احمدرضا احمدی دکلمه شعر دکلمه های احمدرضا احمدی شعر امروز گلچین اشعار احمدرضا احمدی

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی به همراه پخش آنلاین و متن شعرها

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی به همراه پخش آنلاین و متن شعرها. این آلبوم با صدای احمدرضا احمدی دکلمه شده است. و موسیقی آن اثری از کارن همایونفر است.

 

 

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی به صورت یکجا در فایل zip:

 

پخش آنلاین از فرط چشمان تو احمدرضا احمدی (پارت اول آلبوم دوستت دارم):

فایل صوتی:

پخش آنلاین دوستت دارم احمدرضا احمدی (پارت دوم آلبوم دوستت دارم):

 

فایل صوتی:

پخش آنلاین گیسوان تو در شب احمدرضا احمدی (پارت سوم آلبوم دوستت دارم) :

 

فایل صوتی:

پخش آنلاین شب با کبریت تو روشن می شود احمدرضا احمدی (پارت چهارم آلبوم دوستت دارم) :

 

فایل صوتی:

 

شعر از فرط چشمان تو احمدرضا احمدی

یک عمر انتظار دیدارت
در خاموشی و دریا
به انتهای کوچه خیره شدیم

در یک پاییز
در انتهای شبی
که آویخته به گل های یخ بود
نقبی زدی
و به انتهای زمین رفتی

فرسنگ ها از خانه دور شدی
در انتهای زمین ایستاده بودی و
ساعت حرکت قطار را
که به بهشت می رفت
پرسیده بودی
جواب تو
در زیرزمین بخار می شد
ملایم مُرده بودی


از فرط چشمان تو از خواب بیدار می شدم
زبان مادری را انکار می کنم
سپس شاخه های درختان
در پرواز کبوتران گرم می شوند
و ما شاخه های گرم را
در زمستان مهمان هستیم

راستی بگویم
آن هنگام
که در زیر شاخه های درختان
با یکدیگر گفتگو
و حتا نجوا می کردیم
شاخه های درختان
در بهار می لرزیدند
و در زمستان
صدای ما را نمی شنیدند

در همین فصل زمستان بود
که در حضور ما
و شاخه های عریان درختان
جهلی اندک چراغان می شد

ما از گرمای این جهل
لختی گرم می شدیم و
شاید سپس می سوختیم

در یک بهار
به خاطر دارم
در زیر شاخه های درختان
عروس هیچ عقیده ای
درباره ی آینده نداشت
پس فروریخت

گل های ریخته به زیر درختان
در آن سال ها
در سزاواری فنا هیچ
اشک می شدند
آسمان آبی بود

در کنار شاخ های گل یخ
چنان حریق عظیم بود
که ما یکدیگر را باغ صدا می کردیم

چنان حریق عظیم بود
که اساطیر طغیان می کردند
و شکوفه های گیلاس
در آن حریق میوه می شدند

ما می دانستیم حریق
در ابتدای تابستان رخ داده است

ما در کنار حریق
ابتدای تابستان ایستادیم

ما می توانستیم ایستاده بمیریم
اما صبر کردیم
که پرسش های شما را
درباره ی آن عروس در بهار
که فروریخت پاسخ دهیم

زمان از چشمان ما فرو ریخت
نگریستم
همه ی شما در پایان تابستان
نگاه کردیم
می دانستیم
همه ی شما پرهیاهو
اما غیرواقعی هستید

پیر بودید و پروقار
مزور بودید

من از آن روز
فقط آن پیرزن را به یاد دارم
که در باغ
سراغ آهنگران را می گرفت
که با طوطی او
به دریا رفته بودند
و هنوز از دریا
بیرون نیامده بودند

مکث کردم
شعله های آتش را نگاه کردم
اقامت من
در زیر شاخه های درختان
در کنار حریق کوتاه بود

اما کافی بود که بدانم
دلباختگان در کنار حریق سبز می شوند و
روشن می شوند

دلباختگان را احترام داشتم
که حریق دوباره جوانه زد
و ما به دنبال دلیلی
برای زنده ماندن بودیم


کوتاه گفتم صبر کنید
من شاید دوباره بازگردم
و کفش ها را بپوشم

جامه ی سفید را از خیاط بگیرید
دوباره به دلباختگان خیره شوم
و به آن ها رویایم را بسپارم
تا برای فصلی دیگر
رویا را در خانه ذخیره کنم


آری چنین بود که روز حریق
رخسار چهره های آدمی را
که در دریا
و روزهای تعطیل غرق می شد
در تقویم خودم نوشتم

ناگهان سکوت
دریا محض شد
در انتهای دریا
جاده ای را دیدیم
که شریف و دل انگیز
در ابتدای انفجار میوه ها
در سبد پایان داشت

همسایه ها
سبد میوه را
در یک روز تعطیل گم کردند

اما من می دانستم
قلب من بسیار از خانه دور بود

همه ی ما این درد را می دانستیم
ما حتا می دانستیم
در شب های سراسر آشکار
وقتی سخن از مرگ می آید
همه غایب می شوند و
لباس های کهنه را به دریا می ریزند

ما همچنان منتظر ایستاده بودیم
لباس های کهنه بر تن ما بود
قلب آواره ی من
از کنار جمعیتی عبور کرده بود
که به تشییع تابوت هایی
در باران بهاری می رفتند
من به گل و غم آغشته بودم

ساعت اعلام مرگ را هم می دانستیم
من و مرگ
هر دو
آمیخته به چهره ی بارانی تو بودیم

تنها در آفتاب نشسته بودیم
که باران آمد
پس ما پنهان شدیم

تمام روز را در باران
بی پروا به دنبال تو رفتیم
باران بود

از روی پل که عبور می کردیم
می گفتم
مرا دل انگیز به خانه ات راه بده
جاده ادامه دارد
من راه را گم کرده ام
هنوز باران می آمد

جمعیت بسیار از کنار آن حریق
عبور کرده بودند
همه ی ما می دانستیم
آن جمعیت بسیار
این سوال ابدی را پرسیده بودند
که حریق چگونه
و در چه زمانی پایان می یابد
و سبد دریا
در چه زمانی به خانه ما می آید

اما هنگامی که ما از آن ها می پرسیدیم
آن ها با آهی کوتاه می گفتند
شب چه پهناور است
ما هم آموخته بودیم که بگوییم
زمین خشک است و
باران نمی بارد

در کنار جاده ایستادیم
حریق را دیدیم
که در آغاز هر فصل شعله ور می شد
و در پایان هر فصل
فقط دود بود

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر زیباترین قول تو احمدرضا احمدی


زیباترین قول تو این است

که هرگز باز نخواهی آمد

زاده ی قول تو هستم

در غبار

پس می دانم

که رنج در خانه است

در انتها ی پله ها خانه دارد

تنها انزوای من است

که در باران مرا شکر می کند

که تا صبح فردا

زنده هستم

چرا

تمام هفته را با پاروی شکسته

در خانه ماندم

خانه کوچک بود

در خلوتی خانه

از میان همه ی عادت ها

و سوگند ها

فقط تو را صدا کردم

زیباترین قول تو این است

که هرگز باز نخواهی آمد

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر از آن سیاره که من آمده ام احمدرضا احمدی

 

از آن سياره كه من آمدم
حقيقت عشق
برف بود
كه آب ميشد
با من بگوييد
كه مي توانم در آفتاب
دو سه بار گياه را تلفظ كنم
غروب ها كه آفتاب را
از بام پارو كرده ام
برگ هاي تابستاني را به زمستان
برده ام
و در ساعت مقرر
دواي قلبم را خورده ام
بي كران
بوسه ها كه در خانه بجا
گذاشته ام
به خيابان آمدم
و ساعت زيستن را
از عابران
پرسيدم
اكنون به شما مي گويم
عابرات سكوت كردند

 

شعر پوشیده احمدرضا احمدی

پوشیده و آسان

به تو می پیوستم

هنگام که یک قطره باران

بر ملافه های کهنه می چکید

و معنی دریا می داد

برگ چنان، برگ آسا

آسمان چنان، آسمان آسا

بر سرم می ریخت

که از آن زن

که از آن مرد

که در باران گم شدند

فقط یک چتر به یادگار داشتم.

باران دیگر نمی بارید.

احمدرضا احمدی

کتاب: ویرانه های دل را به یاد می سپارم

 

دکلمه احمدرضا احمدی از فرط چشمان تو

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر از سرما احمدرضا احمدی

از سرما هم اگر نمی‌مردیم

از عشق می‌مردیم

این دست‌های تو

پاسخ روز را خواهد داد

اگر گم شوند

همیشه در سایه‌های تابستان می‌مانم

بی‌آنکه نام کوچه‌ی بن‌بست را بدانم

در انتهای کوچه یک کوه است

و چون قلب از حرکت بازماند

و چون شکوفه فولاد شود

و میوه نشود

من ندانسته

در یک صبحگاه تابستانی

راهم را بر گندم‌زار به‌دوزخ به‌بهِشت

متوقف می‌کنم

به خانه‌ی تو می‌آیم

موها را تازه شانه کرده‌ای

از ایشان ساعت حرکت

قطار را پرسیده‌ای

هر کس ترا ببیند

گمان نمی‌کند

که قطار سه‌روز است

در برف مانده

پس ایستگاه‌ها

در زمستان گم می‌شود

و هر کس ندانسته

مرگ را صدا می‌کند

پس دیدار کنیم

از لادنی که در گلدانِ شکسته

گُل داد

پس با پای پیاده

در این سنگلاخ بدویم

این اردیبهشت

این فروردین

حتی سراسر تابستان ما را تسلی نیست

پس چگونه

در این کوچه‌های بن‌بست

سرازیر شدیم

دیگر ما مانده‌ایم و تا پایان عمر

این پرسش

شاخه‌ها در قدم‌های ما

چه هستند

آغاز خلقت

آیا گل جوانه زده بود

در چشمان من

در گرمای مرداد ماه

در آفتاب

ساعت‌ها گفتگو کردیم

از مجموعه‌ی ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم

 

 

شعر سپیده احمدرضا احمدی

 

…این جمله های طولانی

سرانجام به خیابانی طولانی

منتهی می شود

که تو در انتهای آن خیابان ایستاده ای

که در قلمرو آواز تو

حزن روییده است

اکنون به خاطر آن حزن

تا سپیده در خیابان

منتظر می مانیم

 

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر درختانی را از خواب بیرون می آوریم احمدرضا احمدی

 

درختانی را از خواب بیرون می آورم

درختانی را در آگاهی كامل از روز

در چشمان تو گم می كنم

توكه

با همه ی فقر و سفره بی نان

در كنارم نشسته ای

لبخند برلب داری

در چهار جهت اصلی

چهار گل رازقی كاشته ای

عطر رازقی ما را درخشان

مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد

همه چیز را دیده ایم

تجربه های سنگین ما

ما را پاداش می دهد

كه آرام گریه كنیم

مردم گریز

نشانی خانه خویش را گم كرده ایم

لطف بنفشه را می دانیم

اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی كنیم

ما نمی دانیم

شاید در كنار بنفشه

دشنه ای را به خاك سپرد باشند

باید گریست

باید خاموش و تار

به پایان هفته خیره شد

شاید باران باشد

ما

من و تو

چتر را در یك روز بارانی

در یك مغازه كه به تماشای

گلهای مصنوعی

رفته بودیم

گم كردیم

 

 

شعر کبریت زدم احمدرضا احمدی

 

کبریت زدم
تو برای این روشنایی محدود گریستی
سراپا در باد ایستادم
من فقط یک نفرم
اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما می‌برند
از مهتاب که به خانه بازگردم
آهنها زنگ خورده‌اند
شاعران نشانی باد را گم کرده‌اند
زنبوران عسل را فراموش کرده‌اند
افق بی‌روشنایی در دستان تو نازنین جان می‌بازند

من گل سرخ بودم
که سراسرِ مهتاب را شکستم
راه برای شاعران سال‌خورده هموار بود
من شاعر جوان
مردمکان چشمانم را رها می‌کردم
که شهر را از دور ببینم
دیده بودم تصویری از عشق ندارم
شب به خیر.

 

دکلمه احمدرضا احمدی از فرط چشمان تو

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر من بسیار گریسته ام احمدرضا احمدی

 

من بسیار گریسته ام

هنگامی كه آسمان ابری است

مرا نیت آن است

كه از خانه بدون چتر بیرون باشم

من بسیار زیسته ام

اما اكنون مراد من است

كه از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شكوفه های گیلاس بی هراس

بی محابا ببینم
این خواب ها که در این اتاق آشفته است

مدام مرا با شتاب

از خانه بیرون می برد

به ندرت از پنجره کوچه را نگاه می کنم

که ولگردان یکدیگر را پند می دهند

که امروز برای ماندن در کوچه کافیست

گلهای آفتابگردان را به خانه آورده ایم

اما در لیوان

جای نمی گیرند

از این پس

از امروز

باید مدام

آب لیوان را عوض کنیم

بسیار زیستم

اما اکنون مراد من است

که در خیابان های اسفالت

اسبان سفید را ببینم

که به سوی ماه فروردین می روند

دیگر دیر است

خوب این بود

که رویای من در این سن

سامان گیرد

بسیار آموخته بودم از تخت بیمارستان

از ملافه های همیشه سفید

در این ایوان

که اکنون ایستاده ام

سال تحویل می شود

با این فاصله ی خانه من تا بیمارستان

با همه ی کوچه ها و درختان و آواز پرندگان بر شاخه ها

هنوز بوی دوای بیهوشی

از بیمارستان

به دماغم می رسد

در این ایوان که اکنون ایستاده ام

سال تحویل می شود

در آن غروب ماه اسفند

از همه ی یاران شاعرم

در این ایوان

یاد کرده ام

مادرم در این ایوان

در روزی بارانی

سفره را پهن کرده بود

برای فهرست عمر من ناتمام گریه کرده بود

همه ی عمر

در پی فرصتی بود

که برای من در این ایوان

از یک صبح تا یک شب

گریه کند

شفای من

سالها پیش

در یک غروب پاییزی

در خیابانی که سر انجام دانستم

انتها ندارد

گم شد

مادرم در ایوان

وقوع خوشبختی را برای ما دو تن

– من و مادرم

حدس زده بود

پاییز آمیخته به سایه و روشن ابر

به خانه ما سقوط کرد

از هفته پیش

صدای برگ ها را شنیده بودیم

آمیخته به ابر بودم

زبانم لکنت داشت

قدر و منزلت اندوه را می دانستم

از هنگامی که گریه ام

بر من عارض شد

قدر گریه را هم دانستم

همسایه ها به من می گفتند

اندوه به تو لطف داشته است

که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است

مادرم

در نخستین روز ماه اسفند

وفات یافت

هیچ روزی از اسفند های عمر

برای من آنقدر عتیقه نبود

مادرم گریسته بود

مادرم از درد رها شده بود

در کوچه های ژرف

او را تشییع کردیم

آنگاه از آسمان

بر سر ما

هزاران پرنده

نازل شد

پرندگان زنبق های ارزانی بودند

که از حول و وحشت ما از مرگ

گاه تا غروب آفتاب در کوچه می ماندند

بسیاز زیسته ام

تمام شب

برادرم بال گسترد

امید پرواز داشت

نمی خواست یاد آورد

که انسان است و بال ندارد

از ترسم

از بام

به کوچه رفت

ما دیگر برادرم را ندیدیم

همچنان که دیگر مادرم را هم ندیدیم

دیگر از فراز بام

از صبح تا شب

مهاجران را میدیدیم

که عکس های جوانی را

می سوختند

تا از سرما

به خوابی ابدی فرو نروند

عصر ها

ما گاهی صدای سوت قطار را می شنیدیم

گاهی از زنبق های پژمرده

یاد می کردیم

که پرنده شدند

و سپس پژمرده شدند

گاهی زنانی را می دیدیم

که از دفن شوهران باز گشته بودند

آنها را زنان دیگر

محاصره می کردند

و از آنها مدام می پرسیدند

که شوهران در هنگام مرگ

چه پرنده ای را صدا می کردند

عزیز دل

پس بگذار

ما گلدان را آب بدهیم

و با دیدگان آمیخته به اشک

برای هوا خوری

به کوچه ها برویم

اتاق ها را دوباره

رنگ سفید بزنیم

عزیز من حوصله کن

شاید معجزه ای رخ دهد

اتاق ها خودبخود

سفید شوند

نازنین من

می دانی که من و تو

بسیار فقیر هستیم

هراسان و تنها

از این کوچه

به آن خیابان می رویم

این وصیت نیست

لبخند را دوست دارم

من بسیار گریسته ام

سر انجام بوته های اطلسی

گل می دهد.

 

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر از صبح احمدرضا احمدی

صدای خش خش گندم ها را

از کودکی شنیده بودی

هنگام گشودن

فرهنگ لغت

کلمه ی شاخساران را دیده بودی

سپس از پنجره، شاخساران را نگاه کرده بودی

که چگونه از کلمه ی شاخساران

در فرهنگ لغت

می گریزند.

احمد رضا احمدی

کتاب: ویرانه های دل را به یاد می سپارم

 

دکلمه احمدرضا احمدی از فرط چشمان تو

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر مرا نکاوید احمدرضا احمدی

مرا نکاوید

مرا بکارید

من اکنون بذری درستکار گشته ام

مرا بر الوارهای نور ببندید

از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید

گوشهایم را بگذارید

تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری کنند

چشمانم را گل میخ کنید

و بر هر دیواری

که در انتظار یادگاری کودکی ست بیاویزید

در سینه ام بذر مهر بپاشید

تا کودکان خسته از الفبا

در مرغزارهایم بازی کنند

مرا نکاوید

واژه بودم

زنجیر کلمات گشتم

سخنی نوشتم که دیگران

با آرامش بخوانند

من اکنون بذری درستکار گشته ام

مرا بکارید

در زمینی استوار جایم دهید

نه در جنگلی که زیر سایه ی درختان معیوب باشم

جای من در کنار پنجره هاست.

 

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر دوستت دارم احمدرضا احمدی

دوستت دارم…
باید در چشمان نگریست،
یا در گوش‌ها گفت؟
جنبش انگشتانت که به روی هم انباشته شده بود
و مروارید چشمانت
دلیل بود؟

در عصر یک پاییز
در اتوبوس بودیم
دورمان دیوار شیشه‌ای سبز …
سبزی شیشه‌ها، زرد پاییز را
سبز خرم کرده بود.
از سبزی برگ‌ها بهار به اتوبوس نشست.
بیرون خزان در کار بود.
نمی‌دانستم در بهار درون باید گفت؟
یا در خزان برون؟

من و بهار پیاده شدیم
بهار در خیابان محو شد
پاییز در کنارم راه می‌آمد.

 

شعر صدا احمدرضا احمدی

صدا از برگ جدا شد
گسست
نشکست
ما همچنان خویش را آویختیم
به شاخه ای آشکار
به مهری که خانه مان بود
شاخه ای که هرکس می شنید
و بی پرسش می شناخت

ما در انتظار رسیدنِ میوه ی خیلی دیر بودیم
صدا در تماس ما بود
ما در نگین آغاز زندگی خود بودیم
صدا نمی دانست که شهر چیست
و چگونه ساده و غم انگیز آفتاب را نوازش می کند

صدا با دست های گرم
سرزمین آرامش اندام ما را پرداخت
ما روشنایی را پاسخ دادیم
روشنایی با چشم های بسته اش
لبخند قهرمانی خفه را
برایمان پیام آورد

ما دست هایمان را از نو شناختیم
گرم و گوناگون و زنده بود

دست ها راه را آموخت
نخستین سفر ما
خواندنِ نامه های پایتخت یک شیشه ی رنگین بود
که رنگ های آن
نان، آفتاب، آسمان، مردم خاموش
و شاخه های وسیع بود

شهر
رفتار غم انگیز آب سفال و پرندگان مرده را داشت
ما با صدا
شهر را از نو ساختیم

شهر لباس های حیرت خود را چنگ زد
شهر با ما
خنده های نازنین را عبادت کرد
هرکس درخت صدا بود
زنان، مردان، پرندگان
و کودکان میوه دادند

صدا
برگ ها را رنگ کرد
رنگ ها را در چشمان نوازنده ی کوه گستراند
ما میوه دادیم
میوه ی ما
فراموشی در ژرفای گذر کودکی مان بود
ما بینا شدیم
چه می دانستیم
که هرگز یکدیگر را نخواهیم دید
صدا به برگ بازگشت

 

شعر باغ را آب گرفت احمدرضا احمدی

باغ را آب گرفت
و تو غبار را از جام گل ها نستردی

ساقه ی تنم
درختان باغ
ماهیان
واژه های شعرهای ناسروده ام
و شهرهای ناساخته ام
همه در مرداب فرو رفتند
و تو غبار را از جام گل ها نستردی

تو نه پاسدار مهر بودی
و نه اندوه را خواباندی
اکنون در آب های ارغوانی مرداب
در گودال بیگانگی
هر یک در جام آوای خویش آویخته ایم

تو خاموش خواهی گشت
و مرا فراموش خواهند کرد

و باغ در ستیز زندگی خویش
با خویشتن خواهد زیست

شب مرداب ارغوانی
در ما خواهد نشست

و اندوه روز
در ما جوانه خواهد زد

پرنده ی قاصد را
هوای دانه خواهد برد

و قاصدک های سفید
از ما هراس خواهند داشت

مبادا تن سفیدشان
در رنگ های زندگی ما به تباهی رود

تن من چون تور
تباه خواهد گشت
و دیگر برای نوشتن نخواهم کوشید
تا دستی جدا از تن خویش بیابم

همیشه در سوگواری ها
به انتظار پاسخم

آیا به من فرصت خواهید داد
که بیایم و پنجره ی بسته را بگشایم

مگر نمی دانید
که در روزهای عید
پرنده به پنجره بازمی گردد

 

دکلمه دوستت دارم احمدرضا احمدی

سرود احمدرضا احمدی

۱

جرأتی پنهان در کوچه و در من بود

و سرانجام در تو هم جاری شد

که در بگشایی.

در همان برگریزان روحی

پاییز زاده شد

در گشاده بود و تو

پذیرفتی

که مرا به نامی می‌خوانند …

*

ما در همان فصل‌های دخترانه

با دیگران که روستا خواه بودند

ما هیان را به فریب شفافیت آب

قتل عام کردیم.

*

سرگردانی از روزهایی بود که باران مدام بارید

و تو در برگریزان باران مرا یافتی.

بهانه این بود که عروسکان خنیاگر

در جسم خداحافظی تو

در تداوم باران

خواهند مرد.

جرأت دارم که امروز بگویم:

می‌دانستم

تنت خداحافظی بود.

در لباس سیاه گمنام تو

سخن‌های ما آذین می‌شد

چرا که با همان پاییز متوقف در عروس‌های کاغذ

مرا یافته بود

و این

از وظایف پاییز برگ بود

نه من

و نه تو.

۲

در سراسر همان بهار

که فقط می‌توانستیم به ضمیر «تو» برسیم

همسرایان باران

رفتار و اندام ما دو تن را قضاوت کردند.

مادران همه

پدران مشترک

در انتظار شکست تُنگ کشتزاران ماهیان بودند

و ما دو تن

این انتظار را

تا گورستان بردیم.

*

شیپورهای متأسف

اندام ما را

تا پاییز

تشیع می‌کرد

ما جنازه‌ی خویش را به پاییز می‌بردیم

پاییز جنازه‌ی ما را بر زمین نهاد

و به تماشا رفت.

*

به محدودیت ضمایر بیندیش

که آخرین رهسپاری ما

در «تو»

به انزوا رسید.

آخرین باران حامی ما بود

تا باز رهسپار شویم.

بر من، و تو، افسوس است

که با عرفان واقعیت

از کنار هم می‌گذریم

و یکدیگر را

استفهام جاده‌های تجلی

می‌دانیم.

۳

از میزهای سفالی

تا زمانی گچی

هفته‌ها راه نیست

برگی از گذرگاه کنجکاوی ماجرای تشنگان می‌گذرد

به کنار میز می‌رسد

و شب را

جانشین روز می‌کند.

من و تو

بزرگوارانه به هم بافته می‌شویم

دوخته می‌شویم

و پارچه‌ای قدیمی می‌گردیم.

*

در قدیم نیست

هم‌اکنون است

که شیرهای آب

در خشکسالی لیاقت‌ها

تو را می‌جویند.

سلام به خشکسالی شیرهای آب

بدر آی!

به سخن درآی!

«نه»ی چندین هزار سال خفته بر لب‌های مجسمه‌ها را بگو!

امروز

در باران ِ خفته

هر «نه»

«آری» است

و «آری»

بی‌نهایت از امید و ناامیدی.

۴

در باران خفته بودی

که باران تنها نباشد.

*

سرودهای ستم

امروز

در باران ِ خفته

به خواب رفت

سواران باران را بیدار کردند

باران سرودهای ستم را

از خواب به باران آورد

اندام

باران

سرودهای ستم

و سواران

همه درهم ریخت

و تطهیر شد.

آنگاه تو بیداری را بر آن پیوند زدی.

*

زبان

زمان

ما را برای آن حقیقت مجهول

نشسته در اتاق باران

گرته می‌کند

تا در روزهای دیگر

در کمبود طرح‌های عاشقانه

با قلب‌های شیشه‌ای

هیاهو کنیم.

از مجموعه‌ی «وقت خوب مصائب»

 

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر آسمان خانه‌ی ما احمدرضا احمدی

من تمام پله‌ها را آبی رفتم

آسمان خانه‌ی ما

آسمان خانه‌ی همسایه نبود

من تمام پله‌ها را که به عمق گندم می‌رفت

گرسنه رفتم

من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندمزار فقط یک جاده را می‌دیدم

که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت.

من تمام گندمزارها را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم

و هنوز نمی‌توانستم بگویم: اسب من

من فقط سفیدی اسب را گریستم

اسب مرا درو کردند.

از مجموعه‌ی «من فقط سفیدی اسب را گریستم»

 

 

شعر من اکنون احمدرضا احمدی

من اکنون صدای پا را می شناسم
من اکنون دوباره می خواهم راه بروم
و بگویم دوباره
بگویم صدا
بگویم سفید
بگویم تو
بگویم نمی دانم
و همسایه آنقدر خوب است
که می گوید: «چشم سیاه»
و من آنقدر منتظرم
که می خواهم بگویم: «تنهایی»
ولی باغ وسعتش را
به درختان داده است

 

شعر تمام دست تو روز است احمدرضا احمدی


تمام دست تو روز است
و چهره‌ات گرما
نه سکوت دعوت می‌کند
و نه دیر است
دیگر باید حضور داشت
در روز
در خبر
در رگ
و در مرگ…

از عشق
اگر به زبان آمدیم فصلی را باید
برای خود صدا کنیم
تصنیف‌ها را بخوانیم
که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت.
بمان:
که برگ خانه‌ام را به خواب داده‌ای
فندق بهارم را به باد
و رنگ چشمانم را به آب.

تفنگی که اکنون تفنگ نیست،
و گلوله‌یی که در قصه‌ها
عتیقه شده است
روبروی کبوتران
تشنگی پرندگان را دارد.

 

شعر شب احمدرضا احمدی

تا برای سفرم
ستاره ها را دانه دانه
در کوزه ی آب نهان کنم
مرا فرصت ده
مرا به بیداری فرصت ده
که تو را
ظلمت آغاز سال مرگ بدانم

من که مرگ را
از دریچه به قایق خواندم

مرگ
نام مرا بیرون به چمن نبرد

من
تو را دو نام می نهم
سیاه
سیاه

ای صحت چشمان سیاه
گندم در هراس شما
خوشه را انگور می داند
و انگور
از شراب دورتر
به راه کهکشان می رود
و در هوای قطب
شراب به کودکی من
و انگور می رسد

ما در سرما آموختیم
که غم را بشناسیم
اکنون سه بار بگو غم
بگو که بازگردد
هربار بگو ابر ابر
بگو که بازگردد

تو نامی
تو نان و شرابی
تو شرح شقایقی
تو می دانی که سنگینی شکوفه ها
بر حرکت زمین ممکن است
آسان است
و تو بازهم
سخن از پیری شاخه
و من بگو

من تو را
من مرگ را
من حرکت زمین را
من خستگی گاوان را
از حرکت زمین
من روزهای حقیقی را
من روزهای حوصله را
در تولد شکوفه
به باد سپردم
مهتاب را
به خانه ی خود
به ضیافت گل ها بردم
که تو
که تو
نام مسافر را
با کشتیبان در میان نهی
تا آب نبدد

هوا روشن تر از نخ پیراهن توست
و زمان کم رنگ تر از روی تو می شود

تو را رها نمی کند
زمین در گردش است
درختان هنوز گرم اند

ظرف ها در سرما نخواهد شکست
تبرها دیگر از ما صیقل می خواهند

درختان تبرها
خود به فصل موعود نرسیده اند

تنها صدای ارابه هاست
که هوا را ارغوانی می کنند

پس چرا در هوای ارغوان
با چهره ی خود
آب آرام برکه را سراسیمه کنیم

نام ما که به همسایه ها گفته شود
چراغ خاموش خواهد شد
انفجار در میوه ها خواهد بود
شکوفه ها کم رنگ تر از فولاد می شوند

صدای باد
صدای خستگی فلز است
و مرگ از خانه ی ما
به خانه ی همسایه می رود
اگر کلام تشیع همسایه
عطر پونه را خفه سازد
اگر کلام
اگر کلام
صیقل آهن ها را کدر کند
ما از خواب می گریزیم

تو با چشمی از سیاهی
از گذشته ی اسبان سفید
به سوی طلوع رفتی
تو شهر بودی
شهر بودی و
مه بودی
در مه تو دوست بودی
تو مُرده بودی
چشمان تو در تالار مدام سیاه می شد
دیگر شب بود

 

دکلمه دوستت دارم احمدرضا احمدی

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

متن شعرهای احمدرضا احمدی

 

1
همانگونه که گفته بودم، تمام شب را
خیره به در بودم، گیسوان تو

در شب کوتاهی جمله های من
آنقدر به آسمان نزدیک بود
که به خانه آمدم.

در دسته های گل یاس
پنهان بودم، می دانم، جوانی بود

شهرهای ایام عشق
در وهم خانه می ساختند

همسایه ها بخار می شدند
به آسمان می رفتند

با باران به خانه باز می آمدند، آیا از عشق بود
که به خانه باز آمدند، نمی دانم.

من همانگونه ، ساکت و خاموش
در شب خنک و شفاف، فقط آسمان را دیده بودم.

2

گیسوی ترا گاهی، رگبار ابر را
گاهی زنان شالیکار، در خیابان می کارند

کهکشانی در این مکان، که نامش روز است
مژده از بیداری است.

لبخند تو در این جهان
از درختان کاج فرو می افتد

کودکان را به خواب آوردی ، ماهیان را از بهار
در باران بهار، رمیده به خانه آوردی.

با نگهبان جهان، که سخن گفتم
می گفت: جاری است، همیشه است.

به نظاره ایستاده بودم، در پاییز
که در جهان را بگشایی، کلید در خانه ی تو بود.

کوچه ها عطر را، ایثار می کنند
عابران، از پل می گذرند

پس از آنکه عابران عبور کردند
پل فرو می ریزد، به خانه بازگردیم

که عشق در مشرق
طلوع می کند.

 

شعر چه میوه ها که از زلف تو احمدرضا احمدی

چه میوه ها که از زلف تو
بر زمین می ریزد
مرا خاشاک این عمر ناتمام است
که از انتهای دیوار
بر زمین می ریزد
روزگاری را یاد دارم
که می ایستادم در باد
که مرغان ساکت شوند و
من بخوانم

ما از عشق دور بودیم
ما از حادثه دور بودیم
ما از سفره و شام دور بودیم

ابتدای جوانی بود و باد می وزید
بر گیسوانم تیغ را تیز کردند
بر چشمانم اشک آویختند
از غروب آفتاب
مرا کندند
به یک صبح آویختند
که مادرم در احوال آن صبح می مُرد
می گفتم مرا بنوشید
مرا از انتهای زمین
به حس های پنهان آن راه آهن بیاویزید
که همیشه در آخرهای روز
ایستگاه را گم می کرد
به کافه ای می رفت
که لیوان ها در آن کافه
در تابستان
از یخ انبوه بود
چه قطارها که از میان اتاقم
در بیمارستان
از کنار تخت خوابم
به سوی مرکز جهان می رفتند
واگن ها انبوه از دوای بی هوشی بودند
واگن های انبوه از خزه
از میان رویای ما می گذشتند
خزه ها را در حافظه ی ما
به یادگار می نهادند
و به رودخانه ها می رفتند
هفت بستر از خاکستر انبوه ما را
به رود بزرگ می بردند
روزها در بیمارستان
در اتاق عمل اهمیت داشت

راستی کدام رود بزرگ بود
که در آتش تب و بیماری ما
تبخیر می شده
به آسمان می رفت
چون پرستاران در شب
چراغ را خاموش می کردند
ما از صدای روشن شدن یک کبریت
به انتهای زمین باز می گشتیم
همه ی ما نوبت اندوه داشتیم
راه آهن ها از کنار تخت خواب ما می گذشتند
همه ی ما را به مهمانخانه ای در باد
به انتهای خیابان می بردند
که ما فقط دریا را
از طبقه ی دوم این مهمانخانه دوست داشتیم
رطوبت هنوز نتوانسته بود
به طبقه ی دوم بیاید
آسانسور از طبقه ی سوم حرکت می کرد
من یاد دارم با فراموشی دوای بی هوشی
و خواب پرستاران
در راهرو ایستاده بودم و فریاد می زدم
این بانو کیست
که با رویا
و گیسوانش ما را سراسیمه می کند
در عصرها که قطار خاموش بود
و ما به مهمانخانه می آمدیم
بانو در کنار در
در انتهای راهرو ایستاده بود
و خیلی آرام و کوتاه می گفت
پسرانم من مرده ام
شما چرا باور نمی کنید
ما خاموش
در آینه زیباتر می شدیم
و می گفتیم
بانو شما هنوز می توانید
گرامافون را کوک کنید
نام تازه ی خود را برای ما فاش کنید
بانو می گفت
سه ماه دیگر بهار می آید
اکنون زمستان است
مرا فراموش کنید

خانه ها کهنه شدند
بانو هنگام که ستاره های قطبی را در آسمان نشان می داد
در کوچه مرده بود
من یاد دارم
روی قلب بانو
روز
و نام پرستاران اتاق من
و ساعت حرکت قطار
خالکوبی شده بود

در انتهای کوچه چهارشنبه بود
و آتش سوزی بود
چه میوه ها که از زلف تو
بر زمین می ریزد و تبخیر می شود
مرگ در سیاق این شب
گمراه از تو
چه نیت دارد
که میوه ها را بر زلف تو
تبخیر می کند

مرگ نمی داند
من می دانم
این فصل بهار است
که شب گمراه از تو
در آن خانه دارد

چه مژده دارم از تو
که می توان تو را پوشید
که می توان تو را نوشید

جای تو کنار آن پنجره بود
که در باد گم شد
یک سیگار
یک لیوان آب سرد
مرا فرا می گیرد

من دریا
من کبود
تا آن غروب سقوط می کنم
که قایقران با دست دریا را نشان می داد
نمی توانستم هوا را شکر گویم
که سرد بود
در صدمین سال تولدم
با مرگم
نعناهای کوچه
عطر نعناهای خانه را نداشتند
پس ایستادم
می دیدم
جوانان از قطار پیاده می شوند و
پیران سوار قطار می شوند
از پیران و جوان ها
اجازت خواستم
که هنگام ذکر زمستان
بی هراس از سرما
گوش فرا دارند
که من چه می گویم
گفتم من می گویم
ساکت شده ام
حرفی نداشتم
فقط دهکده بود و دود بود

چراغی ست در خانه ام
دود می کند
به کوچه می برم
بیش از حد ممکن من فقیرم
چاره چیست؟
نمی دانم

یکی از دهکده های عمرم را
به گیسوانم می آویزم
به کوچه می روم
خریداری نیست
همسایه از پشت پنجره می گوید
بیچاره عاقبت باید به خانه بازگردد
به خانه بازمی گردم

شب از حرکت شبانه باز می ماند
پرستاران از خواب برمی خیزند
می گویند
بیچاره عاقبت باید به خانه بازگردد

این عمر حقیرانه
که با تمام شدنِ کوک ساعت
و خواب کودک
باید پایان یابد
چقدر ادامه دارد
نمی دانم

از همسایه ها می پرسم
این عمر حقیرانه
که با تمام شدن کوک ساعت
و خواب کودک
باید پایان یابد
چقدر ادامه دارد

همسایه ها در روز
با شمع
به کوچه می آیند
گریه می کنند
و می گویند
نمی دانیم

پس چه کسی می داند؟
نمی دانم

می خواستم از بستر برخیزم
روی سنگفرش کوچه
به دنبال سبدهای گیلاس بدوم
که در کنار باغ های کهن سال
میوه نبودند
عتیقه بودند

پیرهنم بر تنم تنگ بود
گیلاس ها رسیده بودند
در کنار تخت خوابم در بیمارستان
قطارها از ریل خارج شده بودند
پرستاران برای همیشه به خانه می رفتند
در انتهای راهروی بیمارستان
قهوه خانه ای
درشکه ای
و شیشه ای عسل
که صبح همسرم از خانه به بیمارستان آورده بود
گم می شد
دیگر امیدی در خانه نیست
انبوه مردمی که در روز عروسی ما
در کوچه ازدحام کرده بودند
مُردند
خاکسترها رنگ سفید دارند
نه مسکنی ست در باد
نه شاخه ای در بیکران زمستان
پل فرو می ریزد
چای سرد می شود
اشک را در خانه مخفی می کنم
می خواهم از رویایم
قصری بسازم در کوچه
کوچه بن بست است
درختان سبز است
و کسی در کوچه
کسی را صدا نمی کند

 

دکلمه گیسوان تو در شب احمدرضا احمدی

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر ای یارم احمدرضا احمدی

برای دکتر محمد اباذری

ای یارم

چون گریستم

زبانم را گُم کردم

دلم چه سخت

بر سپیده‌ی صبح می‌ریخت

در دستانم

همیشه بهار بود

پاییز همیشه در گفتارم خون بود

شامگاهان

همیشه ترانه را

در دستانم ترک می‌گفت.

پیچک‌های یاس را

بر لبانم حدس زده بودند

که مرا پیوسته

هر صبح صدا می‌کردند.

ای یارم

چه دلگیر در خانه می‌ماندم

جرقه‌های آتش را

حادثه می‌دانستم

جوان بودم

و دستان ترا

ای یارم

برای ادامه‌ی روز

کافی می‌دانستم.

از مجموعه‌ی « لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»

 

 

شعر شمعدانی احمدرضا احمدی

 

هزار دوزخ را
بر چشمان تو می دوزم
که توان بیابی
که در این روزگار
دست ها را بیابی
من از همه ی کوه ها دورم
در خانه
کنار روز نشسته ام
به گیاه نزدیکم
می دانی
من همسایه ی گلدان شمعدانی هستم
خدمتکاران
در باد میل به گریستن دارند
اینجا باغ است
آنجا زبانه است
من از باغ
من از زبان دورم
به تو نزدیکم
صدای نفس های تو را در باد
در زبان مادری می شنوم
خواهران ماتم
بر ستاره ها خیره هستند
زمزمه ی باد است
من در خانه تنها هستم
اکنون بیش از هزار سال است
که گریستن را در باد می دانم
گریه می کنم
باد نیست
باران است

 

 

شعر برف آمده است احمدرضا احمدی

دستان تو روشن باشد
طعام تو گرم باشد
نان تو در خانه باشد
پشیمانی در صدای تو باشد
آتش بیار
خواب بیار
سفره را آماده کن
شب آخر عمر است
ریحان چه تازه
نان ابر دارد
ساز کوک دارد
شب آخر عمر است
پیران چه جوان
جوانان چه پیر
آسمان آبی
شب آخر عمر است
میان نماز شام
و نماز خفتن است
یک گل نرگس روییده است
شب آخر عمر است
یکدیگر را صدا کنیم
به دیوار تکیه کنیم
کودکان را پیران صدا کنیم
من جوانی خوش بودم
اسب را دوست داشتم
نان گرم را دوست داشتم
حتا شکیبایی را دوست داشتم
برف آمد
سرما بود
مرگ در برف و سرما
ما را فراموش کرد
من هنوز زندگی می کنم
برف آمده است

 

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر در کمین اندوه هستم بانو احمدرضا احمدی


در کمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش کرده ام
که بر چهره ام می تابید
زخم های من دهان گشوده اند
همه ی روزگار پر از
اندوه بود

بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
بیرون ببر


سرنوشت من
به بدگمانی
به خوناب دل
خاموشی لب
اشک های من بسته
بر صورت من است
هیچکس یورش دل را
در خانه ندید

بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
که عشق چگونه
فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
و بر کف باغچه می ریزد
بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم

 

شعر مرگ احمدرضا احمدی

چه ایمن هستم هنگام که عشق
یورش می برد
مرا در کوچه گم می کند
چه رنجور می شوم
هنگام که لباس می پوشم
و به سفره مزین می شوم
به خاطر دارم
که به ساعت خیره می شدم
آغشته به ایام خشکسالی بودم
و از پیرمردان
ساعت تحویل سال را
می پرسیدم

شگفت و مرگ
در خانه ام
در آشوب بهار
بر زمین بودند
و در همه ی پله های خانه
گم می شدند
پرسیده بودم صبح
و تا پایان عمر
چند ساعت مانده است؟

 

شعر مرا دوست بدار احمدرضا احمدی

 

من خودم را پوشیدم
فصل نبود
در لباس بی‌فصل
من تو را سراسر نبودم
من تو بودم
من تو را خوب گفتم
که گل‌های شمعدانی را پوشیدم
اتاق من دیگر سفید است
گلدان اکنون خالی است

مرا دوست بدار
گلدان گل می‌دهد
اتاق سفیدتر می‌شود
مرا دوست بدار
گلدان گل می‌دهد
اتاق سفیدتر می‌شود
مرا دوست بدار

من در اتاق سفید
تو را خفتم
تو را پوشیدم
سفیدی را صدا نمی‌کنم
مرا دوست بدار

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر باران و مرگ احمدرضا احمدی

 

باران تمام شود
و من در تمام باران
دست های خودم را
که شباهت به آب ندارد
به یاد داشته باشم

آبی به رنگ آب
که چرا تو خاموش بودی
چهره ی تو آرام آرام
هوای بارانی صبح را
متحمل می کرد

نه این تغییر نیست
که من پناهم را
رسیدن به آن گل بدانم
من از خودم به گل می رسیدم
و گمان بود و قصه ی مردن
که شنیدن نداشت

الماس در افق شکست
خانه ی من در باد بود
می دانم غمی ست رنگ غم

من
و همراهان نام تو را
اطمینان تمام خواب ها می دانستیم
که مدت اندوهش واقعی ست
من واقعی هستم
من به طرف خانه می روم
من ابرهای خانه را
هنوز مهمانی قدیمی می دانم
که شتاب مرا
در یاس پیر خانه
در خانه ی قدیمی منهدم می کند

کلید خانه ی تو
خلسه ی تجربه دارد
غمی ست به رنگ غم

در ابتدای آمدنم به اتاق
من
و پرده ها واقعی بودیم
چشم را باز کردم
که رنگ ها
و درخت سرو را
که نام نداشت
نام دهم
اما هنگامی که از اتاق بیرون رفتم
خودم نام نداشتم
من تعبیری از آن هوا بودم
که فقط پناه در آن شناخته می شد
من از مرگ فقط می دانستم
که دهان باز است
در خانه بسته است
ولی در خانه باز بود
و ما مرده بودیم

دکلمه شب با کبریت تو روشن می شود احمدرضا احمدی

شعر نامی برای تو ندارم احمدرضا احمدی

نامی برای تو ندارم،

که بتوانم تابستان را ادعا کنم
ابریشم، از دست تو، دور است
گل‌های بعد از ظهر پنجشنبه، اکنون، چشم‌انداز ِ برگ، می‌شوند
دیگر گرما، صعودی بر خلیج ِ پشت ِ بندرگاه، نیست
فراموش کن، که فقط، دو گل ِ سرخ، در بعد از ظهر، از سرخی، در بندرگاه، شکستند
صدای ابر بود، که ارغوان را خسته کرد
ابریشم، به دست‌های ِ تو، نزدیک است
ولی من فقط، دست‌های خود را، غافلگیر می‌دانم
گاهگاهی
خروج ِ گرما را، از روی ِ نخل‌ها به آب، می‌بینم
و جاده را، تا انتهای ِ سراسیمگی ِ نیلوفر، از خفگی، می‌پوشم
آغاز می‌کنم از تو
که نمی‌توانم فراموش کنم.

 

 

شعر من اگر انسانم احمدرضا احمدی

من اگر انسانم

پرهایم نخواهد ریخت

پرهای استخوانی

پرهایی که پرواز را معنی نمی دهد

پرهایی

که ماندن را معنی می دهد

ماندن در کجا؟

در شکستن این شیشه ها

و این پله ها

که رنگی

از پوستی را کبود می کند

من کبود را به تو می گویم

تو معنی کن

بندر که از ماهی شور است

روز که از دریا

تهی است

رطوبت دارد

من پیرهنم را به تو می دهم

که رطوبت را ندانی

من دانستم

که شکستم …

دانلود آلبوم دوستت دارم احمدرضا احمدی

شعر عطری از قدیم احمدرضا احمدی

عطری از قدیم دارد و
خود نمی داند
و شبی به روی خاک
برای هیچ کس پیر شد
بیدار بودم که عشق پیر بود

پنج شنبه بود
مرادم بود مرا دفن کنی
حصار تا من
شوکتی از جهل و آسمان بود
و مرا که تعجب داشتم
انکار نمی کرد
نگاه می کردم
قناعت می کردم
تا روزی مرا مبدل به روزی
روزگاری کند
تا من از شاهدان صبوران عفو بخواهم
صبوران اکنون می روند و من نشسته ام
مرا به خدمت تو یاد است
من از صبوران خواستم بنشینی
تا تو از خانه به عشق مقام کنی
مبارک است
تو از دریغ خود غافلی
و غفلت من بر صورت تو
از اختیار من نیست
حرمت دار صورتت را
بیرون از این خانه
مرا می شناسند

 

شعر مرا به سفسطه ی باد بسپار احمدرضا احمدی

مرا به سفسطه ی باد بسپار
تو خود حدیث شرمی و
باران بارید
رفیقان خللی ست
پنجره باز است و فقط
دو سه شاخه دیده می شود
من از خراش سوگند
به طرف درک می رفتم
تو جستجوی غروب بودی و
دست هایم از موعد رنگ می باخت

 

شعر بیدار نمی کنم تو را احمدرضا احمدی

بيدار
بيدار نمي کنم تو را‏
شب اکنون آغاز شده است‎.‎
گوش کن
آغاز شب
تمام هفته است
و گاهي مقصود من از زمان، اکنون است‎.‎
صندلي ها را به خاموشي بريم
ما
روزي دو سه بار‏
دريا را
خليج را
از آب حذف کرديم
دريا
خليج را به خانه برديم
ماهيان در بستر ما دويدند
ما برهنه به خواب رفتيم‎.‎
شرح خواب ما اين بود
که در حومه ي بي هوا‏
ارابه اي به عبث‏
به تقليد زمين مي چرخيد
حومه ي بي هوا‏
نفس را تنگ مي کرد‏
ستودگي
وشکيبايي تو را‏
پيش از طلوع آفتاب خفه مي کرد‏
برگي عزادار
در خفاي من و تو‏
با عطري غرق در ايمان
نه، به تابستان
به زمستان مي رسيد‎.‎
پس کو پاييزها
پس کو من ها
پس کو بهارها
رنج تو از آفتاب
تو را خاموش مي کرد، فاش مي کرد‏‎.‎
به شانه ي تو‏
به دست تو
نگاه کردم‎:‎
پير بوديم‎.‎

دکلمه شب با کبریت تو روشن می شود احمدرضا احمدی

شعر حرف برای شب احمدرضا احمدی

من خوب می دانم
چگونه باید
به یک تنگ بلور
به یک شاخه ی نسترن
نزدیک شد
سکوت کرد.
در یک آینه، نه
در یک صبح تو به من
یا با من حرف خواهی زد

من تمام این عقوبت را
که ناشتا به دنیا آمدم
از تو نمی پرسیدم
که بهار چگونه تمام شود
و تابستان آمد
در آن تابستان
من گرما را حدس نمی زدم
گرما پوست من بود
لباس من از من
پناه می برد

چراغ را برای من روشن آوردند
کاغذ را برای من سفید آوردند
که نام تو را حدس بزنم
روی دیوار بنویسم
روی کاغذ بنویسم
نام تو را نوشتم
با آخرین روزهای خط نوشتم
خوانده نمی شد
تو باید در صبح با من حرف بزنی
حرف برای شب آمده است

 

شعر چه ظلم مبهمی احمدرضا احمدی

چه ظلم مبهمی است این خون

که در رگ‌های من جاری

است.

بیا که هراس تو

جامه بر تنم تنگ می‌سازد

من که از پیراهن رها بودم

تو، به کاسه‌ای شکسته خیره

من صدای شکستن را از ابتدا

شنیده بودم.

مخاطب از سیر صعود

فرو افتاد

و من به شامگاه

قدیمی عشق

هیجان داشتم.

سوار پیر

از صعود روشن من خبر داشت

و من صاحب سعادتِ ناموجه

در نور بودم.

از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»

 

شعر تا صبر من احمدرضا احمدی

تا صبر من

برای لبخند مجدد تو

این جهد برف است

که آب می‌شود

پس یاد داریم

بر سر هر دیوار

خاشاک بود و اعلام تن تو بود.

این قطرات

آخر باران است

که در لیوان می‌ریزد

و من در این پراکندگی بارانی

چهره‌ی خود را

بر شیشه‌های سرد

در این باران مدام

می‌سپارم.

تمام این نسل نیک‌‌بخت

در باران خفته‌اند

و هنوز بوی اقاقیا

بر چهره‌ی من است

که صدا را دوست دارم

این باران

باران

باران آن روزها

که پنجره بسته بود

پرده‌ی خیس و خنک

پنهان از روز و هفته و سال

در خنده‌ی تو

خشک می‌شد

چقدر طعم این آب

که از باران

در چشم و در دهان من

می‌ریزد

شباهت به روز من دارد

که باید خانه‌ی ترا

در آفتاب پیدا کنم

من حل چهره‌ی ترا

نمی‌دانم

امّا

در این روز عادت

به روز دارم.

چشمانم باز است

دیوانگی می‌کنم

ترا

از دیوار که خاشاک دارد

ترا صدا می‌کنم

هوا گرم است

آتش‌ها

در بهانه‌های خواب من

شعله‌ور می‌شود

من بیدار، مضطرب

ترا

برای گذشته‌ی جویبار

شرح می‌دهم.

راستی

دل من کو

زنبق را بسپارم

به آن زمین

که قدم‌های مرا

از قدیم می‌شناخت.

از مجموعه‌ی «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»

 

شعر حقیقت دارد تو را دوست دارم احمدرضا احمدی


حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.

“احمدرضا احمدی “

از مجموعه: “قافیه در باد گم می شود”

 

شعر شب با کبریت تو روشن شد احمدرضا احمدی

شب با کبریت تو روشن شد
روز
هنگامی شیشه های پنجره را
از بخار پاک می کردی
آغاز شد
دلم در روز به باد و
برف صبح می ریخت
کنجکاو انگور بودم
روی دستان من انگور رویید
امید من سه ماه دوام می خواست
سیاه بود آن گیسوان
مجبور بود آن چشمان که سیاه باشد
گاوآهن ها می دویدند
کنجکاو گندم بودند
روی دستان من
گندم روییده بود
تو از میان گندمزار
با یک آیینه بیرون آمدی
گیسوان
چشمان
در آینه هم سیاه بود
روز با لبخند تو آغاز شد
در گندمزار
خودم
خودم را صدا کردم
خودم برای خودم اسم گذاشتم
کو آن آینه
کو آن گندم
کو آن چشمان
نان را آوردند
نان را خوردند
این شبی بود که از تقویم
از سال
از ماه
رها بود
شبی بود که فقط می توان
در یک لیوان ریخت
می توان نوشید
من شب را نوشیدم
صبح شد
صبح از پنجره بیابان را دوباره دیدیم
فقط یک اسب می دوید
بار اسب یک آینه بود
تو دوباره بخار پنجره را می گرفتی
تو دوباره پیراهن من را می شستی
تو از چشمان من آموختی
سبب تمام این درختان
یک لیوان آب خنک بود
که روی کاشی ریخته شد
کنجکاو حقیقتم
حقیقت را نصف کنیم
به دیوار بیاویزیم
هر صبح به آن نگاه کنیم
شاید آیینه باشد
شاید این دستان من است
که از بدنم ذوب می شود
چکه می شود
روی کاشی می ریزد
کاشی آبی ست
آسمان آبی ست

 

شعر نگاه کن مرا که چشم کم کم نایاب می شود احمدرضا احمدی

نگاه کن مرا که چشم کم کم نایاب می‌شود
مهارت دوست داشتن در زبان مادری گُم می‌شود
پس یاد کنیم از برفی که بر بام است
از شاخه‌ای که در باد است
می‌دانم تو در خانه‌ام چشم از بام و یاد از شاخه را گُم کردی
می‌دانم دور از آینه کسی را نمی‌شناسم
و پارهٔ ابر را در لباس تو گُم می‌کنم
روزی مُبهم است، نه اَبریست، نه آفتاب دارد
از من مهلت بخواه که خبرهای دور را با هم بشنویم
پیش از آنکه بمیریم به خانه رویم
لباس‌های تابستانی هنوز در خانه ذخیره است

 

شعر شبی شکسته احمدرضا احمدی

شبی شکسته بود و
یاد با باد می رفت
من از ظلمات یار دلگیر
تو نقش یاد بودی و نمی دانستی
فرسوده بود عتاب تو
و باران می بارید
شب شکفته در گیسوان تو جان می داد

شب دفن
و روز مرگ مرا می دانست
من در گمان ابر
رنگ باختم

 

شعر جهان در آتش کبریت تو احمدرضا احمدی

به خانه آمدم
جهان را در آتش کبریت تو
خاموش کردم .
از انتهای چهره ی تو
رانده شدم
ماه پاره, پاره در آسمان
از خانه ما می گریخت .

 

شعر کوتاه احمدرضا احمدی

اگر تو به خلیج نگاه کنی
موج همیشه هست
پشت ما دریاست
پرده را کنار بزن
که موج در پرده خشک شد

 

شعر عشق با عطر کولی تو آغاز شد احمدرضا احمدی

عشق با عطری کولی آغاز شد

تو را روزی

پاییز حافظه‌ی آفتاب‌های سوخته

خواندم

تو را

چون دستی گرم،

در عمق جنگل و در انتهای قصه

خاک کردم

در عطش آبی چشمانت

لختی خنک شدم

اکنون دستانت سد آبها می‌شود

و آب که می‌نوشم

گردش زمین

کلمات عاشقانه را صیقل می‌دهد.

این استفهام تولد عریان تو ست

که بارانِ سمج بر اسرارش می‌بارد

و خون از آینه فوران می‌کند

تا من در در طرح کامل تولد عریانت

بر دیوار

تا اعماق ریشه‌ها بروم و

به روز برسم.

آب سرد

گُلِ سراسیمه را نخ‌نما می‌کند

باران آغشته به گُل می‌بارد

و من

در صدای نیلوفریت سقوط می‌کنم.

از مجموعه‌ی «قافیه در باد گم می‌شود»






درباره نویسنده

پوریا پلیکان

.
.
.
زخم ها مرزهای زندگی اند
ما از مرز می ترسیدیم
مرز پیراهن بود
پیراهنمان را بیرون آوردیم
و همدیگر را در آغوش کشیدیم

می ترسیدیم
و خودمان را به ملافه های سفید
به تخت خواب
چسب زخم زدیم
اما زخم هایمان عمیق تر شد
آنقدر که تخت خوابمان را بلعید
اتاق خوابمان را بلعید
شروع کرد به خوردنِ اثاثیه ی خانه
خانه را بلعید
کوچه ها، میدان ها، شهرها

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم های مادرانمان به دنیا می آییم
در زخم های یکدیگر فرو می رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می کنیم
تا مرزی کشیده باشیم میان مرگ و زندگی
مرزی
که تنها با سنگ قبر دهانش بسته می شود

#شعر_سپید #پوریا_پلیکان

دیدگاهتان را بنویسید

این را برای یک دوست بفرست