار ئر می ماند
می کاهدش از روشنی زرد شده.
گویاي حکایتی ست آن شمع خموش
افسرده زرنج و تن بپاشیده زهم
می آید ازاو صدای دلمرده به گوش
و قامت یک خیال روشن شده خمَ
با ظلمت موج می زند حرف غمین.

 

شعر شمع کرجی نیما یوشیج

صیّاد در این دم ز به جا مانده ي شمع
بر گرد فیتیله می گذارد دائم
وزهرطرفش صاف کند، سازد جمع
آنگه به مقرش بنشاند قائم
بندد به امید سوی او باز نگاه.
لیکن نگه دیگر او، خیره شده
بر چهره ي دریاست کز آن نقطه ي دور
موجی به سر موجی دگر چیره شده
می آید و می کند سراسیمه عبور
دنبال بسی جانوران رو به گریز.
می بلعد هر چه را به راهش سنگین
سنگین تر از انحلال آن دل آویز
داده به شب نهفته دست چرکین
وندر همه طول و عرض دنیای ستیز
یک چیز به جای خود نمانده بی جوش.
او مانده و ظلمت و صدای دریا
یک شعله ي افسرده بر او چشمک زن
چون نیست در آن شعله دوامی پیدا
حیران شده می جود به حسرت ناخن
بد روی تر آیدش جهان پیش نظر.
یک قایق خیره، هیکلی چیره و موج
افتاده به مُجمری قناویز کبود
هر چیز برفته و آمده، یافته اوج
جز مایه ي امیّد وی آن گونه که بود
وین گونه که این زمان در این حادثه هست.

 

شعر شمع کرجی نیما یوشیج

پس بر سر موج های دریاي عبوس
آن هیکل دیوانه ي هائل در بر
هر لحظه قرین یک خیال و افسوس
اشکال هراسناکش آید به نظر
آرام تر از نخست راند قایق.
رنجه شودش دل از تکاپوی و تعب
هردم تعبش به حال دیگر فکند
وندرهمه گیر و داراین شور وشغب
او باز به بیمارغمش دست زند
برگیردش از مقر به سر پنجه ي سرد.
نظاره کنان جای دگر جاش دهد
دو چشم بر او دوخته حیران گردد
لیکن به هر آن گوشه که مأواش دهد
آن شمع شود خموش و ویران گردد
محروم ز روشنی ست، همچون دل من.

 

شعر قو نیما یوشیج

صبح چون روی می گشاید مهر
روی دریاي سرکش و خاموش
می کشد موج های نیلی چهر
جبه ئی از طلای ناب به دوش.

صبحگه، سَرد وترَ، درآن دم ها
که زدریا نسیم راست گذر
گل مریم به زیرشبنم ها
شستشو می دهد بروپیکر.

صبحگه، کانزوای وقت و مکان
دلرباینده ست وشوق افزاست
برکنارجزیره های نهان
قامت با وقارقو پیداست.

آنچنانی که از گلی دسته
پیش نجوای آب ها تنها
وسط سبزه ي خزه بسته
تنش از سبزه بیشتر زیبا.

 

شعر قو نیما یوشیج

 

می دهد پای خود تکان، شاید
که کند خستگی زتن بیرون
بال های سفید بگشاید
بپرد دربرابرهامون.

بپرد تا بدان سوی دریا
در نشیب فضاي مثل سحر
برود ازجهان خیره ي ما
بزند درمیان ظلمت پَر.

برود در نشیمن تاریک
با خیالی که آن مصاحب اوست
در خط روشن چو مو باریک
بیند آن چیزها که در خور قوست.

لکَ ابری که دور می ماند
موج هائی که می کنند صدا
وندرآن جا کسی نمی داند
که چه اشکال می شوند جدا.

لیک مرغ جزیره های کبود
درهمین دم که او به تنهائی
سینه خالی زفکر بود و نبود
می کند فکرهای دریائی.

نظرانداخته سوی خورشید
نظری سوی رنگ های رقیق
با تکانی به بال های سفید
بجهیده ست روی آب عمیق.

برخلاف تصورهمه ، او
شادوخرم به دیدن آب ست
گرکسی هست یا نه، ناظرقو
قودرآغوش موج ها خواب ست.

 

شعر هنگام که گریه می دهد ساز

هنگام که گریه می دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت 
هنگام که نیل چشم دریا 
از خشم به روی می زند مشت 
زان دیر سفر که رفت از من 
غمزه زن و عشوه ساز داده 
دارم به بهانه های مانوس 
تصویری از او بر گشاده 
لیکن چه گریستن چه طوفان؟
خاموش شبی است هر چه تنهاست 
مردی در راه می زند نی 
و آواش فسرده بر می آید 
تنهای دگر منم که چشمم 
طوفان سرشک می گشاید 
هنگام که گریه می دهد ساز 
این دود سرشت ابر بر پشت 
هنگام که نیل چشم دریا 
از خشم به روی می زند مشت.

 

شعر هنگام که گریه می دهد ساز با دکلمه شاملو:

 

دانلود دکلمه شاملو:

 

هنگام که گریه می دهد ساز با دکلمه احمدرضا احمدی و آواز محمد نوری:

دانلود آهنگ هنگام که گریه می دهد ساز با شعر نیما یوشیج:

 
 

شعر مرگ کاکلی نیما یوشیج

دردنج جای جنگل، مانند روز پیش
هرگوشه ئی می آورد از صبحدم خبر
وزخنده های تلخ دلش رنگ می برد
نیلوفرکبود که پیچیده با « مَجر»

مانند روز پیش هوا ایستاده سرد
اندک نسیم اگرندود، وردویده ست
برروی سنگ خارا مرده ست کاکلی
چون نقشه ئی که شبنم ازاو کشیده ست.

بیهوده مانده ست ازاوچشم نیم باز
بیهوده تافته ست دراونورچون به سنگ
باهر نواي خوش چودرنگی به کار داشت
اینک پس نواش تن آورده زو درنگ.

درمدفن نوایش ازهوش رفته ست
بعد ازبسی زمان که بود گوش هوش
یاد نوای صبحش بر جای با هوا
می گیرد آن نوا را خاموشی ئی به گوش.

نگرفته ست آبی از آبی تکان ولیک
« مازو»ي پیرکرده سراز رخنه ئی بدر
مانند روز پیش یک آرام « میمرز»
پر برگ شاخه ایش به سنگی نهاده سر.

 

گلچین شعرهای سنتی نیما یوشیج:

 

شعر زن انگاسی نیما یوشیج

سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید ایینه ای فتاده به خاک
گفت : حقا که گوهری یکتاست
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که : ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گوهر ز شماست
ما همان روستازنیم درست
ساده بین ،‌ساده فهم بی کم و کاست
که در ایینه ی جهان بر ما
از همه ناشناس تر ، خود ماست

 

 

شعر خواجه احمد حسنِ میمندی نیما یوشیج

خواجه احمد حسن میمندی
خوی چون کرد به ذلت چندی
از سر مسند خود پای کشید
دژ« کالنجر» مأوا بگزید.
روزی افسرده به دامان سرداشت
وحشت از ذلت افزون ترداشت
گفت دژبان: « چه شد ای خواجه ي شهر
که سعادت زتوبرگشت به قهر؟»
گفت: « تقدیرخدا بود !» ولیک
نشد آن خواجه درین ره باریک
که براین رهگذر محنت خیز
آنچه بر شد، به فرود آید نیز
نیست درعالم اجسام درنگ
خورد این آینه یک روز به سنگ
روح مردست که چون یافت کمال
به فرود آمدنش گشت محال .

 

شعر عبدالله طاهر و کنیزک نیما یوشیج

( موضوع داستان از نوروز نامه ي خيام گرفته شده است. )

قصه شنيدم كه گفت (طاهر): يك تن

از اُمرا را به خانه، باز بدارند.

گوشه گرفت آن امير، همچو عجوزان،

دل ز غم آزرده و نژند و پشيمند.

گر چه مر او را شفاعت از همه سو رفت

خاطرِ طاهر نشد از او بِه و خرسند.

در نگذشت از وي، بگذشت مَه و سال

مرد بفرسود، چون اسيران دربند.

كارد چو بر استخوان رسيد، بيازيد

دست به چاره گري و حيلت و ترفند.

 

شعر عبدالله طاهر و کنیزک نیما یوشیج

 

داشت مگر در سراي خويشتن آن مير

نوش لبي، شوخ و بذله گوي و خردمند.

قصه بدو در سپرد و بُرد به طاهر

روي بپوشيده، آن كنيزكِ دلبند.

لابه كمي كرد و روي واقعه بنمود

با سخنِ دلفريب و لفظِ خوشايند.

طاهر گفت كه: ( راست باز نمودي

ليك گنه راست با عقوبت، پيوند.

بگذر از اين داستان كه بَدكُنِشان را

هر كه نكو گفت، با بد است همانند.

زشت بُوَد، تن بر آبِ بِركه فكندن

از پيِ آنكه سگي ز بركه رهانند.

وي نه گناهش بزرگوار چنانست

كز سرِ آن اندكي گذشت توانند. )

گفت كنيزك: ( بزرگوارتر از آن

هست شفيع وي، اي بزرگ خداوند! )

طاهر پرسيد: ( آن شفيع كدام است؟ )

گفت كه: ( روي من است ) و پرده برافكند.

بُرد دلِ طاهر از دو ديده يِ فَتّان

شيفته كردش بدان لبانِ شكرخند.

گفتش طاهر: ( بزرگوار شفيعا!‌ )

ـ كز پسِ پرده نمود آن رخِ فرمند ـ

آنگه با چاكرانِ درگهِ خود گفت

خواجه يِ آن مهوش از سراي برآرند.

كرد به جايش كرامتي كه بشايست

جاي ستم ها كه رفته بود بر او چند.

1307

 

شعر میرداماد نیما یوشیج

 

میر داماد ، شنیدستم من،

که چو بگزید بن خاک وطن

بر سرش آمد و از وی پرسید

ملک قبر که :”من رب، من ؟”

●●●

میر بگشاد دو چشم بینا

آمد از روی فضیلت به سخن:

اسطقسی ست – بدو داد جواب

اسطقسات دگر زو متقن .

●●●

حیرت افزودش از این حرف ملک

برد این واقعه پیش ذوالمن

که: به زبان دگر این بنده ی تو

می دهد پاسخ ما در مدفن

●●●

آفریننده بخندید و بگفت :

” تو به این بنده ی من حرف نزن .

او در آن عالم هم، زنده که بود،

حرفها زد که نفهمیدم من ! “

 

شعر در جوار سخت سر نیما یوشیج

من که دورم ازدیارخود چومرغی ازمقر
همچوعمررفته امروزم فراموش از نظر
من که سرازفکرسنگین دارم وبربسته لب
شب به من می خواند ازرازنهانش، من به شب
من که نه کس با من و نه من به کس دارم سخن
درجوار«سخت سر» دریا چه می گوید به من ؟
موج او بهرچه می آید به سوي من درشت ؟
وین هیون بهر چه ام آشفته می کوبد به مشت ؟
گرمرا پیوندازغم بگسلد اورا چه سود ؟
می کند در پیش این دریا غم من، چه نمود
لیک این سرد وخروشان گرم درکارخودست
پای می کوبد به شوق و دست می مالد به دست
می گریزد چون خیال و می رسد ازراهِ دور
دارد آن رمزی که پیدا نیست با موجش عبور
او به هردم لب گشاده حرفِ غمگین می زند
حرفِ اودرمن غم دیزینه ام نو می کند
زیرورو می دارم آن غم های دیرین چون به دل
خاطرازیادِ دیارویارمی دارم کسل
او به پیشاپیش دریا ي نوازنده زدور
با غمی مهمان من از خانه می رانم سرور
باجبین سرد خود بنشسته گرم اما زغم
روزهای رفته را پیوند با هم می دهم
آه ! عمری را در این ره رایگان کردم تلف
حسرتِ بس رفته ام امروز می ماند به کف
هرنگاه من به سوئی فکر سوي آشیان
می کند دریا هم از اندوه من با من بیان
خانه ام را می نمایاند به موج سبزوزرد
می پراند آفتابی در میان لاجورد
من درآن شوریدگی هائی که او از چیرگی
در سر آورده ست با ساحل که دارد خیرگی
دوستانم را همه می بینم آن جا درعبور
این زمان نزدیکِ آن سامان رسیدستم زدور
سال ها عمر نهان را دستی بدر
می کشد بر پرده های تیرگی های بصر
چشم می بندم به موج و موج همچون من بهم
بر لبِ دریا ي غم افزا تاسف می برم
ای دریا ي بزرگ ! ای دردل تو مستتر
تیرگی ها ي نگاهِ مانده ي من از مقر
از رهی بگریخته، سو ي رهی باز آمده
پهنه ور دریا ، که چون من دلت ناساز آمده
می سپارم نیز من ازحرفِ تو راهِ خیال
می دهم پیوند دردل هرخیالی با ملال
تا فرود آیم بدان سوها ي تو یک روز من
کاش بودم در وطن ، ای کاش بودم در وطن.

 

گلچین شعرهای نیمایی نیما یوشیج:

شعر ققنوس نیما یوشیج

 

قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،

آواره مانده از وزش بادهای سرد،

بر شاخ خیزران،

بنشسته است فرد.

بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.

او ناله های گمشده ترکیب می کند،

از رشته های پاره ی صدها صدای دور،

در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،

دیوار یک بنای خیالی

می سازد.

از آن زمان که زردی خورشید روی موج

کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

بانگ شغال، و مرد دهاتی

کرده ست روشن آتش پنهان خانه را

قرمز به چشم، شعله ی خردی

خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب

وندر نقاط دور،

خلق اند در عبور …

او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،

از آن مکان که جای گزیده ست می پرد

در بین چیزها که گره خورده می شود

یا روشنی و تیرگی این شب دراز

می گذرد.

یک شعله را به پیش

می نگرد.

شعر ققنوس نیما یوشیج

 

جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی

ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،

نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است

حس می کند که آرزوی مرغها چو او

تیره ست همچو دود. اگر چند امیدشان

چون خرمنی ز آتش

در چشم می نماید و صبح سپیدشان.

حس می کند که زندگی او چنان

مرغان دیگر ار بسر آید

در خواب و خورد

رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.

آن مرغ نغزخوان،

در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،

اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،

بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان

چشمان تیزبین.

وز روی تپه،

ناگاه، چون بجای پر و بال می زند

بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،

که معنیش نداند هر مرغ رهگذر.

آنگه ز رنج های درونیش مست،

خود را به روی هیبت آتش می افکند.

باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ!

خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!

پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.

نیما یوشیج

بهمن ۱۳۱۶

 

علامه دهخدا:

گویند ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه ای پدید آید و او را جفت نمی باشد و موسیقی را از آواز او دریافته اند. (برهان)

 

دکلمه شعر ققنوس با صدای شاملو:

دانلود فایل صوتی شعر ققنوس نیما یوشیج با صدای احمد شاملو
 
 

شعر غراب نیما یوشیج

وقتِ غروب کز برِ کهسار، آفتاب
با رنگ های زردِ غمش، هست در حجاب
تنها نشسته بر سرِ ساحل، یکی غراب
وز دور، آب ها
همرنگِ آسمان شده اند و یکی بلوط
زرد از خزان،
کرده ست روی پارچه سنگی به سر، سقوط.
زان نقطه های دور
پیداست نقطه یِ سیهی.
این آدمی بود به رَهی،
جویای گوشه ای که ز چشمِ کسان نهان،
با آن کند دَمی غمِ پنهانِ دل بیان.

 

 

وقتی که یافت جای نهانی ز روی میل
چشم غراب، خیره از امواجِ مثلِ سیل
بر سوی اوست دوخته بی هیچ اضطراب
کز آن گذَرگَهان
چه چیز می رسد، فرحی هست یا عذاب؟
یک چیز مثل هر چه که دیده ست، دیده است.
خطّی به چشمِ اوست که در ره کشیده است.
بنیادهای سوخته از دور
ابری به روی ساحلِ مهجور.

هر دو به هم نگاه، در این لحظه می کنند
سر سوی هم ز ناحیه یِ دور می کشند
این شکل، یک غراب و سیاهی
وان، آدمی، هر آنچه که خواهی،
چون مایه یِ غم است به چشمش، غراب و زشت
عنوان او حکایتِ غم، رهزنِ بهشت.
بنشسته است تاکه به غم، غم فزاید او
بر آستانِ غم به خیالی درآید او.
در، از غمی به رویِ خلایق گشاید او.
ویران کند سراچه یِ آن فکرها که هست.
فریاد می زند به لب از دور: ای غراب!
لیکن غراب
فارغ ز خشک و تر
بسته بر او نظر
بنشسته سرد و بی حرکت، آنچنان بجای
وآن موج ها، عبوس می آیند و می روند.
چیزی نهفته است.
یک چیز می جَوَند.

مهر 1317

 
 

شعر مرغ غم نیما یوشیج

روی این دیوارغم چون دود رفته بر ز بر
دائما بنشسته مرغی پهن کرده بال و پر
گه سرش می جنبد از بس فکر غم دارد به سر.

پنجه هایش سوخته
زیرخاکستر فرو
خنده ها آموخته
لیک غم بنیاد او.

هر کجا شاخی ست برجا مانده و بی برگ و نوا
دارد این مرغ گذر بر رهگذار آن صدا
درهوای تیره ي وقت سحرسنگین بجا
او نوای هرغمش برده ازاین دنیا بدر
از دلی غمگین دراین ویرانه می گیرد خبر
گه نمی جنباند از رنجی که دارد بال و پر.

هیچکس اورا نمی بیند ، نمی داند که چیست !
بر سردیوار این ویرانه جا فریاد کیست ؟
و بجزاوهم در این ره مرغ دیگر راست زیست.

 

شعر مرغ غم نیما یوشیج

 

می کشد این هیکل غم ازغمی هر لحظه ، آه
می کند در تیرگی های نگاه من نگاه
او مرا در این هوای تیره می جوید به راه.

آه سوزان می کشم هردم در این ویرانه من
گوشه بگرفته منم در بند خود بی دانه من
شمع چه ؟ پروانه چه ؟ هرشمع هر پروانه من.

من به پیچاپیچ این لوس و سمج دیوارها
بر سرخطی سیه چون شب نهاده دست و پا
دست و پائی می زنم چون نیمه جانان بی صدا.

پس براین دیوارغم هر جاش بفشرده بهم
می کشم تصوی های زیرو بالاهای غم
می کشد هردم غمم ، من نیز غم را می کشم.

تا کسی ما را نبیند
تیرگی های شبی را
که به دل ها می نشیند
می کنم ازرنگ خود وا.

زانتظار صبح با هم حرف هائی می زنیم
با غباری زرد گونه پیله بر تن می تنیم
من به دست ، او با نکُ خود چیز هائی می کنیم .

 

شعر مرغ مجسمه نیما یوشیج

مرغی نهفته برسِرباِم سراِی ما
مرغی دگرنشسته به شاِخ درخت کاج
می خوانداین به شورشی گوئی براِي ما
خاموشی ئی ست آن یک دودی به روي عاج.
نه چشم ها گشاده ازاوبال ازاونه وا
سرتا به پای خشکی با جاِی و بی تکان
منقارهایش آتش، پرهای اوطلا
شکل ازمجسّمه به نظرمی نماید آن.
وین مرغ دیگر، آن که همه کارش خواندن ست
از پای تا به سرهمه می لرزد او به تن
نه رغبتش به سایه ي آن کاج ماندن ست
نه طاقتش به رستن ازآن جای دل شکن.
لیکن برآن دوچون بری آرام تر نگاه
خواننده مرده ئی ست نه چیزدگرجزاین
مرغی که می نماید خشکی به جایگاه
سرزنده ئی ست با کشش زندگی قرین.
مرغی نهفته برسربام سرای ما
مبهم حکایت عجبی ساز می دهد
ازما برسته ئی ست ولی در هوای ما
برما دراین حکایت آواز می دهد.

 

شعر وای بر من نیما یوشیج

کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها
گشت بی سود و ثمر
تنگنای خانه ام را یافت دشمن با نگاه حیله اندوزش
وای برمن !

می کند آماده بهر سینه ي من تیرهائی
که به زهر کینه آلوده ست.
پی به جاده های خونین کلّه های مردگان را
به غبار قبرهای کهنه اندوده

از پس دیوارمن بر خاک می چیند
وز پی آزارِ دلِ آزردگان
در میان کلّه های چیده بنشیند
سر گذشت زجر را خواند.
وای برمن !

در شبی تاریک از اینسان
برسراین کلّه ها جنبان
چه کسی آیا ندانسته گذارد پا ؟
از تکان کلّه ها آیا سکوت این شب سنگین
(کاندران هر لحظه مطرودی فسون تازه می بافد)
کی که بشکافد؟
یک ستاره از فساد خاک وارسته
روشنائی کی دهد آیا
این شب تاریک دل را ؟

عابرین ! ای عابرین !
بگذرید از راه من بی هیچ گونه فکر
دشمن من می رسد می کوبدم بردر
خواهدم پرسید نام وهرنشان دیگر.
وای برمن !

به کجای این شب تیره بیاویزم قبا ي ژنده ي خود را
تا کشم از سینه ی پر درد خود بیرون
تیر های زهر را دلخون.
وای برمن !

 

شعر گل مهتاب نیما یوشیج

وقتی که موج بر زبر آب تیره تر،
می رفت و دور

می ماند از نظر؛

شکلی مهیب در دل شب چشم می درید،

مردی بر اسب لخت،

با تازیانه ای از آتش،

بر روی ساحل از دور می دوید.

و دستهای او چنان

در کار چیره تر

بودند و بود قایق ما شادمان بر آب؛

از رنگهای درهم مهتاب

رنگی شکفته تر به در آمد

همچون سپیده دم

در انتهای شب؛

کاید ز عطسه های شبی تیره دل پدید.

 

شعر گل مهتاب نیما یوشیج

 

گل های “جیرز” از نفسی سرد گشت تر

ز افسانه غمین پر از چرک زندگی

طرح دگر بساختند؛

فانوسهای مردم آمد به ره پدید.

جمعی به ره بتاختند.

وآن نودمیده رنگ مصفا

بشکفت همچنان گل و آکنده شد به نور

بر ما نمود قامت خود را.

با گونه های سرد خود و پنجه های زرد،

نزدیک آمد از بر آن کوه های دور

چشمش به رنگ آب،

بر ما نگاه کرد.

تا دیده بان گمره گرداب،

روشن ترش ببیند،

دست روندگان،

آسان ترش بچیند؛

آمد به روی لانه ی چندین صدا فرود؛

بر بالهای پر صور مرغ لاجورد

گرد طلا کشید.

از یکسره حکایت ویرانه ی وجود

زنگار غم زدود.

وز هرچه دید زرد

یک چیز تازه کرد.

آن وقت سوی ساحل راندیم با شتاب،

با حالتی که بود

نه زندگی نه خواب.

می خواست همرهم که ببوسد ز دست او.

می خواستم که او،

مانند من همیشه بود پای بست او.

 

شعر گل مهتاب نیما یوشیج

 

می خواستم که با نگه سرد او دمی،

افسانه ای دگر بخوانم از بیم ماتمی

می خواستم که بر سر آن ساحل خموش،

در خواب خود شوم.

جز بر صدای او،

سوی صدای دیگر ندهم به یاوه گوش.

وآنجا جوار آتش همسایه ام

یک آتش نهفته بیفروزم.

اما به ناگهان،

تیره نمود رهگذر موج؛

شکلی دوید از ره پایین،

آنگه بیافت بر زبری اوج.

در پیش روی ما گل مهتاب،

کمرنگ ماند و تیره نظر شد؛

در زیر کاج و بر سر ساحل،

جادوگری شد از پی باطل؛

وافسرده تر بشد گل دلجو.

هولی نشست و چیزی برخاست؛

دوشیزه ای به راه دگر شد!

 

شعر پریان نیما یوشیج

هنگام غروب تیره، کز گردش آب،

می غلتد موج روی موج نگران،

در پیش گریزگاه دریا به شتاب

هرچیز برآورده سر از جای نهان.

آنجا ز بدی نمانده چیزی بر جاف

اما شده پهن ساحلی افسرده.

بر رهگذر تند روان دریا،

بنشسته پری پیکرکان پژمرده.

شیطان هم از انتظار طولانی موج

بیرون شده از آب.

حیران به رهی خیال او یافته اوج،

خو را به نهان،

سوی پریان،

نزدیک رسانیده. سخن می گوید

از مقصد دنیایی خود با آنان.

 

شعر پریان نیما یوشیج

 

من یک تن از این تندروان دریا

هستم.

در آرزوی شما شده بیرون

ای هوش ربا گروه خوبان پری پیکر،

با موی طلایی و به تن های سفید،

با چشم درشت و دلبر.

من با هوس بی ثمر تندروان

دیگر سروکاریم نخواهد بودن.

چه سود از آن هوس، که چون تیرگی ای

بر سینه ی روشن سحر مانده ز شب،

تا آنکه به چشم مردمان تیره کند

هر رنگ زمانه را؟

می آید صبح خنده بر لب از در

وینگونه هوس شود به ننگ آخر

بار آور.

وقتی که برون ریخت ولیکن دریا

گنجینه ی دیرینه ی خود را،

تا که همگان بهره بیابند از آن،

هر جای زید جانوری شاد شود.

در گردش موج تیره، حتی ماهی

یاقوت شود تنش یکسر.

چون این سخنان بگفت آن مطرود

شد بر سر موجهای غرنده سوار

مانند یکی چلچله از سردی موج

بالا شد و باز آمد.

 

شعر پریان نیما یوشیج

 

آنوقت صدای او

برخاست رساتر:

بس گوهر می کشم ز دریا بیرون

بس یافته ها که هست

از حاصل زحمت پریرویانی

که ساکن سرزمین زیردریا

هستند.

وز حاصل دسترنج صدها

مردان و هنروران

آماده شده.

ای ماه رخان،

از حلقه ی زنجیر تبسمهایی

بشکسته فرو ریخته بر کنج لبان شیرین.

وز رنگ دراز آرزوهایی

همچون خود آرزو عمیق،

رنگ سیهی برون می انگیزم،

تیره تر از این شبی که می آید

از دور.

تا در دل آن صبحدمی گنجانم

با ناخن براق سرانگشت بلور

خورشید شکفته را بجنبانم.

ها! راست شد آنچه گفتم.

این کشتی کالا که رسید از ره دور،

در آن همه گونه خوردنیهای زیاد!

این عطر گل شب صحرایی،

آمیخته در دماغ سرد سحری.

گنجینه ی دیرین بن دریایی،

آویخته بر موج شتابان گذری.

 

شعر پریان نیما یوشیج

 

بنشسته بر آن

مردی نگران.

زین پس بکند جلوه ی دلجوتر

در بشه درخت بمانده غمگن،

در ساحل خشک،

که هیچکسی در آن ندارد مسکن،

بر آب ز نو شود روان.

آید به نقاط سرد آن ساحل دور

کانجا پریانند به تن ها مستور،

و منتظر صدای بادی تندند

کز روی ستیغ کوه آید سوی زیر،

آه!

دل سوخت مرا

از انده این چشم به راهان،

بر صبح نظر بسته ولی صبح نهان.

از آن به جبین ستاره ی سرد نشان.

ماننده ی صبح، روشنی یافته ام

دیگر کجی از لوح دلم شد نابود

از من بپذیرید که با همچو شما

خوبان که نشسته اید اینسان تنها

باشم همکار.

اینک گل خرمی شکفته،

این دهر در آرامش خود خفته.

آنان که نشان عهد خود بشکستد

آیا نه دگرباره بهم پیوستند

و روشنی شعف ز تاریکی غم

آیا

با زحمت بسیا نیامد پیدا؟

 

شعر پریان نیما یوشیج

 

پس قایق پشت و روی بر آب افکند

آن باطن مطرود و به لبها لبخند،

بنشست بر آن پی جواب پریان.

آهسته فقط این سخنش بود به لب:

آیا به دروغ است که شد میوه چو خشک

می افتد از شاخ به خاک؟

من خشک زده خیالم از بدکاری!

می افتم بر خاک چنان بیماران!

این سیل سرشک است ز چشم باران!

اینک که من و شما بهم دوست شدیم،

گنجینه ی کشور بن دریا را

دادم به کف شما کلید،

وز هر چه خوشی، که بر ره ان پیدا؛

بستم گرهی که با سرانگشت شما

بگشاید؛

در کف توانای شما ماند بجا

از گودی دریا

تا سطح پرآشوب فضا،

از رنج دل شما نکاسته ست آیا؟

پاسخ بدهید. از یکی نقطه ی درد،

کاندوخته دست تیره ای در شب سرد،

باید نگران شد؟

آیا سیهی هم به جهان

انجام نمی دهد کاری را؟

وین زندگی آیا چو سحر

همواره لکی ز تیرگی

بر روی نخواهدش بودن؟

ای تند روان ساکن دریا

از این پریان شما بپرسید این را

از هم بشکافید دل امواجی

که روی همه مکان بپوشانیدند

و شکل همه دگرگون کردند.

تا فاش شود بر ایشان

اسرار جهان.

 

شعر پریان نیما یوشیج

 

لیک از پریان ز جا نجنبید یکی.

اندیشه ی آن کارفزای مطرود

تاثیر نکرد در نهاد ایشان

و آنان که همیشه کارشان خواندن بود

با آنکه نهیب موج شد کمتر،

خواندند به لحن های خود غم آور.

آوای حزینشان بشد

بر موج سوار

و رفت بدانجانب دور امواج

جاییکه در آنجا، چو همه کس، شیطان

بر قایق خود شتاب دارد که ز موج

آسان گذرد.

او در کشش صدای پارویش باز

می آمدش آوازه ی غمناک به گوش.

گنجینه ی زیر کشور دریایی

اندر کف او بود و دگر قایق بانان.

و شب به دل همهمه ی دور، کز آن

آنها خبری نبودشان،

ناقوس فراق می زد.

پس مرغ سفید (کرکویی) با پر پهن،

آنقدر سبک بر شده همرنگ هوا،

از روی سرش گذشت آهسته.

می گفت به دل نهفته، جنس مطرود،

گنجینه ی این جهان

خلوت طلبان ساحل دریا را

خوشحال نمیکند. آنها

آوای حزین خود را

از دست نمی دهند.

در ساحل خامشی، که بر رهگذرش

بنشسته غراب،

یا آنکه درخت مازویی تک رسته،

و آنجا همه چیز می نماید خسته،

آنها همه دلبسته ی آوای خودند،

دائم پریان

هستند به آوای دگرگون خوانا.

شب 13 مرداد 1319

 

شعر اندوهناک شب نیما یوشیج

 

هنگام شب که سایه ی هر چیز زیر و روست
دریای منقلب

در موج خود فروست،

هر سایه ای رمیده به کنجی خزیده است،

سوی شتابهای گریزندگان موج.

بنهفته سایه ای

سر برکشیده ز راهی.

این سایه،از رهش

بر سایه های دیگر ساحل نگاه نیست.

او را،اگر چه پیدا یک جایگاه نیست،

با هر شتاب موجش باشد شتابها.

او می شکافد این ره را کاندران

بس سایه اند گریزان.

خم می شود به ساحل آشوب.

او انحنای این تن خشک است از فلج.

آنجا،میان دورترین سایه های دور،

جا می گزیند

دیده به ره نهفته نشیند.

در این زمان

بر سوی مانده های ساحل خاموش

موجی شکسته می کند آرام تر عبور.

کوبیده موجهای وزین تر

افکنده موجهای گریزان ز راه دور

بر کرده از درون موج دگر سر.

 

شعر اندوهناک شب نیما یوشیج

 

او گوش بسته بر سوی موج و از آن نهان

می کاودش دو چشم.

آیا به خلوتی که کسی نیستش سکون،

واَشکال این جهان

باشند اندران

لرزان و واژگون،

شوریدگان این شب تاریک را ره است؟

آیا کسان که زنده ولی زندگانشان

از بهر زندگی

راهی نداده اند،

وین زندگان به دیده ی آنان چو مرده اند،

در خلوت شبان مشوش،

با زندگان دیگرشان هست زندگی؟

این راست است،زندگی این سان پلید نیست،

پایان این شب

چیزی به غیر روشن روز سفید نیست،

وآنجا کسان دیگر هستند کان کسان

از چشم مردمان

دارند رخ نهان،

با حرفهایشان همه مردم نه آشناست؟

گویند روی ساحل خلوتگهان دور

ناجور مردمی

دارند زیست.

و پوستهای پای آنها

از زهر خارهای “کراد”

آزرده نیست.

 

شعر اندوهناک شب نیما یوشیج

 

آنجا چو موجهای سبک خیز

آرام و خوش گذشته همه چیز.

مانند ما طبیعت،

نگرفته است راه کجی پیش.

هر جانور

باشد به میل خود

بهره ور.

این گفته ها ولیک سراسر درست نیست

در خلوتی چنان هم

هر دم گل سفید،که مانند روی گل

بگشاده است روی،

با شب فسانه گوست.

مرغ طرب،فتاده به تشویش،

با رنجهای دگرگون

هر دم به گفتگوست.

او باز می کند

بالی به رنگ خون

وافسرده می نشیند

بر سنگ واژگون.

چون ماه خنده می زند از دور روی موج

در خرده های خنده ی او یافته ست اوج.

موجی نحیف تر

آن سایه ی دویده به ساحل

گم گشته است و رفته به راهی.

تنها به جاست بر سر سنگی،

بر جای او،

اندوهناک شب.

موجی رسیده فکر جهان را به هم زده

بر هرچه داشت هستی رنگ عدم زده

اندوهناک شب.

 

شعر اندوهناک شب نیما یوشیج

 

با موی دلربایش بر جای او

میلش نه تا که ره سپرد

هیچش نه یک هوس که بخندد

تنها نشسته در کشش این شب دراز

وز چشم اشک خود سترد

او از نبود گمشدگان

افسوس می خورد

این سهمگین دریده ی موج عبوس را

افسرده می نگرد.

در زیر اشک خود همه جا را

بیند به لرزه تن

پندارد اینکه کار همه سایه ها چو او

باشد گریستن.

از هر کنار او

سنگی گسیخته

شکلی به ره گریخته

خاموشهای لرزان،

مست از نوای او،

استاده اند حیران

از هر صدای او.

خاکستر هوا

بنشانده جغد را ز بر شاخه های خشک

وآویخته به سقف سیه عنکبوت رنگ.

 

شعر همسایگان آتش نیما یوشیج

همسایگان آتش، مرداب و باد تند،

بر آتش شکفته عبث دور می زنند.

باد: من می دمم که یکسره مرداب را

با شعله های گرم تو

دارم چو خشک رود.

مرداب: من در درون روشن گرم تو آب را

جاری نمی کنم.

ره می دهم که بر شوی ای آتش!

رونق فزای و دلکش.

سوزنده تر زیان کن و بی باک تر درآی

اما به میل باد نتابی به روی من

خشکی نه ره بیابد هرگز به سوی من.

تا آن که غرقه ماند این زال گوژپشت

در گنده های آب دهانم.

بک میوه ب درست به شاخی

شیرین و خوش ننشانم.

لیک آتش نهفته به هر دم شدیدتر

با هر تفی به لب،

دل پر امیدتر،

همرنگ بامدادان، رویش سفیدتر

می سورد آنچه هست در این ره پلیدتر.

در حالتی که باد بر او تازیانه ها

هر دم کشیده است،

او در میان خشک و تر آشیانه ها

سوزان دمیده است.

لب های عاشقی ست گشاده به رنگ خون

بیمار دردها که بدان روی زردگون

رو کرده است سوی جهان پر از فسون.

در حالتی که باد گریزنده می رود،

مرداب تیره دل

هم خشک می شود.

در زیر شاخ های پر از میوه،

زالی نشسته برگ و نوا جمله ساخته

روی فلک ز آتش تند است تابناک!

دی 1319

 

 

شعر شکسته پر نیما یوشیج

 

نزدیک شد رسیدن مرغ شکسته پر

هی پهن می کند پر و هی می زند به در

زین حبسگاه سر

آواز می دههد به همه خفتگان ما

در کارگاه روشن فکر حوان ما

بیدار می کند همه شور نهان ما.

بر بام! این سرای که کردش ستم نگون

استاده است همچو یکی گوی واژگون

می کاودش دو چشم

تا چهره های مرگ نما را کند جدا

از چهره های خشم

تا فکرهای گمشدگان را

که کارشان همیشه ویرانه کردن است

و آثار این خرابی شان هر دم به گردن است

از فکرهای دیگر یکسوی تر کند.

تا نیم مردگان را

کافسرده شوقشان، هم از او با خبر شوند

اول به زنگ های دگر روی می کند

تردید می فزاید

در ساحت غبار پر از شکل جانور.

تصویر آتشی بنماید

با سوزشی آنچه بینی

وز خشم، چیزهای سیه می کند سفید

آن گاه می نماید از این سقف تیره سر

یعنی دمید از پس شام سیه سحر

نزدیک شد رسیدن مرغ شکسته پر.

دی ماه 1319

 

شعر خنده ی سرد نیما یوشیج

 

صبحگاهان که بسته می ماند

ماهی آبنوس در زنجیر،

دُمِ طاووس پَر می افشاند،

روی این بامِ تَنْ بِشُسته زِ قیر.

چهره سازانِ این سَرای دُرُشت،

رنگدان ها گرفته اند به کف.

می شتابد دَدی شکافته پُشت،

بر سرِ موج های همچو صدف.

خنده ها می کند از همه سو،

بر تکاپوی این سَحَرخیزان.

روشنان سَربه سَر در آب فرو،

به یکی موی گشته آویزان.

دلرُبایانِ آب بر لبِ آب

جای بِگْرفته اند.

رهروان با شتاب در تَک و تاب

پای بگرفت هاند.

لیک بادِ دَمَنده م یآید،

سَرکِش و تند،

لب از این خنده بسته می مانَد.

هیکلی ایستاده می پاید.

صبح چون کاروانِ دُزد زده،

می نشیند فِسُرده؛

چشم بر دزدِ رفته می دوزد

خنده ی سرد را می آموزَد.

 

پخش آنلاین دکلمه شعر خنده سرد با صدای شاملو:

دانلود فایل صوتی شعر خنده سرد نیما یوشیج با صدای احمد شاملو:

 
 
 

شعر وقت است نیما یوشیج

وقت است نعره ای به لب، آخر زمان کشد

نیلی در این صحیفه، بر این دودمان کشد

سیلی که ریخت خانه ی مردم ز هم، چنین

اکنون سوی فرازگهی، سر چنان کشد.

برکنده دارد این بنیان سست را

بردار از زمین هر نادرست را.

وقت است ز اب دیده که دریا کند جهان

هولی در این میانه، مهیا کند جهان

بس دست های خسته در آغوش هم شوند

شور نشاط دیگر برپا کند جهان …

1320

 

شعر من لبخند نیما یوشیج

از درون پنجره ی همسایه ی من، یا ز ناپیدای دیوار شکسته ی خانه ی من

از کجا یا از چه کس دیری ست

رازپرداز نهان لبخنده ای این گونه در حرف است:

-من در اینجایم نشسته.

از دل چرکین دم سرد هوای تیره با زهر نفس هاتان رمیده

دل به طرف گوشه ای خاموش بسته

راه برده پس برون تیرگی های نفس های به زهرآلوده تان در هر کجا، هر سو

که نهان هستید از مردم، منم حاضر،

خوبتان بر کارها ناظر،

در سراسر لحظه های سرد،

آن زمان که گرمی از طبع شما مقهور رفته،

وز شما اندیشه ی مفلوج باطل دوست

بر هوای راه های دور رفته؛

در سراسر لحظه های گرم،

آن زمان که همچو کوران، همچو بی وزنان،

دست بر دیوار می پایید؛

همچو مفلوجان بی پای و زمین گیر

سر به روی خاک می سایید

و نگاه بی هدفتان بر سریر سنگ های چرک سوده است.

آن زمان که بر جبین تنگتان تابان شراری می شود تبدیل

به جدار سرد خاکستر

لیک مشتی سرد خاکستر جبین تنگتان را سوخته یکسر.

آن زمانی که سفالی گوهریتان می نماید

در تک تاریک گور حدقه ی چشمهاتان

نه دمی بر گوهری تابان

نگه تان می گشاید.

در همه آن لحظه های تلخ یا نا تلخ،

می دود چار اسبه فرمان نگاه من

گر به کار خود فرو باشید

یا به کار مردم دیگر

یا به کاهیده ز بار خود

یا بیفزوده به بار مردم دیگر؛

دیده بانی می کنم ناخوب و خوب کارهاتان را

بی خایل از دستکار سردتان در من

کاوش بی هوده ی مردم نمی بندد رهی بر من.

بیهده نشسکته ام من

بر عبث ننهاده ام نقشی شکسته بر شکسته.

هرچه تان با گردش زنجیر من بسته.

گر به تلخی بر لب خاموش واری می نشینم،

گر به حسرت می فرایم، یا به رنجی می گشایم،

من، من به لبخنده ی روزان تلخ و دردناک بیدلی خلوت گزینم.

خرداد 1320

 

 

شعر لکه دار صبح نیما یوشیج

لکه دار صبح نیما

چشم بودم بر رحیل صبح روشن

با نوای این سحرخوان شادمان من نیز می خواندم به گلشن

در نهانی جای این وادی

بر پریدن های رنگ این ستاره

بود هر وقتم نظاره.

کاروان فکرهای دور دور این جهان بودم

راه های هولناک شب بریده

تا پس دیوار شهر صبح اکنون در رسیده.

بر سر خاکسترم ره بود

وین سخن را دمبدم گویا:

«می رسد صبح طلایی

می رمند این تیره رویان

پس به پایان جدایی

چشم می بندم به روشن های دیگرسان.»

آمد از ره این زمان آن صبح.

لیک افسوس!

گرچه از خنده شکفته

ز بر دندانش ز چرکین شبی تیره نهفته

می نماید لکه داری روی خاکستر سواری

می دمد بر صورت خاکی

هم ردیف نابکاری.

لکه دار صبح با وی سفیدش روبروی من

نی تشیند خنده بر لب.

می چراند تیرهای طعنه ی خود را به سوی من.

آه! این صبح سراسیمه

ار زه دهشت فزای این بیابان ها رسیده

تا بدین جانب عبث با سر دویده.

از سفیداب رخ زردش زدوده

رنگ گلگون تر

پس به زرد چرک آلوده

می نماید پیش چشم من

نه چنان که درد گرجا.

یوش 10 شهریور 1320

 

 

شعر آی آدم ها نیما یوشیج

 

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یکنفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون
می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.
آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،
می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:
” آی آدمها “…

 

پخش آنلاین دکلمه شعر آی آدم ها نیما یوشیج:

 

دانلود دکلمه شعر آی آدم ها نیما یوشیج با صدای احمد شاملو:

 

پخش آنلاین آهنگ آی آدم ها سهیل نفیسی:

 

 

 

شعر یاد نیما یوشیج

ادم از روزی سیه می آید و جای نموری

در میان جنگل بسیار دوری.

آخر فصل زمستان بود و یکسر هر کجا در زیر باران بود.

مثل این که هر چه کز کرده به جایی،

بر نمی آید صدایی.

صف بیاراییده از هر سو تمشک تیغدار و دور کرده

جای دنجی را.

یاد آن روز صفا بخشان!

مثل این که کنده بودندم تن از هر چیز

می شدم از روی این بام سیه

سوی آن خلوت گل آویز،

تا گذارم گوشه ای از قلب خود را اندر آنجا

تا از آنجا گوشه ای از دلربای خلوت غمناک روزی را

آورم با خود

آه! می گویند چون بگذشت روزی

بگذرد هر چیز با آن روز،

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

زان نباید یاد کردن،

خاطر خود را

بی سبب ناشاد کردن.

برخلاف یاوه ی مردم.

پیش چشم من ولیکن

نگذرد چیزی بدون سوز

می کشم تصویر آن را

یاد من می آید از آن روز!

بهمن 1320

 

شعر بوجهل من نیما یوشیج

زنده ام تا من، مرا بوجهل من دررنج می دارد
جسته از زیر دم گاوی چه آلوده
رفته تا بالای این سیلاب خانه
چون مگس های سگان ست او
نه جزاین بوده تا بوده.
او، آن آئین سماجت
آن طفیلی تن بپرورده
چومی پرد پی آن ست تا یک جای بنشیند
برسرهرجانورشکلی
روی گوش وزیرچشم وبرجبین پاک رویان
برهرآن پاکیزگان بینی وهرآن آلودگان دانی.
هرکجا کاوزنده می یابد یکی را زنده می بیند.

می مکد بوجهل من خون ازتن این جانوران درهرگذرگاه
نیست اوازکارمن آگاه
می پرد تا یابدم یک باردیگر
من ولی ازاو گریزانم
تا مراگم کرده بنشیند
بر سر دیوار دیگر.

 

شعر تابناک من نیما یوشیج

تابناک من بشد دوش از بر من! آه! دیگر در جهان

می برم آن رشته ها که بود بافیده ز پهنای امید مانده روشن.

دیگرم بر کسی نخواهد – آن چنان که خنده ناک – خندد

روی مانندان گلشن

من به زیر این درخت خشک انجیر،

که به شاخی عنکبوت منزوی را تار بسته

می نشینم آن قدر روزان شکسته

که بخشکد بر تن من پوست.

ای که در خلوت سرای دردبار شاعری سرگشته داری جا

کوله بار شعرهایم را بیاور تا به زیر سر نهاده

-روی زیر آسمان و پای دورم از دیاران –

از غم من گر بکاهد یا نکاهد

خواب سنگینم رباید آنچنان

که دلم خواهد.

فروردین 1321

 

 

شعر ناروایی به راه نیما یوشیج

شب به تشویش درگشاده، دراو
ناروائی به راه می پاید.
مثل این ست
کزنهانگه نشان کینه که هست
سنگ هردم به سنگ می ساید
هیچ کس نیست برره و «امرود»
سرد استاده، بید می لرزد
مرگ، آماده گوش اوبردر
وآن سیه کارکینه می ورزد.

بچه های گرسنه با تن لخت
زیرطاق شکسته، مانده ي خواب
باد، لنگ ایستاده ست به پا
ناله سرکرده ست گردش آب.

مثل این ست، ازوداع خموش،
چند زن سرنهاده اند به هم
هرچه بشکسته، هرچه پاشیده ست
روی خاکستری نشانه ي غم.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

راه ماننده ي رگی درپوست
تن بپوشیده وگریزان ست
جاکه غمگین چراغ می سوزد
پلک چشمی سرشک ریزان ست.

زیربام شکسته بررخ شب
بام دیگر شکسته ست کنون
لیک آن استخوان شمار طمع
می درد چشم ها، دو کاسه ي خون.

روی بیمار، زردناک و صبور
با سرافتاده ست بر زانو
حالت او کسی نمی پرسد
کس بدانجا نکرد خواهد رو.

مردمان، مردگان زنده به رو
رفته با خواب های زندانگاه
چشم بازست ازیکی زیشان
لیک بی حال بسته ست نگاه.

دست بدکارپیش می آید
درلختی به ره گشاده شده
چه سبک، ای شگفت، درتابوت
استخوان پشته ئی نهاده شده.

 

شعر ناروایی به راه نیما یوشیج

 

هردم آن استخوان شمار، به شک
چشم می گرددش به گردش شب
دست او، این خراب را با نی
می شمارد دقیقه های تعب.

موش مرگ ست درهمه تن او
می نماید زبخل مرده بخیل
بیمناک ازطراز قرمزصبح
می گشاید زچشم، چشمه ي نیل.

خشت برخشت می نهد هردم
دست ها برجدارمی ساید
تا نبیند کاهشی را به چشم
برهرافزونی می افزاید.

تا نه ره آورد زشب سوی روز
آن شب آویز مهربان گشته
بوسه برروزمی زند ازدور
می کند هرفسونی وخواهد
تا نبیند به چشم ماند کور.

سرد استاده ست باز«امرود»
بچّه های گرسنه اند به خواب
بید لرزان وهرچه مانده غمین
با دل جوی رفته ناله ي آب.

از نشیب جهان به دودش غرق
همچنان بازاین ندا آید
ذرّه با ذرّه گرم این نجواست
ناروائی به راه می پاید.

 

شعر مردگان موت نیما یوشیج

مردگان موت با هم بزم برپا کرده می خندند
زنده پندارند خودشان را
استخوان ها می درخشد هر کجا پهلو به پهلو روی دندان ها
دنده برهردنده بگرفته ست پیشی.
چشم رفته، کاسه ي سر کرده جای چشم ها خالی.

چند دیوار شکسته
مردگان موت می خندند، آن ها راست حالی
می کشد انگشت بی جانشان
در جهان زندگان هر دم خیالی
بوی می آید، هیس
هیس! ازآنجاخاسته یک مرده بر پا
به سرودی که سروده ست
سرد و نفرت زای برکرده ست آوا.

مرده ئی بر خاسته
نام دیگرمرده ي مشهورمی دارد
مرده ئی یک زنده را با چشم های باز
از ره در دور می دارد.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

پنجره ام را ببند ای زن !
شیشه ها را گلِ فرو کش !
منظراین جنب و جوش موت را در پیش چشم من بهم زن !
من نمی خواهم کسم بیند
یا بینم کس.
در تمنای نگاه بی سئوالم
وردیف رنج های بی شمار من
درد های استخوانم بس.

مردگان موت با هم شاد می خندند
با عصیر غارت خود
در جهان زندگانی
می کنند آیا جدا از زندگي زندگان، یک زندگاني نهانی ؟

در فتیله روغنی نیست
سقف دارد می شکافد
هست با هرمرده ئی، خش خش
هیس ! تکان از جا مبادا !
پنجره ام را به زیر گلِ فرو .

 

شعر ناقوس نیما یوشیج

بانگ بلندِ دلکشِ ناقوس
درخلوت سحر
بشکافته ست خرمن خاکسترهوا
وزراه هرشکافته با زخمه های خود
دیوارهای سرد سحر را
هر لحظه می درد
مانند مرغ ابر
کاندرفضای خامش مرداب های دور
آزاد می پرد
اومی پرد به هردم با نکته ئی که در
طنین او بجاست
پیچیده با ظنینش درنکته ي دگر
کزآن طنین بپاست.
دینگ دانگ…….چه صداست
ناقوس!
کی مرده؟ کی بجاست؟
بس وقت شد چوسایه که برآب
وزاوهزارحادثه بگسست
وین خفته برنکرد سرازخواب
لیکن کنون بگو که چه افتاد
کزخفتگان یکی نه بخواب ست
بازارهای گرم مسلمانان
آیا شده ست سرد؟
یا کومه ي محّقردهقان
گشته ست پُرزدرد؟

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

یا از فرازقصرش با خونِ ما عجین
فربه تنی فتاده جهانخواره برزمین
بام و سرای گرجی
شد طعمه ي زبانه ي آتش؟
یا سوی شهرما
دارد گذاردشمن سرکش؟
یا زین شب محیل
(کزاوست هول
گریان به راه رفته شتابان)
صبحی ست خنده بسته به لب؟ یا شبی ست کو
رودرگریزازدرصبحی ست
درراه این درازبیابان؟
دینگ دانگ….چه خبر؟
کی می کند گذر؟
از شمع کو بسوخت به دهلیز
آیا کدام مرد حرامی
گشته ست بهره ور؟
حرف ازکدام سوگ و کدام عروسی ست؟
ناقوس!
کی شاد مانده، که مأیوس؟

 

شعر ناقوس نیما یوشیج

 

ناقوس دلنواز
جا برُده گرم دردل سرد سحربه ناز
آوای او به هرطرفی راه می برَد
سوی هرآن فرازکه دانی
اندرهرآن نشیب که خوانی
دررخنه های تیره ي ویرانه های ما
در چشمه های روشني خانه های ما
درهر کجا که مرده به داغی ست
یا دل فسرده مانده چراغی ست
تأثیرمی کند
او روزوروزگار بهی را
(گمگسته درسرشت شبی سرد)
تفسیرمی کند
وزهررگش زهوش برفته
هرنغمه کان بدرآید
با لذت اززمانی شادی پرورد
آن نغمه می سراید.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

او با نوای گرمش دارد
حرفی که می دهد همه را با همه نشان
تا با هم آورد
دل های خسته را
دل برده ست وهوش زمردم کشان کشان
واندرنهاد آنان
جان می دمد به قوّتِ جان ِنوای خود
تا بی خبر ننمایند
بریأس بی ثمر نفزایند
درتاروپود بافته های خلق می دود
با هرنوای نغزش رازی نهفته را
تعبیرمی کند
وزهرنواش
این نکته گشته فاش
کاین کهنه دستگاه
تغییرمی کند.

دینگ دانگ….دمبدم
راهی به زندگی ست
از مطلع وجود
تا مطرح عدم
گرزانکه همچو آتش خندد موافقی
ورزانکه گور سرد نماید معاندی
ازنطفه ي بپا شده ره باز می شود
ازاوحکایت دگر آغاز می شود
ازاوبه لغزش ست جدارسبک نهاد
از او به گردش ست همه چیز
این کارخانه ي کهن ازاوست
دررتق وفتقِ جلوه گری های بیمرش
نادان به دل کسی
کاین نکته از ندانی او نیست باورش.

 

شعر ناقوس نیما یوشیج

 

دینگ دانگ…. بی گمان
نادان ترآن کسان
کافسونشان نهاده بهمپای کاروان
وزبیم، تیغ دشمن را تیزمی کنند
وینگونه زان پلیدان پرهیزمی کنند
آنان به تنگنای شب سرد گورشان
(کان را به دست های خود آباد کرده اند)
بیهوده سوخته
چشم امید آنان
بر سهو دوخته
با مرگ ساخته
سود خود و کسان دگر را
در کارباخته
برباد می دهند
آنان زجا که باد درآید
همپای گاه و گاه نه همپا
فکرخودند آنان
تا کامشان زکار برآید
آنان به روی دوست نموده
یارموافق اند و به تحقیق
خصم منافقی که دراین راه
زحمت به زحمتی بفزوده.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

درعالم بپا شده ي زندگان ولیک
باشد خبر دگر
ازهر خبرکه آید، زاید دگر خبر
افزاید آنچه درخط چو طلسمش
درریشه ي خطوط منظم
امروز خواندنی ست
وین حرف ها ازو
در چشم گوش ها
در گوش چشم ها
فردا شنیدنی ست.

دینگ دانگ! دینگ دانک!
برجانب فلک بشد این نوشکفته بانگ
وزمعبرنهان همه آورد این خبر
گوش ازپی نواش
بگشای خوب تر
طرح افکنیده ست
رقص نوای او
ازروز، کان می آید
وزروز، کان می آید
تردید می کند کم
و امیّد می افزاید
او با سریر خاک
پیوند بسته ست
او با مفاصل خاک فریب ناک.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

او با نوای خود
بسیارها نهفته به بر دارد
درهرنهفته اش
بسیارها نگفته. بجان باش
جویای آن نهفت که گشته ست
درعالم بپا شدگان فاش
بسیارها نموده هرآئین
با خلق ره بخیروسلامت
بسیارها گشوده سخن ها
تا پرده برکشد زمعّما
درهیچ آفریده دراین ره
در نا گرفته حرفی اما
و کارگاه گناهان
بازست همچنان
وزهرآنچه گفته اند و نگفته اند
وزرنج هرگروه هویداست
یک نکته بی خلافی پیداست
تا آدمی زدل نزداید
زنگ خیال پوچ
شایسته ي نیاز نگردد
هیهات ! هیچ دربه رخ ما
بیهوده باز نگردد
بی کوششی که شاید با او چاره گری که هست
مرغ اسیرنرهد از بند
بدجوی را که کارفریب ست
دست از بدی ندارد وازپند.

 

شعر ناقوس نیما یوشیج

 

دینگ دانگ !….در مسیر بیابان
در گورهای چشم
با آن نگاه ها همه مرده
در حبسگاه ها که زشب جُسته اند رنگ
با خفتگان لخت و فسرده
در خانه های زیرزمینی (که داستان
با مرگ می کند نفس خواب رفتگان)
درگیرودار معرکه ي عاجزوقوی
دررهگذارشهوت زشت پلید ها
در رخنه های خلوت و متروک (کاندران
آئین دستبرد می آموزد
فقر شکسته روی)
در خواب های شیطنتی که جهانخواران
با آن گرفته خوی
در هرکجا که بی حاصل
برجاست حاصلی
درهرکجا که سوخته مانده ست
بی جا شده دلی
وافتاده یا بشانه ي زخمش فتاده ئی
اوجای می برَد
اوچاره می فروشد
او شورمی خرَد
وزبانگ دمبدم او
بیدارمی شوند
با خواب رفتگان
هشیارمی شوند
آن مردگان مرگ.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

بارید خواهد از دَمِ ابرش پُرازکشش
(کز آه های ماست)
باران روشنی
ماننده ي تگرگ
و قصه های جانشکرغم
خواهد شدن بدل
با قصه های خشم
ومی رسد زمانی کاندرسرای هول
آتش بپای گردد ودرگیرد
وین زخمدار معرکه را دستی آهنین
با لرزه ي محبت برگیرد
وکشت های سوخته
گشت آنچنان
بیدارگلستان
وراه منزلی که نسل طلب راست آرزو.

 

شعر ناقوس نیما یوشیج

 

در جایگاه چشم کسان خواهد بود
وآتشی که گرمی ازآن می جوید
سرما زده تنی
در دستگاه گرم جهان خواهد بود.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

دینگ دانگ!……شد بدر
این بانگ دلنواز
از خانه ي سحر
خاموش تا کند
قندیل ها به خلوت غمخانه های مرگ
شد این ندا بلند
تا ریشه ي گزند
لرزد زهول آن
گنداب تن به گنده فکنده
دل وارهاند و بشکافد
در کاروان خسته ازین پس
آن حیله ساز ازپی سودش
افسانه ي فریب نبافد.

شد این ندا عمیق
وزهرجدارشهر
برخاست: ای رفیق !
همسایه تا کند
روشن اجاق سرد
خون دگر بجوشد تا درعروق او
کاویختش به درد
تا لب تواند او
برنعش های مانده ي آن نقش ها که بود
در خنده باز کرد.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

دینگ دانک!….یکسره
از میمنه
تا میسره
آن بافته گسیخت
واهریمن پلید
افسون برآب ریخت
هرصورتش نگارین
با یاد شد
با خاک شد عجین
برچیده گشت
آمد نگون
وزهم گسست
شالوده ي فسانه ي دیرین
الفاظ نا موافق
معنی نا مساعد آئین
عیبی( که بودشان
در چشم ها هنر)
سودی ( که کردشان
همخانه ي ضرر)
منسوخ شد
منکوب ماند
مردود رفت
بادی، که بود ازآن
مرده جراغ خلق
راهی، کزآن برفت
غارت به باغ خلق.

 

شعر ناقوس نیما یوشیج

 

دینگ دانگ!…..در شتاب
درهردرنگ که باید
بسیارمژده هاست
با این لطیف دم
بیهوده آن سحرخوان ناقوس
درالتهاب سوز نهان نیست
با داستان او
جزخیراز برای کسان نیست.

او با لطیفه ي خبر صبح خند خود
(کزآن هزارنقش گشوده
وز خون ما، سیاه، گرفته ست رنگ)
براین صحیفه خطِ دگرسان
تحریر می کند
وین حرف زارغنون نوایش
تقریرمی کند
« درکارگاه خود به سر شوق آن نگار
زنجیرهای بافته زآهن
تعمیر می کند»

دینگ دانگ!…..سرد و گرم
برداشته ست ره به سوی ما
آورده ست صفا نرم
وانگیخته به کاهش تدبیر
( زانسان که ذرّه به کارش
آید شکستی و تقصیر)
همپای با حریف زمان اوست
نقدینه ي امید کسان را
درگیرودارعمر صنمان اوست.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

چابک نگاه او
( با گشت همسفر)
در نقطه های پرحرکت می دهد درنگ
درهردرنگ تنبلی آموز
می آورد به هردم سودای تاختن
سودای تاختن
از بد گریختن
با خوب ساختن
اودر فریب خانه که ما راست
تصویرها گشاد خواهد
آنگاه در برابرشیطان
زنجیرها نهاد خواهد
میزان برای زیستن ( آنگونه کان سزد)
خواهد به دست کرد.
پوشیده هرنوایش گوید : « باید
فکرازبرای آنچه نه بر جای هست کرد.»

 

شعر ناقوس نیما یوشیج

 

دینگ دانگ!……در مراقبه ي زندگی که هست
این ست ره به روز رهائی
با او کلید صبح نمایان
وزاوشب سیاه به پایان
وین ست یک محاسبه ي در خور حیات
با دستکارِ روز عمل گشته همعنان
از دستگاه دید جوانی گرفته جان.

بی هیچ ریب آنچه که ناقوس
تفسیر می کند، همه حرف شنیدنی ست

«دوران عمرزود گذر ارزشیش نیست
در خیرازبرای کسان
گر بارور نباشد
سود هزار تن را
اندر زیان کار تنی چند
خواهان اگر نباشد»

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

دینگ دانگ!….این چنین
ناقوس با نواش درانداخته طنین
ازگوشه جای جیب سحر صبح تازه را
می آورد خبر
واو مژده ي جهان دگررا
تصویرمی کند
با هرنوای خود
جوید به ره ( چوجوید با تو)
وین نکته ي نهفته گوید با تو.
«درکارگاه خود به سر شوق آن نگار
زنجیرهای بافته زآهن
تعمیر می کند! »

 

بخوان ای همسفر با من

ره تاریک با پاهای من پیکار دارد
بهردم زیر پایم راه را با آب آلوده
به سنگ آکنده ودشواردارد
به چشم پا ولی من راه خود رامی سپارم
جهان تا جنبشی دارد رَود هر کس به راه خود
عقاب پیرهم غرق ست و مست اندر نگاه خود
نباشد هیچ کار سخت کان را در نیابد فکر آسان ساز
شب از نیمه گذشته ست، خروس دهکده بر داشته ست آواز
چرا دارم ره خود را رها من
بخوان ای همسفر با من!

به رو درروی صبح این کاروان خسته می خواند
کدامین بار کالا سوی منزلگه رسد آخر
که هشیار ست، کی بیدار، کی بیمار؟
کسی دراین شب تاریک پیما این نمی داند.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

مرا خسته در این ویرانه مپسند
قطار کاروان ها را دیده ام من
که صبح از رویشان پیغام می برد
صداهای جرسهای ره آوردان بسی بشنیده ام من
که از نقش امیدی آب می خورد
نگارانی چه دلکش را به روی اسب ها می برد
در آندم هر چه سنگین بود از خواب
خروس صبح هم حتی نمی خواند
به یغمای ستیز باد ها باغ
فسرده بود یکسر
پلیدی زیر افرا دار
شکسته بود کندوهای دهقانان و
خورده بود یکسر
دل آکنده زهرگونه خبر، میدار ای نومید همسایه گذر با من
بخوان ای همسفر با من!

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

چراغی دیدی از راهی اگر پیرایه مند سر دری بود
ز باغی خوش کز آن در بر رخ مردم گشایند
اگر جنبنده آبی بود دریایی، چه پایی
پی آنست این دریا که با کشتی برآن روزی درآیند
خیال صبح می بندد به دل این ظلمت شب
پراز خنده هزاران خنده او را بر شیار روی غمناکان
کامید زنده ي خود مرده می دارند
مکن تلخی، مبُرامید
ترا بیمارسر برداشت، دستش گیر
ببین شهد لب پر خنده ي او را چه گوید
چه کس در راه پوید
پریشان وبدل افسرده
بیابان سنگ ها را، سنگ ها روی بیابان
اگر چه هررنج آورده بنماید فسرده
چراغ صبح می سوزد به راه دور، سوی او نظر با من
بخوان ای همسفر با من!

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

فسون این شب دیجور را برآب می ریزند
در اینجا، روی این دیوار، دیوار دگر راساخت خواهند
فزایند و نمی کاهند
که می خندد برای ماست
که تنها در شبستان دیده بر راه ست
به چشم دل نشسته درهوای ماست
که برآن چنگ تاراز پوست مرغ طرب بسته ست
کسی تا این نگوید چنگ راهر تار بگسسته ست
برای کیستند اینان اگر نه از برای ماست؟
چراغ دوستان می سوزد آنجا دیدمش خوب
نگارینی به رقص قرمزان صبح حیران
نشسته درحریرمهوشی
هنوز آن شمع می تابد،هنوزش اشک می ریزد
درخت سیب شیرینی درآنجا هست، من دارم نشانه
به جای پای من بگذارپای خود، ملنگان پا
مپیچان راه را دامن
بخوان ای همسفر با من!

 

شعر داستانی نه تازه نیما

شامگاهان که رؤيت ِ دريا
نقش در نقش می‌نهفت کبود ،
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود
رشته‌های ِ دگر بر آب ببرد .

وندر آن جايگه که فندق ِ پير
سايه در سايه بر زمين گسترد
چون بماند آب ِ جوی از رفتار
شاخه‌ای خشک کرد و برگی زرد
آمدش باد و ، با شتاب ببرد .

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

همچنين در گشاد و شمع افروخت
آن نگارين ِ چرب‌دست استاد
گوشمالی به چنگ داد و ، نشست
پس چراغی نهاد بر دم ِ باد
هرچه ، از ما به يک عتاب ببرد .

داستانی نه تازه کرد ، آری
آن ز يغمای ِ ما به ره شادان ؛
رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه
وز خرابیّ ِ ماش آبادان 
دلی از ما ، ولی خراب ببرد !

فروردين ِ ۱۳۲۵

پخش آنلاین شعر داستانی نه تازه نیما یوشیج با صدای شاملو:

دانلود دکلمه داستانی نه تازه شاملو:

 
 

شعر شب قورُق نیما یوشیج

دست بردارزروی دیوار
شب قورق باشد بیمارستان
اگراز خواب برآید بیمار
کرد خواهد کاری کارستان.

حرف کم گوی که سرسامش برُد
دورازهرکه سوی وادی خواب
گریه بس دار که هذیانش داشت
خبرازوحشت دریای پر آب.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

پای آهسته که می لغزد جا
سنگ می بارد از دیوارش
ازکسش حال مپرسی، باشد
کزصدائی برسد آزارش.

شب قورق باشد بیمارستان
پاسبان می رود آهسته به راه
ماه هم از طرف پنجره نرم
بسته بر چهره ي معصومش نگاه !

 

شعر کار شب پا نیما یوشیج

ماه می‌تابد، رود است آرام،

بر سر شاخة «اوجا»، «تیرنگ»

دم بیاویخته، در خواب فرورفته، ولی در «آیش»

کار شب پا نه هنوز است تمام.

* * *

می‌دمد گاه به شاخ

گاه می‌کوبد بر طبل به چوب،

وندر آن تیرگی وحشتزا،

نه صدایی است به جز این، کز اوست

هول غالب، همه چیزی مغلوب.

می‌رود دوکی، این هیکل اوست.

می‌رمد سایه‌ای، این است گُراز.

خواب‌آلوده، به چشمان خسته،

هر دمی با خود می‌گوید باز:

«چه شب موذی و گرمیّ و دراز

تازه مرده ست زنم،

گرْسِنه مانده دو تایی بچه‌هام،

نیست در «کپّه»ی ما مشت برنج،

بکنم با چه زبانشان آرام؟»

باز می‌کوبد او بر سر طبل،

در هوایی به مِه اندود شده،

گرد مهتاب بر آن بنشسته،

وز همه رهگذر جنگل و روی آیش

می‌پرد پشّه و پشّه ست که دسته بسته.

 

شعر کار شب پا نیما یوشیج

 

مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ

می‌دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین.

هر چه، در دیدة او ناهنجار،

هر چهاش در بر، سخت و سنگین.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

لیک فکریش به سر می‌گذرد،

همچو مرغی که بگیرد پرواز،

هوس دانه‌اش از جا برده،

می‌دهد سوی بچه‌هاش آواز.

مثل این است به او می‌گویند:

«بچّه‌های تو دو تایی ناخوش،

دست در دست تب و گرسِنگی داده به جا می‌سوزند.

آن دو بی مادر و تنها شده‌اند،

مرد!

برو آنجا به سراغ آنها

در کجا خوابیده،

به کجا یا شده‌اند…»

 

شعر کار شب پا نیما یوشیج

 

چّة «بینجگر» از زخم پشه

بر نی آرامیده،

پس از آنی که ز بس مادر را

یاد آورده به دل، خوابیده. پاک و پاک سوزد آنجا «کـَلِه سی»

بوی از پیه می‌آید به دماغ.

در دل در هم و بر هم شده، مَه

کورسویی ست ز یک مرده چراغ.

هست جولان پشه،

هست پرواز ضعیف شبتاب.

چه شب موذیی و طولانی!

نیست از هیچ‌کسی آوایی.

مرده و افسرده همه چیز که هست،

نیست دیگر خبر از دنیایی.

ده از او دور و کسی گر آنجاست،

همچو او زندگیش می‌گذرد:

خود او در آیش

و زن او به «نِپار»ی تنهاست.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

«آی دالنگ! دالنگ!» صدا می‌زند او

سگ خود را به بر خود. دالنگ!

می‌زند دور صدایش خوکی

می‌جهد، گویی از سنگ به سنگ،

یا به تابندگیِ چشمش همچون دو گل آتش سرخ،

یک درنده ست که می‌پاید و کرده ست درنگ.

نه کسیّ و نه سگی همدم او

بینجگر بی ثمر آنجا تنها

چون دگر همکاران.

تن او لخت و «شماله» در دست.

 

شعر کار شب پا نیما یوشیج

 

می‌رود، بازمی‌آید، چه بس افتاده به بیم،

دودناکی به شب وحشتزا

می‌کند هیکل او را ترسیم.

طبل می‌کوبد و در شاخ دمان

به سوی راه دگر می‌گذرد.

مرده در گور گرفته ست تکان، پنداری،

جَسته یا زنده‌ای از زندگی خود که شما ساخته‌اید.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

نفرت و بیزاری،

می‌گریزد این دم

که به گوری بتپد

یا در امّیدی

می‌رود تا که دگر باز بجوید هستی.

«چه شب موذی و گرمیّ و سمج،

بچّگانم ز ره خواب نگشتند بدر.

چه قدَر شب‌ها می‌گفتمشان:

خواب، شیطانزدگان! لیک امشب

خواب هستند. یقین میدانند

خسته مانده ست پدر،

بس که او رفته و بس آمده، در پاهایش

قوّتی نیست دگر.»

 

شعر کار شب پا نیما یوشیج

 

دالنگ، دالنگ، گرْسِنه سگ او هم در خواب.

هر چه خوابیده، همه چیز آرام،

می‌چمد از «پَلَمـ»ی خوک به «لَم»

برنمی‌خیزد یک تن به جز او

که به کار است و نه کار است تمام.

پشّه‌اش می‌مکد از خون تن لخت و سیاه

تا دم صبح صدا می‌زند او.

دم که فکرش شده سوی دیگر

گردن خود، تن خود خارد و در وحشت دل افکند او.

می‌کند بار دگر دورش از موضع کار،

فکرتِ زادة مهر پدری،

او که تا صبح به چشم بیدار،

بینج باید پاید تا حاصل آن

بخورد در دل راحت دگری.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

باز می‌گوید:

«مرده زن من،

بچه‌ها گرْسِنه هستند مرا

بروم بینمشان روی دمی.

خوک‌ها گوی بیایند و کنند

همه این آیش ویران به چرا.»

چه شب موذی و سنگین! آری

همچنان است که او می‌گوید.

سایه در حاشیة جنگل باریک و مهیب

مانده آتش خاموش،

بچّه‌ها بی‌حرکت با تن یخ،

هر دو تا دست به هم خوابیده،

برده‌شان خواب ابد لیک از هوش.

هر دو با عالم دیگر دارند

بستگی در این دم،

وارهیده ز بد و خوبْ سراسر کم و بیش.

نگهِ رفتة چشم آنها

با درون شب گرم

زمزمه می‌کند از قصّة یک ساعت پیش.

 

شعر کار شب پا نیما یوشیج

 

تن آنها به پدر می‌گوید:

بچّه‌هایت مرده‌ند.

پدر! امّا برگرد،

خوک‌ها آمده‌اند،

بینج را خورده‌ند…»

چه کند گر برود یا نرود؟

دم که با ماتم خود می‌گردد،

می‌رود شب پا، آن گونه که گویی به خیال

می‌رود او، نه به پا.

کرده در راه گلو بغض گره،

هر چه می‌گردد با او از جا.

هر چه… هر چیز که هست از بر او.

همچنان گوری دنیاش می‌آید در چشم

و آسمان سنگ لحد بر سر او.

هیچ طوری نشده، باز شب است،

همچنان کاوّل شب، رود آرام،

می‌رسد ناله‌ای از جنگل دور،

جا که می‌سوزد دلمرده چراغ،

کار هر چیز تمام است، بریده ست دوام،

لیک در آیش

کار شب پا نه هنوز است تمام.

 

 

شعر که می خندد که گریان است نیما یوشیج

گذشتند آن شتاب انگیز کاران کاروانان
سپرها دیدم ازآنان، فروبرخاک
که ازنقش وفورچهره های نامدارانی
حکایت بودشان غمناک.

بدیدم نیزه ها بیرون
به سنگ ازسنگ، چو پیغام دشمن تلخ
بدیدم سنگ هائی بس فراوان که فروافتاد
به زیرکوه همچون کاروان سنگ ها ی منجمد برجا
چراغی، جز دمی غمگین، برآن نوری نیفشانید
سری را گردش اشکی فزون ازلحظه ئی آنجا نجنبانید
کنون لیکن که از آنان نشانی نیست وآنجا
همه چیزست درآغوش ویرانی و ویران ست
که می خندد؟ که گریان ست؟

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

شب دیجوردارد دلفریبی باز
شکاف کوه می ترکد ، دهان درّه ئی با دره دمساز
به نجوایی ست درآواز
صدایی، چون صدایی که به گوشم آشنا بوده ست
مرا مغشوش می دارد
به هم هراستخوانم، می فشارد
درآن ویرانه منزل
که اکنون حبسگاه بس صداهای پریشان ست
بگوبا من، که میخندد؟ که گریان ست؟

بگو با من چقدرازسالیان بگذشت
چگونه پرمی آمد قطار گردش ایام
زکی این برف باریدن گرفته ست؟
کنون که گل نمی خندد
کنون که باد ازخاروخس هرآشیان که گشت ویرانه
به روی شاخه ي «مازو»ی پیری
به نفرت تارمی بندد
درآن جای نهان( چو دود کز دودی گریزان ست)
که می خندد؟ که گریان است؟

 

متن شعر خروس می خواند نیما یوشیج

قوقولی قو! خروس می خوانَد

از درونِ نهفتِ خلوتِ ده،
از نشیبِ رهی که چون رگِ خشک،
در تنِ مردگان دوانَد خون
می تند بر جدارِ سردِ سحر
می تراود به هر سوی هامون.

با نوایش از او، ره آمد پُر
مژده می آورد به گوش آزاد
می نماید رهَش به آبادان
کاروان را در این خراب آباد.

نرم می آید
گرْم می خوانَد
بال می کوبد
پَر می افشانَد.

گوش بر زنگِ کاروانِ صداش
دل بر آوای نغز او بسته است.
قوقولی قو! بر این رهِ تاریک
کیست کو مانده؟ کیست کو خسته است؟

گَرم شد از دمِ نواگرِ او
سردی آور شبِ زمستانی
کرد افشای رازهای مگو
روشن آرای صبحِ نورانی.

با تنِ خاک، بوسه می شکند
صبحِ تازنده، صبحِ دیر سفر
تا وی این نغمه از جگر بگشود
وز رهِ سوز، جان کشید به در.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

قوقولی قو! ز خطه یِ پیدا.
می گریزد سوی نهان، شبِ کور
چون پلیدی دُروج کز درِ صبح
به نواهای روز گردد دور.

می شتابد به راه، مردِ سوار
گرچه اش در سیاهی، اسب رمید
عطسه یِ صبح در دِماغش بست
نقشه یِ دلگشای روزِ سفید.

این زمانش به چشم
همچنانش که روز
ره بر او روشن
شادی آورده است
اسب می رانَد.

قوقولی قو!‌ گشاده شد دل و هوش
صبح آمد، خروس می خوانَد.

همچو زندانیِ شبِ چون گور
مرغ از تنگیِ قفس جسته است
در بیابان و راهِ دور و دراز
کیست کو مانده؟ کیست کو خسته است؟
آبان 1325

پخش آنلاین دکلمه شعر خروس می خواند شاملو:

 

دانلود فایل صوتی خروس می خواند شاملو:

 
 

شعر اورا صدا بزن نیما یوشیج

جیب سحرشکافته زآوای خود خروس
می خواند
برتیزپای دلکش آوای خود سوار
سوی نقاط دور
می راند.
برسوی درّه ها که درآغوش کوه ها
خواب وخیال روشن صبحند
برسوی هرخراب وهرآباد
هردشت وهردمن
اورا صدا بزن!
بسیارشد به خواب
این خفته فلج
درانتظاریک
روزخوش فرج
پیوندهای او
گشتند سرد
ازبس که خواب کرد.
ازبس که خواب کرد
بیم است کاو نخیزد ازرخوت بدن
او را صدا بزن!

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

کوچید کاروان که به ده بود، مدتی ست
درچادرسفیدعروس ایستاده ست
باچه طراوتی!
زیر«شماله» می گذرد ده، جدارراه
چیده شده ست با
تنهایی از زنان
تنهای مردها
تنهای برهنه
تنهای ژنده پوش.
آورده شادی همگان را به کار جوش
ویک کمربزرگ شده ست آشیانه تا
قاپدهرآن صدای گریزنده ازدهن
او را صدا بزن!
آن وقت کاو رسید
چار اسبه از رهش
درقلعه کس ندید
زین روبه گوشه ئی
رفت وبیارمید
پای آبله ز راه و تنش کوفته شده
گویی خیال زندگی اش از ره دماغ
با نا امیدی نه به جا روفته شده
اما کنون که خسته تن ازجنگ تن به تن
او را صدا بزن!
گرگی کشید کلّه وازکوه شد به زیر
مطرود دل پلید
برتخته بست امید
(هرشکل نا بجا ی نهان
در گوشه های معرکه می ماند)
تا دید کاو خروس
می خواند:
وآوای او چوضربت، برقطعه ي چُدن
اورا صدا بزن!

 

شعر پادشاه فتح نیما یوشیج

درتمام طول شب
کاین سیاهِ سالخورد انبوه دندان هاش می ریزد !
وزدرون تیرگی های مزّور
سایه هاي قبرهاي مردگان و خانه هاي زندگان درهم می آمیزد !
وآن جهان افسا، نهفته درفسون خود
ازپی خواب درون تو
می دهد تحویل ازگوش توخواب توبه چشم تو
پادشاه فتح برتختش لمیده ست.
بس شبِ دوشین براوسنگین وبزم آشوب بگذشته
لحظه ئی چند استراحت را
مست برجا آرمیده ست
درغبارآلود دود خاطرش اما
(لیک چون در پیکرخاکستری آتش)
چشم می بندد به خواب نقشه ها دلکش
واوست دراندیشه ي دورو درازش غرق.
از زمانی کزره دیوارها فرتوت
(که به زیر سایه ي آن رقص حیرانی غلامان راست)

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

روی پاره پاشنه هاشان
پای خامش برسِر ره می گذارند
تا مبادا خواب خوش گردد
از جهان خواری دراین هنگامه بشکسته
ونهاد تیرگی، زیور گرفته از نهاد او
برسریرحکمرانی چون خیال مرگ بنشسته
وزنهفت رخنه های خانه هاشان، واي شان از زور شادیشان
بردل رنجورمردم تازیانه ست
و خیال هر طرفداری بهانه ست
تا زمان کاوای طنّاز خروس خانه ي همسایه ام مسکین
می شکافد خانه های رخنه های هر نهفت قیل و قالی را
وزنهان ره پاسباناِن شب دیرین
سوت شب را، چون نفیر کارفرمایان
در عروق رفته از خون شب دیرین می اندازند
یا به آرامی گرفته جا
شکل تابوتی به روی دوش های لاغر و عریان
از براین خاک اندود غبارآلود
با صدای وای خِیل خستگان می آکند ازدور
نغمه های هول را در گوش شب گردان
وز پی آنکه مباد از گل نثاری
باغ درمی بندد و دیوار.
در همه این لحظه های ازپس هم رفته ي ویران
(ازبن ویرانه اش امیدهای ماندگان مدفون
وز برِآن بزم های سرکشان بر پا )
با تکاپوی خیالش گرم درشورنهان ست او.

 

شعر پادشاه فتح نیما یوشیج

در دلاویزسرا ي سینه اش برپاست غوغاها
زآمد ورفت هزاران دست درکاران
می گشاید چشم
چشم دیگر روزگاری ست
لب می انگیزد به خندیدن
بادهاي خندهِ ي او انفجاری ست.
زانفجارخنده ي امّید زایش
سرد می آید( چنان چون ناروا امیّد بدجوئی )
هربدانگیزانفجاری که ازآن طفلان دراندیشه اند
گرم می آید اجاق سرد.
اندرین گرمی و سردی، عمرشب کوتاه
آن چنان کزچشمه ي خورشید
آمدگانی هراسان اند
رفتگانی باز می گردند
در همان لحظه که ره بر روی سیل دشمنان بسته
وگشاد سیلشان، چون جوی کوری
با نهاد ظلمت رو درگریزاز صبح
در درون ظلمت مقهور می تازد
وصداهای غلاده های گردن های محرومان
( چون صدا پردازپاهاشان به زنجیر )

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

رقص لغزان شکستن را می آغازد
اوست با اندیشه اش بسته
وندر آرام سرای شهر نو می دهد تعمیر خود پویا
از نگاه زیر چشم خود
با تواین حرف دگر هر لحظه می گوید:
« بیهده خواب پریشان طفل ره را می کند بیدار»
وزنگاه نا شکیبایش
می افزاید بر درازي راه
من که دراین داستان نقطه گذار نازک اندیشم
فاصله های خطوط سر بهم آورده ي آن را
خوب ازهم می دهم تشخیص، می دانم
که کدامین خام را خسته ست دل دراین شب تاریک
یا کدامین پای می لرزد به روی جاده ي باریک.
همچو خاری کزره پیکر، برون آور
از ره گوش خود، ای معصوم من !

 

شعر پادشاه فتح نیما یوشیج

هر خبرراکه شنیدی وحشت افزای
با هوای گرم استاده نشاِن روزبارانی ست
چون می اندیشد هدف را مرد صیّاد
خامشی می آورد در کار
همچنین درگیرد آتش از نهفت، آنگه زبان در شعله آراید.
برعبث خاطرمیازار
باش درراه چنین خاطرنگهدار
نیست کاری کاو اثر برجای نگذارد
گرچه دشمن صد در او تمهید ها دارد
زندگانی نیست میدانی
جز برای آزمایش ها که می باشد
هر خطای رفته نوبت با صوابی دارد از دنبال
مایه ي دیگر خطا نا کردن مرد
هست از راه خطاها کردن مرد
وان به کارآمد که او در کار
می کند روزی خطا ناچار.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

نکته این ست و به ما گفته اند ، لکن این نمی دانند
آن بخیلان تعزیت پایان
صحنه ي تشویش شب را دوزخ آرایان
و به مسمار صدای هیچ نیروئی
گوش نگشایدازآنان لیک.
بی پی و بن بر شده دیوار بد جویان
روی در سوی خرابی ست
برهراندازه کاو بر حجم افزاید
و به بالا تر ز روی حرص بگراید
گشت با روی خرابش بیشتر نزدیک
وین نمی دانند آنان آن گروه زنده درصورت
چون معماشان به پیش چشم هر آسان
کاندرین پیچنده ره لغزان
سازگاری کردن دشمن
همچنان نا سازگاری ها که اودارد، تشنج های مرگ اوست
وبه مسمار صدای هیچ نیروئی
گوش نگشایند و نگشوده اند، لکن.
پادشاه فتح در آندم که بر تختش لمیده ست
بربدوخوب تو دارد دست
از درون پرده می بیند
آنچه با اندیشه های ما نیاید راست
یا ندارد جای دراندیشه های نا توان ما
وزبرون پرده می یابد
نیروی بیداری را پای بگرفته
که از آن خواب فلاکت زای روزان پریشانی هلاک ست.

 

شعر پادشاه فتح نیما یوشیج

در تمام طول شب
که درآن ساعت شماری ها زمان راست
و به تاریکی درون جاده تصویرهای برغلط درچشم می بندد
وزدرون حبسگاهش تیره و تاریک
صبح دلکش را خروس خانه می خواند
وین خبر در این سرای ریخته هر بندش از بندش زهرگوشه
می دهد گوش کسان را هرزمان توشه
و به هم نومید می گویند:
پادشاه فتح مرده ست
تن جداری سرد اورا می نماید
استخوان درزیررنگ پوست
نقشه ي مرگ تنش را می گشاید.
اوست زنده، زندگی با اوست
زاوست، گرآغازمی گردد جهان را رستگاری
هم ازاو، پایان بیابد گر زمان های اسارت
او بهار دلگشای روزهائی هست دیگرگون
از بهارجانفزای روزهائی خالی از افسون.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

در چنین وحشت نما پائیز
کارغوان ازبیم هرگز گل نیاوردن
در فراق رفته ي امیدهایش خسته می ماند
می شکافد او بهارخنده ي امّید را زامّید
واندر او گل می دواند.
او گشایش را قطار روزهای تازه می بندد
این شبان کور باطن را
که ز دل ها نور خورده
روشنانش را زبس گمگشتگی گوئي دهان گوربرده
بگذارانیده زپیش چشم نازک بین
دیده بانی می کند با هر نگاه از گوشه اش پنهان
برهمه این ها که می بیند
وزهمه این ها که می بیند
پوسخند با وقارش پر تمسخر می دود لرزان به زیرلب
زین خبرها،آمده از کاستن هائی که دارد شب
بر دهان کار سازانش که می گویند:
پادشاه فتح مرده ست
خنده اش بر لب
آرزوی خسته اش دردل
چون گل بی آب کافسرده ست.

 

شعر پادشاه فتح نیما یوشیج

می گشاید تلخ
شاد می ماند
در گشاد سایه ي اندوه این دیوار
مست از دلشادی بیمر
خاطرش آزاد می ماند.
در تمام طول شب ، آری
کزشکاف تیرگی های به جا مانده گریزان اند
سر گران کار آوران شب
وز دل محراب قندیل فسرده می شود خاموش
وین خبر چون مرده خونی کز عروق مرده بگشاید
می دمد درعرق های نا توان نا توانان
و به ره آبستن هولی ست بیهوده !
وآن جهان افسا نهفته درفسون خود
از پی خواب درون تو
می دهد تحویل ازگوش توخواب تو به چشم تو
وز ره چشمان به خون تو .

 

شعر در فرو بند نیما یوشیج

در فرو بند که با من دیگر
رغبتی نیست به دیدارِ کسی،
فکرِ کاین خانه چه وقت آبادان
بود بازیچه یِ دستِ هوسی.

هوسی آمد و خشتی بنهاد
طعنه ای لیک به بی سامانی،
دیدمش، راه از او جستم و گفت:
بعد از اینت شب و این ویرانی.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

گفتم: آن وعده که با لعلِ لبت؟
گفت: تصویرِ سرابی بود آن.
گفتم: آن پیکرِ دیوارِ بلند؟
گفت: اشارت ز خرابی بود آن.

گفتم: آن نقطه که انگیخته دود؟
گفت: آتش زده یِ سوخته ای ست،
استخوان بندیِ بام و درِ او
مرگ را لذّتِ اندوخته ای ست.

گفتمش: خنده نبندد پس از این
آفتابی، نه چراغی با من.
گفت: آن بِه که بپوشی از شرم
چهره یِ خویش به دستِ دامن.

دستِ غمناکان گفتم، اما
از پسِ در به زمین می ساید.
خنده آورْد لبَش، گفت: ولیک
هولی اِستاده به ره می پاید.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

می درخشد گر افق، اهرمنی ست
نیم سوزیش به کف، دود اندود.
مُرد آن در که امیدش بگشاد
با بیابانِ هلاکش ره بود.

جاده خالی ست، فسرده ست امرود
هر چه می پژمُرَد از رنجِ دراز.
مُرده هر بانگی در این ویران
همچو کز سوی بیابان آواز.

وز پسِ خفتنِ هر گل، نرگس
روی می پوشد در نقشه یِ خار.
در فرو بند دگر هیچ کسی،
نیستش با کس، رای دیدار.

پخش آنلاین دکلمه شعر در فرو بند با صدای شاملو:

دانلود فایل صوتی شعر در فروبند نیما یوشیج با صدای شاملو:

 
 

شعر آقا توکا نیما یوشیج

به روی در، به روی پنجره ها
به روی تخته های بام ، درهر لحظه ی مقهور رفته، باد می گوید.

نه ازاو پیکری درراه پیدا
نیاسوده دمی برجا، خروشان ست دریا
و در قعر نگاه امواج او تصویر می بندد.

هم ازآنگونه کان می بود،
زمرَدی در درونِ پنجره بر می شود آوا:
«دو دوک دوکا ! آقا توکا ! چه کارت بود بامن؟»
دراین تاریک دل شب، نه زو برجای خود چیزی قرارش.

« درون جادّه کس نیست پیدا
پریشان ست افرا»گفت توکا
«برویم پنجره ت را باز بگذار
به دل دارم دمی با تو بمانم
به دل دارم برای تو بخوانم»

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

زمَردی درون پنجره مانده ست نا پیدا نشانه
فتاده سایه اش درگردش مهتاب، نامعلوم از چه سوی، بردیوار
ولیک از هیبت دریا.

«چگونه دوستان من گریزان اند از من !» گفت توکا
« شب تاریک را بار درون وهم ست یا رویا ي سنگینی ست !»
وبا مردی درون پنجره باردگر برداشت آوا:
«به چشمان اشک ریزانند طفلان
منم بگریخته از گرم زندانی که با من بود
کنون مانند سرما درد بامن گشته لذت ناک
به رویم پنجره ت را باز بگذار
به دل دارم دمی با تو بمانم
به دل دارم برای تو بخوانم»

زمردی دردرون پنجره آوا زراه دور می آید:
«دودوک دوکا، آقا توکا !
همه رفتند، روی ازما بپوشیده
فسانه شد نشان انس هر بسیارجوشیده
گذشته سالیان بر ما
نشانده بارها گل شاخه ي ترجسَته از سرما
اگرخوب این، وگرنا خوب
سفارش های مرگند این خطوط ته نشسته
به چهر رهگذر مردم که پیری می نهدشان دل شکسته
دلت نگرفت از خواندن باز؟
ازآن جانت نیامد سیر باز؟

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

درآن سودا که خوانا بود، توکا باز می خواند
و مردی در درون پنجره آواش با توکا سخن می گفت:
«به آن شیوه که در میل توآن می بود
پی ات بگرفته نو خیزان به راه دور می خوانند
براندازه که می دانند.
به جا دربستر خارت، که برامید، تردامن گل روز بهارانی
فسرده غنچه ئی حتی نخواهی دید واین دانی
به دل، ای خسته آیا هست
هنوزت رغبت خواندن باز؟
ولی توکاست خوانا.
هم ازآنگونه کاوّل برمی آید ناز
ز مردی دردرون پنجره آوا
به روی در، به روی پنجره ها
به روی تخته های بام، درهر لحظه ي مقهور رفته، باد می کوبد
نه ازاو پیکری درراه پیدا
نیاسوده دمی برجا، خروشان ست دریا
ودرقعر نگاه امواج او تصویر می بندد.

 

شعر می تراود مهتاب نیما یوشیج

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دست ها مي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در،مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند.

پخش آنلاین دکلمه می تراود مهتاب با صدای شاملو:

 

دانلود دکلمه شعر می تراود مهتاب شاملو:

 

پخش آنلاین آهنگ می تراود مهتاب سهیل نفیسی:

دانلود فایل صوتی:

دانلود با کیفیت 320

 

پخش آنلاین با صدای سالار عقیلی:

دانلود فایل صوتی می تراود مهتاب با صدای سالار عقیلی:

دانلود با کیفیت 320

 

شعر اجاق سرد نیما یوشیج

مانده از شبهای دورادور

بر مسير خامش جنگل

سنگچينی از اجاق خرد

اندر او خاکستر سردی

همچنان که اندر غبار اندوده ی انديشه های من

ملال انگيز

طرح تصويری درآن هر چيز

داستانی حاصلش دردی

روز شيرينم که با من اشتی داشت

نقش ناهمرنگ گرديده

سرد گشته سنگ گرديده

با دم پاييز عمر من کنايت از بهار روی زردی

همچنان که مانده از شبهای دورادور

بر مسير خامش جنگل

سنگچينی از اجاق خرد

اندر او خاکستر سردی

پخش آنلاین دکلمه شعر اجاق سرد با صدای شاملو:

دانلود دکلمه شعر اجاق سرد نیما یوشیج با صدای شاملو:

 
 

شعر ماخ اولا نیما یوشیج

ماخ اولا پیکره رود بلند.

می رود نا معلوم

می خروشد هر دم

می جهاند تن، از سنگ به سنگ.

چون فراری شده ای

که نمی جوید راه هموار.

می تند سوی نشیب

می شتابد به فراز.

می رود بی سامان

با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه.

رفته دیری ست به راهی کاو او راست

بسته با جوی فراوان پیوند.

نیست، دیری ست بر او کس نگران.

و اوست در کار سراییدن گنگ

و اوفتاده ست ز چشم دگران.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

بر سر دامن این ویرانه.

با سراییدن گنگ آب اش

ز آشنایی ماخ اولا راست پیام

وز ره مقصده معلوم اش حرف.

می رود لیکن او

به هر آن ره که به او می گذرد

هم چو بیگانه که بر بیگانه.

می رود نامعلوم

می خوروشد هر دم.

تا کجاش آبشخور

هم چو بیرون شدگان از خانه.

 

شعر برفراز دشت نیما یوشیج

بر فراز دشت باران ست ، باران عجیبی !
ریزش باران سرآن دارد ازهرسوی وزهرجا
که خزنده، که جهنده، ازره آوردش به دل یابد نصیبی
باد لیکن این نمی خواهد.

گرم درمیدان دویده برزمین می افکند پیکر
با دمش خشک و عبوس و مرگبار آور
از گیاهی تا نه سیرآب آید
برستیزهیبتش هردم می افزاید
زیرورو می دارد ازهرسو
رسُته های تشنه و تر را
هر نهال بارور را
باد می غلتد
غش دراو درمفصلش افتاده می گرداند ازغش روی
چه به ناهنگام فرمانی
با دم سردی که می پاید!
از زن و از مرگ هم
با قدرت موفور
این چنین فرمان نمی آید !.
باد می جوشد
باد می کوبد
کآورد با نازک آرای تن هر ساقه ئی در ره نهیبی
برفرازدشت باران ست ، باران ،عجیبی !

 

 

شعر سوی شهر خاموش نیما یوشیج

شهر، دیری ست که رفته ست به خواب
(شهرخاموشی پرورد
شهر منکوب بجا)
وازاو نیست که نیست
نفسی نیز آوا.
مانده با مقصد متروکش او
مرده را می ماند
که دراونیست که نیست
نه جلایی با جان
نه تکانی در تن
وبهم ریخته ي پیکره ي لاغر اوست
بر تنش پیراهن.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

لیک در حوصله ي قافله کاو
به نشان آمده واندیشه به کار
و آمده تا برشهر
همچنان نیست که نیست
کاو بماند وا پس
و به راهش دارد
نفس بیهده ئی ست
گربرآید ازکس
ورزکس برناید.
مرده حتی نفسی
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
تا سوی آن خاموش
قافله جای برد
بفروشد کالا
و ازو بازخرَد.
راه کوتاه کن آوایش برداشته رقص ازره دور
(چو پیام نفس کوکبه ي صبح سفید)
می گشاید به فراوان بخشی
در دلش گنج امید.

نغمه روزگشایش همه برمی دارد
پای کوب ره او پیش آهنگ
می برد پیکره ي رود نواش
مدخل ازکوه به کوه
مخرج از سنگ به سنگ.
گربسی رفته زشب
وز نرفته ست بسی.
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

شهررا دربندان
برعبث در بسته
پاسبانانش بیهوده به چشمان مهیب
برفراز بارو
خفتگان را دارند
خسته ي بیم ونهیب
بیهده روشن فانوس
بیهده مشتی حیران
بیهده پاری مأ یوس
خبرانگیزنوای خوش او
برمی انگیزد تن
ازهرآن خفته که هست
دست طراحش خواهد دادن
به سبک خیزی وچابک بندی
طرح اندوده ي دیگر در دست.

 

شعر سوی شهر خاموش نیما یوشیج

 

دم که می سازد بی گوشت تن فقر ردیف
و به لبخند ظفرمندش مرگ
مانده درکارحریف
و شکنجه به عناد سیهش(همچو سیه زندان هاش)
دمبدم می فشرد دندان هایش.
وطمع، هرزه درآ، کرده همه چشمان کور
همچنانی که حق غیرخوری گوش کسان ساخته کر
و همه روی جهان کرده سیاه
وتبه کاران مقبول
( پی سود خود با پیکر اشباع شده)
صف بیاراسته اند.
و مدد کاران مردود
(پی سود دگران)
با کفی نان به مدد خاسته اند.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

و کج اندازان،
(به گواهی خاموش)
از پی وقت کشی خود و خواب دگران
مانده لالایی یک قد شده الفاظ فریب آوررا گوش
و زنان، روسپیان
پیکرآراسته از روی نهان
یعنی ازرزق کسانی که به تب های تعب می سوزند
بسته با مردانی
که زغارت شده گرمی تنی لاغر چند
چهره می افروزند.
و پی آن که کند قامت جزغال شده دوزخی کوتهشان
همچو دیوارنمود
احمقان می کوشند
که نیاراید دیوار بلندی را قد
سُفها می جوشند
که به عیبی تن دیواری آید معیوب
و زبان کج طعنه پرداز
به رخ خدمت بی منت و مزد ست دراز
درهمه این لحظات خودسر
بسته اندیشه ي دیگر در کار.
گرم خوانای سرود بیدار
راه برداشته ست
وزامید وزسرود
از همه رخنه ي این دوداندود
پای می گیرد
(همچنان پنداری)
نطفه هشیاران.

 

شعر سوی شهر خاموش نیما یوشیج

سوی جان می آید
گرم می گردد
چهره می آراید
پیکر بیداران
(نه چنان کز هوسی)
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
شهر سنگین شده ازحاملگی ست
همچو زندان افسرده به زندان فرو بسته دری
نطفه بندد درآن
اندرومی بندد
نطفه روز جلای دگری.

شهربیدار شده ست.
شهرهشیار شده ست.
مژه می جنبدش ازجا رفته
و جدای ازهم آور نگهش
سوی دنیا رفته.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

در تشنج تن اوست
وزنفس درتشویش.
دستش آرام وسبک می گذرد
بر جبینش مغرور
از صدای پایی
لب او می شکند
بوسه دورادور.

خواب می بیند(خوابش شیرین)
که براو بگذشته ست
منجمد با تن او مانده، شبان سنگین
و افق می شکند.
همچو دربرزخ زندان سیاه
و آرزویی که فلج آمده بودش اکنون
بسته درزمزمه ي صبح نفس
جسته درمسکن بیداران راه
وزبرراه، در اندوده ی لرزان غبار
می گریزند روان هایی دروغ ( پای تا سر شکمان )
که ازآنان به فسون داشت تن خاک فروغ
دررسیدست، گران بار به تن، بردرشهر
کاروان ره دور .

 

شعر سوی شهر خاموش نیما یوشیج

 

قامت آرای نوایش ( به شکوه
همچو دیوارسحر
که دراو روشنی صبح به رقص)
قد بیا راسته ست
آنچه کاو بودش درخواهش دل
کاروان نیز به دل خواسته ست.

هم در این هنگام ست
که تنی خاسته از
بین بیداری چند
می دهد گوش فرا
به نواهای برون
ودگر بیداران
مانده با اوخاموش
ودرو بام وسرای ازهر خنده که در این زندان
خبری را شده اند
پای تا سرهمه گوش
و به هرلحظه ی بی دغدغه ي می گذرد
شهررا برلب از قافله نام
همچنانی که به تعمیر دل خسته ي او قافله را
به سوی اوست پیام
هرکه می گیرد ازهمپایی
در نهان جای سراغ
گرچه می کاهد از روغن
دردل افسرده چراغ
ورچه شوریده به خاطر کم بر پاست کسی
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
می رسد قافله ي راه دراز
شهر مفلوج(که خشک آمده رگ هایش از خواب گران)

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

برمی آید ز ره خوابش باز
دید خواهد روزی
که نه با چشم علیل دگران
در بد و خوبش آید نگران
وپس خواب دل آکنده به افسون وفریب
(کزرگش هوشش برُد
وز جگرش خونش خورد
وهمه مردگی اوازاوست)
آید آن روز خجسته که بجا آورده او
دوست از دشمن ودشمن از دوست
و به هر لحظه ي روشن شده ئی، بیداری
بر کفش شربت نوش
گرم خواند با او
بدواند با او
وندراندازد در مخزن رگ هایش هوس
همچو مرغی که به هوش آید جان برُده به در
ازدرون قفسی
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
اندرین نوبت تنگ
با گران جانی شب
که ستوه ست وگریزان گوئی
هم ازاو سنگ زسنگ
کاروان دارد پیوند
با دل خسته ي او
( چو تن او پابند)

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

گرم می پاید درکار وی از راه برون
این چنین پوشیده
وآنچنان جوشیده
دست برنبضش، می کاود درحال درون
حال می پرسد
راه می جوید
تند می آید
حرف می گوید
می دهد مرهم با زخم دلش
و به ویرانه ي هر خسته نوایش تعمیر
می گشاید هر در
نقشه منکسر دیواری
نقرسی و فرتوت
می شکافد پیکر
وندرین معرکه دررستاخیز
می رسد سوختگان را به مدد
یار فریاد رسی
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.

 

شعر جاده خاموش است نیما یوشیج

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.

تیرگی صبح از پی اش تازان

رخنه ای بیهوده می جوید.

یک نفر پوشیده در کنجی

با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.

بر در شهر آمد آخر کاروان ما زه راه دور -می گوید-

با لقای کاروان ما، چنان کارایش پاکیزه ای هر لحظه می آراست.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

مردمان شهر را فریاد بر میخاست.
آنکه او این قصه اش در گوش، اما
خاسته افسرده وار از جا،
شهر را نام و نشان هر لحظه می جوید.
و به او افسرده می گوید:
«مثل این که سال ها بودم در آن شهر نهان مأوا»
مثل این که یک زمان در کوچه ای از کوچه های او
داشتم یاری موافق، شاد بودم با لقای او.
جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه می جوید.
یک نفر پوشیده بنشسته
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.

 

شعر برفراز دودهایی نیما یوشیج

بر فراز دودهایی که ز کشت سوخته برپاست

وز خلال کوره ی شب

مژده گوی روز باران باز خواناست.

و آسمان ابر اندود.

آسمان ابر اندود

(همچنان بالا گرفته)

می برد، می آورد، دندان هر لبخندش افسون زا

اندر او فریاد آن فریاد خوان هرگز ندارد سود.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

آسمان ابر اندود.

می ستاند، می دواند، می تپد او را به دل تصویر از رویای طوفان چه وقتش

از شمار لحظه های خود نمی کاهد

بر شمار لحظه های خود نخواهد لحظه ای افزود.

اعتنایی نیست اگر مژده گوی روز باران را.

بر فراز دودهایی که زشت سوخته برپاست.

مژده گوی روز باران باز خواناست.

1328

 

شعر در شب سرد زمستانی نیما یوشیج

 

در شب سرد زمستانی

کوره خورشیدهم؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

و به مانندچراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ؛

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود؛

باد می پیچید با کاج؛

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک.

و هنوز قصه بر یادست

وین سخن آویزه ی لب:

که می افروزد ؟که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم ؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

نیما

 

پخش آنلاین دکلمه شعر با صدای شاملو:

 

دانلود دکلمه شعر نیما یوشیج با صدای شاملو:

 
 

دانلود آهنگ با شعر نیما یوشیج:

 
 

شعر هنوز از شب

 

هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.

به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند

و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من
در این تاریک منزل می زند سوسو.

 

شعر مرغ شباویز نیما یوشیج

به شب آویخته مرغ شباویز
مدامش کاررنج افزاست، چرخیدن
اگر بی سود می چرخد
وگراز دستکارشب، درین تاریک جا مطرود می چرخد.

به چشمش هر چه می چرخد، چواو برجای
زمین با جایگاهش تنگ
وشب، سنگین وخون آلود، برده ازنگاهش رنگ
وجاده های خاموش ایستاده
که پاهای زنان وکودکان با آن گریزانند
چوفانوس نفس مرده
که دراو روشنائی از قفاي دود می چرخد
ولی درباغ می گویند:
« به شب آویخته مرغ شباویز
به پا، زآویخته ماندن، بر این بام کبود اندود می چرخد.»

 

شعر شب است نیما یوشیج

شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن « وگ دار» می خواند، به هر دم
خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.

شب است،
جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور.
و من اندیشناکم باز:
ـــ اگر باران کند سرریز از هر جای؟
ـــ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟…

در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟

 

 

شعر مرغ آمین نیما یوشیج

مرغ آمین دردآلودی ست کاواره بمانده

رفته تا آنسوی این بیدادخانه

بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.

نوبت روز گشایش را

در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان(گوش پنهان جهان دردمند ما)

جوردیده مردمان را.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

با صدای هر دم آمین گفتنش؛آن آشنا پرورد؛

می دهد پیوندشان در هم

میکند از یأس خسران بار آنان کم

می نهد نزدیک با هم؛آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او

داستان مردمش را.

رشته در رشته کشیده(فارغ از هر عیب کاو را بر زبان گیرند)

بر سر منقار دارد رشته ی سر در گمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندیست

با نهان تنگنای زندگی دست دارد.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

از عروق زخمدار این غبار آلوده ره تصویر بگرفته

از درون استغاثه های رنجوران

در شبانگاهی چنین دلتنگ؛می آید نمایان

وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی

که ندارد لحظه ای از آن رهایی

می دهد پوشیده ؛ خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

رنگ می بندد

شکل می گیرد

گرم می خندد

بالهای پهن خود را بر سر دیوارشان می گستراند.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر

می دهد از روی فهم رمز درد خلق

با زبان رمز درد خود تکان در سر.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش

از کسان احوال می جوید.

چه گذشته ست و چه نگذشته ست

سر گذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

داستان از درد می رانند مردم

در خیال استجابت های روزانی

مرغ آمین را بدان نامی که هست می خوانند مردم

زیر باران نواهایی که می گویند:

-«باد رنج ناروای خلق را پایان.»

 

مرغ آمین نیما

(و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید

بانگ بر می دارد:

-«آمین!

باد پایان رنج های خلق را با جانشان در کین

و ز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای

و به نام رستگاری دست اندر کار

و جهان سرگرم از حرفش در افسون فریبش.»

خلق می گویند:

-«آمین!

در شبی اینگونه با بیدادش آیین

رستگاری بخش – ای مرغ شباهنگام – ما را!

و به ما بنمای راه ما بسوی عافیتگاهی

هر که را -ای آشنا پرورـ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

-«رستگاری روی خواهد کرد

و شب تیره؛بدل با صبح روشن گشت خواهد .» مرغ میگوید

خلق می گویند:

– «اما آن جهانخواره

(آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»

مرغ می گوید

– «در دل او آرزوی او محالش باد.»

خلق می گویند:

– « اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود

همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

مرغ می گوید:

– « زوالش باد!

باد با مرگش پسین درمان

ناخوشی آدمی خواری.

وز پس روزان عزت بارشان

باد با ننگ همین روزان نگونساری!»

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

خلق می گویند:

– « اما نادرستی گر گذارد

ایمنی گر جز خیال زندگی کردن

موجبی از ما نخواهد و دلیلی بر ندارد.

ور نیاید ریخته های کج دیوارشان

بر سر ما بار زندانی

و اسیری را بود پایان

و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»

مرغ می گوید:

– «جدا شد نادرستی.»

خلق می گویند:

– « باشد تا جدا گردد.»

مرغ می گوید:

– «رها شد بندش از هر بند؛ زنجیری که برپا بود.»

خلق می گویند:

– «باشد تا رها گردد.» …

 

پخش آنلاین آهنگ مرغ آمین امین بانی:

دانلود فایل صوتی:

دانلود با کیفیت 320

 

شعر قایق نیما یوشیج

من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی

با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
« وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.»
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
« در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!

1331

 

دکلمه شعر قایق با صدای شاملو:

دانلود فایل صوتی شعر قایق نیما یوشیج با صدای شاملو:

 
 

شعر در نخستین ساعت شب نیما یوشیج

 

در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی

در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:

« بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را

هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان

مرده اش در لای دیوار است پنهان

آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی

او، روانش خسته و رنجور مانده است

با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،

در نخستین ساعت شب:

ـــ « در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست

آویزان

همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من

که ز من دور است و در کار است

زیر دیوار بزرگ شهر.

در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز

در غم ناراحتی های کسانم؛

همچنانی کان زن چینی

بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،

من سرودی آشنا را می کن در گوش

من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش

و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

در نخستین ساعت شب،

این چراغ رفته را خاموش تر کن

من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی

راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم

من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند

وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر

دیرگاهی هست می خوانم.

در بطون عالم اعداد بیمر

در دل تاریکی بیمار

چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته

که بزور دستهای ما به گرد ما

می روند این بی زبان دیوارها بالا.

نیما یوشیج

 

شعر داروگ نیما یوشیج

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

پخش آنلاین دکلمه داروگ با صدای شاملو:

دانلود دکلمه شعر داروگ نیما با صدای شاملو:

 

دانلود فایل صوتی داروگ سهیل نفیسی:

دانلود با کیفیت 320

 

پخش آنلاین آهنگ داروگ روزبه نعمت الهی:

 

دانلود فایل صوتی داروگ روزبه نعمت الهی:

دانلود با کیفیت 320

 

شعر خانه ام ابری ست نیما یوشیج

 

یکسره روی زمین ابری است با آن .

از فراز گردنه ، خرد و خراب و مست

باد می پیچد .

یکسره دنیا خراب از اوست.

وحواس من .

آی نی زن ، که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی؟

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته است.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب خرد از باد است،

و به ره ، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

نیما یوشیج-1331

 

پخش آنلاین دکلمه خانه ام ابری ست شاملو:

دانلود فایل صوتی خانه ام ابری ست شاملو:

دانلود با کیفیت 320

 

شعر ری را نیما یوشیج

 

“ری را” … صدا می آید امشب

از پشت “کاچ “که بندآب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند.

گویا کسی ست که می خواند…

اما صدای آدمی این نیست.

با نظم هوش ربایی من

آوازهای آدمیان را شنیده ام

در گردش شبانی سنگین؛

ز اندوه های من

سنگین تر.

و

آوازهای آدمیان را یکسر

من دارم از بر.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

یک شب درون قایق دلتنگ

خواندند آن چنان

که من هنوز هیبت دریا را

در خواب

می بینم.

ری را… ری را…

دارد هوا که بخواند

در این شب سیا

او نیست با خودش.

او رفته با صدایش اما

خواندن نمی تواند.

 

پخش آنلاین شعر ری را با دکلمه شاملو:

دانلود قطعه ری را با صدای شاملو:

 
 

دانلود فایل صوتی ری را سهیل نفیسی:

دانلود با کیفیت 320

 

 

آهنگ ری را علیرضا افتخاری:

دانلود فایل صوتی ری را علیرضا افتخاری:

دانلود با کیفیت 320

 

 

شعر شب همه شب نیما یوشیج

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صداهای نیمه زنده ز دور

هم زبان گشته هم عنان هستم

جاده اما ز همه کس خالیست

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم

نیما یوشیج

 

شعر در کنار رودخانه نیما یوشیج

در کنار رودخانه

در کناررودخانه می پلکد سنگ پشت پیر
روز، روزآفتابی ست
صحنه ي آئیش گرم ست.

سنگ پشت پیردردامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
در کنار رودخانه.

در کنار رودخانه، من فقط هستم
خسته ي درد تمناّ
چشم درراه آفتابم را
چشم من اما
لحظه ئی اورا نمی یابد.

آفتاب من
روی پوشیده ست ازمن درمیان آب های دور
آفتابی گشته برمن هرچه ازهرجا
ازدرنگ من
یا شتاب من
آفتابی نیست تنها آفتاب من
در کناررودخانه.

 

شعر دل فولادم نیما یوشیج

ول کنید اسب مرا،
راه توشِه ي سَفرم را و نمدزینم را
ومراهرزه درا
که خیالی سرکش
به دِرخانه کشانده ست مرا.
رَسم ازخِّطِه ي دوری، نه دلی شاد درآن
سرزمین هائی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن وکشتارکه ازهرطرف وگوشه ي آن
می نشانید بهارش گل با زخم جسد های کسان.
فکرمی کردم درره چه عَبث
که ازاین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هرراهگذر
باشد اورا دل فولاد اگر
وبَرَد سَهل نظر
دربدوخوب که هست
وبگیرد مشکل ها آسان
وحهان را داند
جای کین وگشتار
وخراب و خذلان.
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من می باید، با زیرکي من که به کار
خواب پرهول وتکانی که رَه آورد من ازاین سَفرم هست وهنوز
چَشِم بیدارم هرلحظه برآن می دوزد
هستیم را همه درآتش برپاشده اش می سوزد.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

از برای مِن ویراِن سَفرگشته مجال دمی استادن نیست
منم ازهرکه دراین ساعت غارت زده تر
همه چیزازکف من رفته بدر
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده درراه
دل فولادم را بی شکی انداخته ست
دست آن قوم بداندیش، درآغوش بهاری که گلش گفتم ازخون وززخم.
وین زمان فکرم این ست که درخون برادرهایم
« ناروا درخون پیچان
بی گنه غلتان درخون»
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

 

شعر روی بندرگاه نیما یوشیج

روی بندرگاه
آسمان یکریز می بارد

روی بندرگاه.

روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه

روی « آیش» ها که « شاخاک» خوشه اش را می دواند.

روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر تا سرش امشب

مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند.

همچنین بر روی بالاخانه ی من

(مرد ماهیگیر مسکینی

که او را میشناسی)

خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهیست.

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست

و عروق زخمدار من ازین حرفم که با تو در میان می آید از درد درون

خالی است.

و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!

هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز

چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.

وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.

بچه ها، زنها،

مردها، آنها که در خانه بودند،

دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.

 

شعر شب پره ی ساحل نزدیک نیما یوشیج

چوک وچوک !… گم کرده راهش درشب تاریک
شب پره ي ساحل نزدیک
دمبدم می کوبدم برپشت شیشه.

شب پره ي ساحل نزدیک !
درتلاش تو چه مقصودی ست ؟
از اطاق من چه می خواهی؟

 

گلچین اشعار نیما یوشیج

 

شب پره ي ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنک) می گوید:
«چه فراوان روشنائی دراطاق توست !
باز کن دربرمن
خستگی آورده شب در من.»
به خیالش شب پره ي ساحل نزدیک
هر تنی را می تواند برُد هرراهی
راه به سوي عافیتگاهی
وزپس هرروشنی ره بر مفری هست.

چوک وچوک ! …در این دل شب کازو این رنج می زاید
پس چرا هر کس به راه من نمی آید؟

 

شعر هست شب نیما یوشیج

هست شب یک شب ِدم کرده و خاک
رنگ رخ باخته ست
باد نوباوه ي ابر، از بر کوه
سوی من تاخته ست.

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ئی راهش را.

با تنش گرم بیابانِ دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ي من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبتِ تب !
هست شب، آری شب.

 

پخش آنلاین شعر هست شب نیما یوشیج با صدای شاملو:

دانلود فایل صوتی دکلمه شعر هست شب با صدای شاملو:

 
آهنگ هست شب گروه لیتیوم:
 
 
 
 
دانلود فایل صوتی هست شب گروه لیتیوم:

این مطلب را دوست داشتید؟ اشتراک گذاریِ آسان:






درباره نویسنده

پوریا پلیکان

.
.
.
زخم ها مرزهای زندگی اند
ما از مرز می ترسیدیم
مرز پیراهن بود
پیراهنمان را بیرون آوردیم
و همدیگر را در آغوش کشیدیم

می ترسیدیم
و خودمان را به ملافه های سفید
به تخت خواب
چسب زخم زدیم
اما زخم هایمان عمیق تر شد
آنقدر که تخت خوابمان را بلعید
اتاق خوابمان را بلعید
شروع کرد به خوردنِ اثاثیه ی خانه
خانه را بلعید
کوچه ها، میدان ها، شهرها

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم های مادرانمان به دنیا می آییم
در زخم های یکدیگر فرو می رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می کنیم
تا مرزی کشیده باشیم میان مرگ و زندگی
مرزی
که تنها با سنگ قبر دهانش بسته می شود

#شعر_سپید #پوریا_پلیکان

افزودن دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

این را برای یک دوست بفرست