احمدرضا احمدی دکلمه شعر دکلمه های احمدرضا احمدی شعر امروز گلچین اشعار احمدرضا احمدی

دانلود آلبوم عاشقانه ها احمدرضا احمدی – فایل صوتی شعرهای احمدرضا احمدی

دانلود آلبوم عاشقانه ها احمدرضا احمدی

دانلود آلبوم عاشقانه ها احمدرضا احمدی – فایل صوتی شعرهای احمدرضا احمدی + متن شعرها + پخش آنلاین + دانلود به صورت یکجا و تک تک

 

دانلود آلبوم عاشقانه ها احمدرضا احمدی به صورت یکجا در فایل zip:

دانلود آلبوم عاشقانه ها احمدرضا احمدی به صوت تک تک:

شعر نه سنگ است نه آواز پرنده احمدرضا احمدی

نمی‌خواهم همراه با عشق
اضطراب‌های این جهانی را
به تو بسپرم
من از میان این قال بهایی
که آدمیان ساخته اند
عبور می‌کنم
به سوی تو می‌آیم
که نیستی
دیگر نیستی و انحطاط آدمی
معنی مرگ نمی‌دهد
اکنون نه زمان است
اکنون نه مکان است
در غیبت زمان و مکان
نه سنگ است
نه آواز پرنده است
نه میوه است
نیاز آدمی به اکنون است
نه گذشته نه آینده
من از صدای خش‌خش
این برگ ها پریشان می‌شوم
چهره‌ام زرد می‌شود
و قلبم تند می زند
باد بر گها را
به حوض سنگی خالی
می‌برد
تصاویر من که بر دیوار سنگی
می‌نشیند
یادگاری از سالهایی است
که من جوان بودم
و تو را دوست داشتم
سنگها هم از صلابت افتاده اند
پیرمرد پشت پنجره‌ام
نفس‌نفس
می‌زند
تکه‌های سنگ را
بر دوش می‌کشد
اما
نمی‌داند سنگ‌ها را باید
به کجا ببرد
خسته می‌شود
سیگاری آتش می زند
به پنجره‌ی بسته‌ی من نگاه
می‌کند
چیزی به ظهر نمانده است
به دیوار تکیه می‌دهد
تکه نانی از جیب بیرون
می‌آورد
مشغول خوردن نان
می‌شود.

 

از کتاب: به سوی تو می آیم که نیستی

پخش آنلاین دکلمه شعر نه سنگ است نه آواز پرنده احمدرضا احمدی

 

 

شعر شور بود، رنج بود احمدرضا احمدی

فقط این لحظه را به یاد دارم
که بهارنارنج ها
در آن بندر باران زده
در کوچه های بند
از درختان رها می شدند

نه حرف عشق بود
تسلی بود
نه بامدادانی که می خواستم
در آن بامدادان متولد شوم

هر چه مانده بود شور بود
رنج بود
گمنامی بود

در آرزوی دیدار قاصدک بود
که باد نابودش کرده بود

می گفتم هرچه گمنام تر
بهتر
اما من دوستش داشتم

 

دکلمه شعر تنهایی و آه من احمدرضا احمدی

شعر تنهایی و آه من احمدرضا احمدی


شما مرا مجبور می کنید
که زشتی را ستایش کنم
من در سراشیبی که می رفتم
از چیدن گل ها در راهم
سرپیچی کردم
آه من می دانستم
سرانجام گریه می شود
و بر گونه های سرما زده ام می ریزد

 

پخش آنلاین شعر شور بود رنج بود و شعر تنهایی و آه من احمدرضا احمدی:

 

شعر درخت سیب احمدرضا احمدی

نه این است
نه آن است
همین است
همین سیبی
که لحظه ای پیش
در حضور من و تو
از درخت جدا شد
و لحظه ای بعد پلاسید
بعد خشک شد
و عابران آن را لگد کردند
همه ی این حادثه دستاورد امروز من بود
اما من هنوز
پنهانی عاشقش بودم

پنجره را باز کردم
درخت سیب
شکوفه داده بود
پنجره را بستم
گفتم
من هنوز پنهانی عاشقش هستم
پنجره را باز کردم
درخت پر از سیب بود

 

دکلمه شعر درخت سیب احمدرضا احمدی

پخش آنلاین دکلمه شعر عاشقانه احمدرضا احمدی:

 

شعر بودن و نبودن احمدرضا احمدی

کلافی از سرما
به دور آب ها می پیچید
آب ها خجسته اما خسته
تسلیم کلاف های سرما هستند
بودن و نبودن ما هم
دیگر نه اسرار است
نه شوق برانگیز است
گاهی بودن
و نبودن های ما
بیرون از کلاف سرما
به زندگی ادامه داده بودند
ما هنوز وطنمان را دوست داشتیم
دل کندن از وطن آسان نبود
دست های ما
به جانب دعاهای صبحگاهی دراز بود


دست هایی که از خستگی
و حرمان
مبدل به ورقی از یک تقویم کهنه شده بودند
چه کسی می خواست
درد و حرمان را به ما توضیح دهد
بادها در کنار ما می وزیدند
کوه ها هنوز کوه بودند


شبنم ها در کلاف سرما
مبدل به زنانی زیبا شده بودند
که در سرما
در انتظار اتوبوس بودند
اتوبوسی که به بهشت می رفت
اتوبوس در سرما رسید
اما از مسافر پر بود

 

 

پخش آنلاین دکلمه شعر بودن و نبودن احمدرضا احمدی:

 

شعر آرام آرام احمدرضا احمدی

آرام آرام
گیره های لباس
مونس من می شوند
چوبی
نایلونی
کهنه
نو
معصیت
معصیت ها
رنج ها
رنج ها
حسرت ها
کهنه نشدند
هنوز حضوری زنده دارند
ما آنقدر دلیر نیستیم
آن ها را فراموش کنیم
هنگام پهن کردن لباس در بالکن
به هنگام صرف صبحانه
در طلوع آفتاب
در شب های بارانی
یا ابری
به سراغم می آیند
نمی دانم
به هنگام هجوم آن ها
باید چه کسی را صدا کنم؟
تو که نیستی
مادرم هم که سال هاست مرده است

صبح ها که در فنجان چای
شیشه ی مربای به
و بهارنارنج
خورشید رنگ می بازد
سرنوشت هم خبری عقیم است
که گاهی به سراغم می آید
و گاهی فراموشم می کند

 

پخش آنلاین دکلمه شعر آرام آرام احمدرضا احمدی:

 

 

شعر پرده های راه راه احمدرضا احمدی

هراس از این عاشقانه هایی
که بر لبم مانده است
فرصت ابرازش نبود

من دوسه بار
بر عاشقانه ها
بر لب ها
در پرده های راه راه پنجره
گم شده بودم

و در تاریکی
وقتی همه خواب بودند
از پرده های راه راه
بیرون آمده بودم
در خواب بیداری
زنانی را می دیدم
که با ملافه های سفید
در راهرو به دنبال هم می دویدند
و عاشقانه های بر لب مرا
انکار می کردند
و من خسته و ناامید
هم ناامید از ماهی در دریا
هم ناامید از پرنده بر شاخه
هم ناامید از همه ی این اتفاقات
که بدون دخالت من رخ می داد
بگذارید عاشقانه ها
بر لب های من بماند
در این جهان فقط لب هایم
جای امنی ست

 

پخش آنلاین دکلمه شعر پرده های راه راه احمدرضا احمدی:

شعر ماه احمدرضا احمدی

بدون کفش و کلاه
در مقابل ماه ایستاده ام
آغاز شب است

و شاید سرمایی در راه باشد
فرصت نیست
که کفش به پا کنم
و کلاه بر سر بگذارم
می دانم امشب
ماه زیاد دوام ندارد

سخت می توانم
از ماه دل بکنم
چاره ای نیست
سرمایی از راه می رسد
من می لرزم
من نمی توانم با ماه وداع کنم

آنقدر در کوچه می مانم
تا ماه محو شود
و سرما
همه ی کوچه را
و مرا بگیرد

به خیابان می آمدم
خیلی ساده و آسان
به تو گفته بودم
تو را دوست دارم
این دیگر نه خیال بود
نه وهم بود
گاهی دور از تو
یا همیشه دور از تو

هوا اندک اندک سرد می شد
برگ های پشت پنجره ام زرد می شدند
اما از تو خبری نبود

آیا دور از تو شعر شفا بود؟
فراموشی شفا بود؟
پرتقال ها را از پوست جدا کردن
شفا بود؟
از تنهایی انسان گفتن شفا بود؟
اما کدام شعر
کدام فراموشی
کدام پرتقال
کدام تنهایی انسان
دیگر چه کسی مانده بود
که به دنبال عشق
در ریگزارها
در زمین های انبوه از مین بدود
معجزه ها در زردی برگ ها مرده اند

چه کسی باور خواهد کرد
همین پنج دقیقه ی پیش باران بارید؟

کاش حافظه کامل متوقف می شد
و پس از آن
مدام باران می بارید
من با پالتوی بارانی
به خیابان می آمدم

 

پخش آنلاین دکلمه شعر ماه احمدرضا احمدی:

 

شعر فراموشی غروب احمدرضا احمدی

چشم سوی آسمان
فراموشی غروب های سربازخانه
فراموشی همه ی آنان را
که دوست داشتم
امروز نیستند
یا مرده اند
یا فراموش شده اند
لازم نیست
نام همه ی آنان را به یاد بیاورم
یا بنویسم


گوش کن
اتوبوس در برف مانده است
دستان من از پنجره های اتوبوس بیرون مانده است
نه امید من مبهم است
نه ناامیدی من مبهم است
می خواستم در برف
در اتوبوس
که در برف مانده بود
عاشقان را صدا کنم
بگویم چه کسی
عشق مرا که گم کرده ام
صاحب خواهد شد

آن لحظه ای که اتوبوس در برف ماند
من از کودکی به جوانی
از جوانی به پیری رسیده بودم

اتوبوس در برف مانده است
نه کمکی ست
نه نجاتی ست
اتوبوس در برف مانده است

 

 

پخش آنلاین دکلمه شعر فراموشی غروب احمدرضا احمدی:

 

شعر اطلسی ها احمدرضا احمدی

اطلسی ها
بار دیگر گل داده اند
گل های آبی رنگ
صدف ها پنهان در آینده ی ما
آیینه ها شباهت به دختری جوان
پیدا کرده بودند
که لحظه لحظه
به مرگ نزدیک می شد


گزیده های غم های ما
بر شاخه های درختان
در باران
جان می گرفتند
و به سوی تابستان می رفتند

 

پخش دکلمه شعر اطلسی ها احمدرضا احمدی:

 

شعر آشوب های برگ احمدرضا احمدی

از حسرت عشق های پوک
رها نبودم
از این مه بالا رونده ی بی رخساره
که شادی های ما را
به آسمان می برد
تا رها کند

رها نبودم
آشوب های برگ
خیلی سریع به پایان رسیدند
گمان ندارم
آشوب های برگ
در روزهای ما
دوباره تکرار شوند


هنوز
از درد اصلی ام خبر ندارم
من هنوز آغشته به معصومیت بودم
معصومیتی که با دردها
ناکامی ها
و تحقیرها ادامه داشت

صبح که لباس ها را
از بالکن به اتاق آوردم
همسرم گفت
آیا به این زودی
لباس ها خشک شدند؟
به لباس ها دست زد
دیگر تا شب باهم حرفی نزدیم
غذا خوردیم
چای خوردیم
از آپارتمان بیرون رفت
برای مادرش گل صد تومانی خرید
همه چیز در سکوت بود
همیشه خیال می کردم
مرگ خود را در سکوت پنهان می کند
همسرم هم از سکوت ترسید
گفت این روز
چرا آنقدر ساکت است
چرا آنقدر گرم است
چرا ما هنوز زنده هستیم

دیگر صدایش را نشنیدم
روی مبل به خواب رفته بود
رویش پتو انداختم
اما از سکوت خانه هراس داشتم

 

پخش آنلاین دکلمه شعر آشوب های برگ احمدرضا احمدی:

 

دانلود آلبوم عاشقانه ها احمدرضا احمدی

شعر پیراهن و کفش احمدرضا احمدی

از خاموشی به خاموشی رفتن
راهی دراز است
زمانش را نمی دانم
رنج های زود پژمرده نمی شوند
اما گل های بنفشه
عمر کوتاهی دارند
عشق ها
در یک ثانیه ذوب می شوند
در ذوب عشق
کفش ها زود کهنه می شوند
و پیراهن ها زود می پوسند
وقتی ما را برای نهار صدا زدند
ما کر شده بودیم
وقتی ما را برای شام صدا زدند
ما کور شده بودیم
و شب هم بسیار تاریک
و ناشناخته بود


آسان یا سخت
اول چشمانش را از یاد بردم
سپس دست هایش را از یاد بردم
که همیشه بوی کاج جنگلی داشت
در آخرها
خیلی آخرها
همه ی وجود
و هستی اش را فراموش کردم


ما از تاریکی
با هزاران امید
به روشنایی آمدیم
در روشنایی معجزه ای رخ نداد
ما از گیاهان سبز
از بوته های گل سرخ
آوازی نشنیدیم
در روشنایی
تلخی بادام های کوهی بود
انجیرهای کال در سبد بود
نه تو بودی
نه من بودم
نه ما بودیم

 

پخش آنلاین دکلمه شعر پیراهن و کفش احمدرضا احمدی:

 

شعر آخرین آواز احمدرضا احمدی

تسلیم در مقابل
این دری که باز نمی شود
نه با کلیدی قدیمی
نه با خواندن اوراد
نه با ستایش
نه با خشم
نه با التماس
نه
این در باز نمی شود
نه برای من
نه برای تو
نه برای ما

کسی به تلخی گریه می کند
برای هیچ و پوچ
نه لباس کهنه بر تن دارد
نه لباس فاخری بر تن دارد
همه پرندگان از حافظه اش پرواز کردند
آب های روان جهان
در تخیل نامحدودش خشک شده اند
نمی خواهد این جهان را ترک گوید
لباس هایش را که شسته است
هنوز خشک نشده اند
آخرین آواز را
از سی دی ها نشنیده است
چراغ اتاق را خاموش می کند

 

پخش آنلاین دکلمه شعر آخرین آواز احمدرضا احمدی:

 

 

 

شعر این کلام احمدرضا احمدی

این کلام
همه جا را خواهد گرفت
شاید نیستی آورده است
شکوه و جلال ما
از این کلام منهدم می شود

لحظه ای سکوت می شود
پس از سکوت
کمی باران می بارد
ما به خانه می رویم

 

پخش آنلاین دکلمه شعر این کلام احمدرضا احمدی:

دانلود آلبوم عاشقانه ها احمدرضا احمدی

شعر حسرت ابرها احمدرضا احمدی

دیگر حتا حسرت ابرهایی
که باران نمی شدند را نداشتیم
گفتم فقط می خواهم
از هوای تازه
روایتی جانگداز
نداشته باشم
من که تنهایی را
به برگ ها
به زنان آموخته بودم
و سپس از نزدیک
به دیدار برگ ها
به دیدار زنان رفته بودم
برگ ها چه خشک شده بودند
زنان چه پیر و افسرده شده بودند
هیچکس در راهرو نبود
که صدایش کنم
چه کسی در این سن و سال می خواست
جواب مرا بدهد


پرسید اما پس از طی جاده
و نگاه کردن به دریا
فرصت دیگری
برای زنده ماندن داری
یا نه؟
چنان خسته بود
که جواب مرا نداد
بلیت قطار را
با بی حوصلگی پاره کرد
مانده ی بلیت را به من داد
من سراسیمه و پریشان
به تابستان
و انگورهای تابستان پناه بردم
هواپیما با تاخیر
در فرودگاه نشست

از پنجره نگاه کردم
در فرودگاه باران می بارید
از فرودگاه
از مهماندارهای هواپیما می پرسیدم
باغ ها که کنار دیدارهای من و تو بودند
چرا گم شدند
و چرا وقتی برگ ها
از درختان جدا می شدند
مرا خبر نکردی
هرچه بود بی اعتنایی
و سکوت برای من بود

من دیگر آری از تو عشق بودم
همه ی چشم اندازهای عمرم
در برف گم شده بودند
من بودم
و چهره ای پرخط
در آینه
و زمستانی که هنوز ادامه داشت
و سرما
ما را رها نمی کرد


وقتی کبوترها بال زدند
لحظات عمر را شمارش می کنیم
کبوترها تا صبح
سراسیمه بال زدند
من و تو ایستاده بودیم
مهتاب بود
یک سه شنبه
در زمستان

 

پخش آنلاین دکلمه شعر حسرت ابرها احمدرضا احمدی:

 

شعر گرچه دیر بود احمدرضا احمدی

دو گل سرخ
دو بوسه
دور از کتاب
دور از رودهای جاری
دور از آفتاب
دور از مهتاب
اگر چه دیر بود
وقت فنا بود
وقت رهایی بود
نه وقت سوال بود

نه وقت جواب بود
نه وقت خواب بود
نه وقت بیداری بود
هنگام مرگ بود
مرگی که به دو گل سرخ
و دو بوسه آغشته بود

 

پخش آنلاین دکلمه شعر گرچه دیر بود احمدرضا احمدی:

 

 

 

شعر بوته های گل سرخ احمدرضا احمدی

بوته های گل سرخ
در این شرجی
به رنگ مهلتی در می آیند
که به آنان داده شده است
مهلت بوته های گل سرخ
کوتاه بود


مرا دیگر درک بوته های گل سرخ
در شرجی نیست
نفسی تازه می کنم
در شرجی
به کنار بوته های گل سرخ می روم
نه قدیس هستم
نه شک دارم
می دانم همه چیز
همراه با بوته های گل سرخ
در شرجی
بر سرم آوار می شود

 

پخش آنلاین دکلمه شعر بوته های گل سرخ احمدرضا احمدی:

دانلود آلبوم عاشقانه ها احمدرضا احمدی

شعر صبح احمدرضا احمدی

چرا همه چیز در حال ذوب شدن است؟
از پیرهنی که بر تنم است
از چراغی که از سقف آویخته شده است
از دختری که در بالکن روبه روی من
گیسوانش را آرام آرام شانه می زند
زن حرفش را ناتمام رها کرد و رفت
کنارش تکه های روزنامه را
باد می برد

فصل اندکی ست
که به روی کاغذهای کاهی
به دنبال من
و عشق می دود
باران
قطره قطره
بر انگشتان من می بارد
زنی با گیسوان شانه شده
از پشت بشقاب های چینی سفید رنگ
به من لبخند می زند
آیا این پایان عمر است؟
نمی دانم


هرچند شادی ها
غصه ها در کافه
اندک اندک
بر سرم چکه می کرد
هنوز نمی دانستم
زندگی در چه حدی خوب بود
یا بد بود
گارسن چراغ های کافه را خاموش کرد
تا خانه در باران پیاده رفتم
تنها بودم

 

پخش آنلاین دکلمه شعر صبح احمدرضا احمدی:






درباره نویسنده

پوریا پلیکان

.
.
.
زخم ها مرزهای زندگی اند
ما از مرز می ترسیدیم
مرز پیراهن بود
پیراهنمان را بیرون آوردیم
و همدیگر را در آغوش کشیدیم

می ترسیدیم
و خودمان را به ملافه های سفید
به تخت خواب
چسب زخم زدیم
اما زخم هایمان عمیق تر شد
آنقدر که تخت خوابمان را بلعید
اتاق خوابمان را بلعید
شروع کرد به خوردنِ اثاثیه ی خانه
خانه را بلعید
کوچه ها، میدان ها، شهرها

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم های مادرانمان به دنیا می آییم
در زخم های یکدیگر فرو می رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می کنیم
تا مرزی کشیده باشیم میان مرگ و زندگی
مرزی
که تنها با سنگ قبر دهانش بسته می شود

#شعر_سپید #پوریا_پلیکان

دیدگاهتان را بنویسید

این را برای یک دوست بفرست