احمدرضا احمدی دکلمه شعر دکلمه های احمدرضا احمدی شعر امروز گلچین اشعار احمدرضا احمدی

دکلمه دوستت دارم احمدرضا احمدی + چند شعر دیگر به همراه متن

دکلمه دوستت دارم احمدرضا احمدی

دانلود دکلمه شعر دوستت دارم احمدرضا احمدی + چند شعر دیگر به همراه متن شعرها + پخش آنلاین + کد پخش آنلاین برای وبلاگ

 

پخش آنلاین دکلمه دوستت دارم احمدرضا احمدی:

 

دانلود فایل صوتی دوستت دارم احمدرضا احمدی:

 

 

شعر مرا نکاوید احمدرضا احمدی

مرا نکاوید

مرا بکارید

من اکنون بذری درستکار گشته ام

مرا بر الوارهای نور ببندید

از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید

گوشهایم را بگذارید

تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری کنند

چشمانم را گل میخ کنید

و بر هر دیواری

که در انتظار یادگاری کودکی ست بیاویزید

در سینه ام بذر مهر بپاشید

تا کودکان خسته از الفبا

در مرغزارهایم بازی کنند

مرا نکاوید

واژه بودم

زنجیر کلمات گشتم

سخنی نوشتم که دیگران

با آرامش بخوانند

من اکنون بذری درستکار گشته ام

مرا بکارید

در زمینی استوار جایم دهید

نه در جنگلی که زیر سایه ی درختان معیوب باشم

جای من در کنار پنجره هاست.

 

 

شعر دوستت دارم احمدرضا احمدی

دوستت دارم…
باید در چشمان نگریست،
یا در گوش‌ها گفت؟
جنبش انگشتانت که به روی هم انباشته شده بود
و مروارید چشمانت
دلیل بود؟

در عصر یک پاییز
در اتوبوس بودیم
دورمان دیوار شیشه‌ای سبز …
سبزی شیشه‌ها، زرد پاییز را
سبز خرم کرده بود.
از سبزی برگ‌ها بهار به اتوبوس نشست.
بیرون خزان در کار بود.
نمی‌دانستم در بهار درون باید گفت؟
یا در خزان برون؟

من و بهار پیاده شدیم
بهار در خیابان محو شد
پاییز در کنارم راه می‌آمد.

 

شعر صدا احمدرضا احمدی

صدا از برگ جدا شد
گسست
نشکست
ما همچنان خویش را آویختیم
به شاخه ای آشکار
به مهری که خانه مان بود
شاخه ای که هرکس می شنید
و بی پرسش می شناخت

ما در انتظار رسیدنِ میوه ی خیلی دیر بودیم
صدا در تماس ما بود
ما در نگین آغاز زندگی خود بودیم
صدا نمی دانست که شهر چیست
و چگونه ساده و غم انگیز آفتاب را نوازش می کند

صدا با دست های گرم
سرزمین آرامش اندام ما را پرداخت
ما روشنایی را پاسخ دادیم
روشنایی با چشم های بسته اش
لبخند قهرمانی خفه را
برایمان پیام آورد

ما دست هایمان را از نو شناختیم
گرم و گوناگون و زنده بود

دست ها راه را آموخت
نخستین سفر ما
خواندنِ نامه های پایتخت یک شیشه ی رنگین بود
که رنگ های آن
نان، آفتاب، آسمان، مردم خاموش
و شاخه های وسیع بود

شهر
رفتار غم انگیز آب سفال و پرندگان مرده را داشت
ما با صدا
شهر را از نو ساختیم

شهر لباس های حیرت خود را چنگ زد
شهر با ما
خنده های نازنین را عبادت کرد
هرکس درخت صدا بود
زنان، مردان، پرندگان
و کودکان میوه دادند

صدا
برگ ها را رنگ کرد
رنگ ها را در چشمان نوازنده ی کوه گستراند
ما میوه دادیم
میوه ی ما
فراموشی در ژرفای گذر کودکی مان بود
ما بینا شدیم
چه می دانستیم
که هرگز یکدیگر را نخواهیم دید
صدا به برگ بازگشت

 

شعر باغ را آب گرفت احمدرضا احمدی

باغ را آب گرفت
و تو غبار را از جام گل ها نستردی

ساقه ی تنم
درختان باغ
ماهیان
واژه های شعرهای ناسروده ام
و شهرهای ناساخته ام
همه در مرداب فرو رفتند
و تو غبار را از جام گل ها نستردی

تو نه پاسدار مهر بودی
و نه اندوه را خواباندی
اکنون در آب های ارغوانی مرداب
در گودال بیگانگی
هر یک در جام آوای خویش آویخته ایم

تو خاموش خواهی گشت
و مرا فراموش خواهند کرد

و باغ در ستیز زندگی خویش
با خویشتن خواهد زیست

شب مرداب ارغوانی
در ما خواهد نشست

و اندوه روز
در ما جوانه خواهد زد

پرنده ی قاصد را
هوای دانه خواهد برد

و قاصدک های سفید
از ما هراس خواهند داشت

مبادا تن سفیدشان
در رنگ های زندگی ما به تباهی رود

تن من چون تور
تباه خواهد گشت
و دیگر برای نوشتن نخواهم کوشید
تا دستی جدا از تن خویش بیابم

همیشه در سوگواری ها
به انتظار پاسخم

آیا به من فرصت خواهید داد
که بیایم و پنجره ی بسته را بگشایم

مگر نمی دانید
که در روزهای عید
پرنده به پنجره بازمی گردد

 

دکلمه دوستت دارم احمدرضا احمدی

سرود احمدرضا احمدی

۱

جرأتی پنهان در کوچه و در من بود

و سرانجام در تو هم جاری شد

که در بگشایی.

در همان برگریزان روحی

پاییز زاده شد

در گشاده بود و تو

پذیرفتی

که مرا به نامی می‌خوانند …

*

ما در همان فصل‌های دخترانه

با دیگران که روستا خواه بودند

ما هیان را به فریب شفافیت آب

قتل عام کردیم.

*

سرگردانی از روزهایی بود که باران مدام بارید

و تو در برگریزان باران مرا یافتی.

بهانه این بود که عروسکان خنیاگر

در جسم خداحافظی تو

در تداوم باران

خواهند مرد.

جرأت دارم که امروز بگویم:

می‌دانستم

تنت خداحافظی بود.

در لباس سیاه گمنام تو

سخن‌های ما آذین می‌شد

چرا که با همان پاییز متوقف در عروس‌های کاغذ

مرا یافته بود

و این

از وظایف پاییز برگ بود

نه من

و نه تو.

۲

در سراسر همان بهار

که فقط می‌توانستیم به ضمیر «تو» برسیم

همسرایان باران

رفتار و اندام ما دو تن را قضاوت کردند.

مادران همه

پدران مشترک

در انتظار شکست تُنگ کشتزاران ماهیان بودند

و ما دو تن

این انتظار را

تا گورستان بردیم.

*

شیپورهای متأسف

اندام ما را

تا پاییز

تشیع می‌کرد

ما جنازه‌ی خویش را به پاییز می‌بردیم

پاییز جنازه‌ی ما را بر زمین نهاد

و به تماشا رفت.

*

به محدودیت ضمایر بیندیش

که آخرین رهسپاری ما

در «تو»

به انزوا رسید.

آخرین باران حامی ما بود

تا باز رهسپار شویم.

بر من، و تو، افسوس است

که با عرفان واقعیت

از کنار هم می‌گذریم

و یکدیگر را

استفهام جاده‌های تجلی

می‌دانیم.

۳

از میزهای سفالی

تا زمانی گچی

هفته‌ها راه نیست

برگی از گذرگاه کنجکاوی ماجرای تشنگان می‌گذرد

به کنار میز می‌رسد

و شب را

جانشین روز می‌کند.

من و تو

بزرگوارانه به هم بافته می‌شویم

دوخته می‌شویم

و پارچه‌ای قدیمی می‌گردیم.

*

در قدیم نیست

هم‌اکنون است

که شیرهای آب

در خشکسالی لیاقت‌ها

تو را می‌جویند.

سلام به خشکسالی شیرهای آب

بدر آی!

به سخن درآی!

«نه»ی چندین هزار سال خفته بر لب‌های مجسمه‌ها را بگو!

امروز

در باران ِ خفته

هر «نه»

«آری» است

و «آری»

بی‌نهایت از امید و ناامیدی.

۴

در باران خفته بودی

که باران تنها نباشد.

*

سرودهای ستم

امروز

در باران ِ خفته

به خواب رفت

سواران باران را بیدار کردند

باران سرودهای ستم را

از خواب به باران آورد

اندام

باران

سرودهای ستم

و سواران

همه درهم ریخت

و تطهیر شد.

آنگاه تو بیداری را بر آن پیوند زدی.

*

زبان

زمان

ما را برای آن حقیقت مجهول

نشسته در اتاق باران

گرته می‌کند

تا در روزهای دیگر

در کمبود طرح‌های عاشقانه

با قلب‌های شیشه‌ای

هیاهو کنیم.

از مجموعه‌ی «وقت خوب مصائب»

 

 

شعر آسمان خانه‌ی ما احمدرضا احمدی

من تمام پله‌ها را آبی رفتم

آسمان خانه‌ی ما

آسمان خانه‌ی همسایه نبود

من تمام پله‌ها را که به عمق گندم می‌رفت

گرسنه رفتم

من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندمزار فقط یک جاده را می‌دیدم

که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت.

من تمام گندمزارها را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم

و هنوز نمی‌توانستم بگویم: اسب من

من فقط سفیدی اسب را گریستم

اسب مرا درو کردند.

از مجموعه‌ی «من فقط سفیدی اسب را گریستم»

 

 

شعر من اکنون احمدرضا احمدی

من اکنون صدای پا را می شناسم
من اکنون دوباره می خواهم راه بروم
و بگویم دوباره
بگویم صدا
بگویم سفید
بگویم تو
بگویم نمی دانم
و همسایه آنقدر خوب است
که می گوید: «چشم سیاه»
و من آنقدر منتظرم
که می خواهم بگویم: «تنهایی»
ولی باغ وسعتش را
به درختان داده است

 

شعر تمام دست تو روز است احمدرضا احمدی


تمام دست تو روز است
و چهره‌ات گرما
نه سکوت دعوت می‌کند
و نه دیر است
دیگر باید حضور داشت
در روز
در خبر
در رگ
و در مرگ…

از عشق
اگر به زبان آمدیم فصلی را باید
برای خود صدا کنیم
تصنیف‌ها را بخوانیم
که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت.
بمان:
که برگ خانه‌ام را به خواب داده‌ای
فندق بهارم را به باد
و رنگ چشمانم را به آب.

تفنگی که اکنون تفنگ نیست،
و گلوله‌یی که در قصه‌ها
عتیقه شده است
روبروی کبوتران
تشنگی پرندگان را دارد.

 

شعر شب احمدرضا احمدی

تا برای سفرم
ستاره ها را دانه دانه
در کوزه ی آب نهان کنم
مرا فرصت ده
مرا به بیداری فرصت ده
که تو را
ظلمت آغاز سال مرگ بدانم

من که مرگ را
از دریچه به قایق خواندم

مرگ
نام مرا بیرون به چمن نبرد

من
تو را دو نام می نهم
سیاه
سیاه

ای صحت چشمان سیاه
گندم در هراس شما
خوشه را انگور می داند
و انگور
از شراب دورتر
به راه کهکشان می رود
و در هوای قطب
شراب به کودکی من
و انگور می رسد

ما در سرما آموختیم
که غم را بشناسیم
اکنون سه بار بگو غم
بگو که بازگردد
هربار بگو ابر ابر
بگو که بازگردد

تو نامی
تو نان و شرابی
تو شرح شقایقی
تو می دانی که سنگینی شکوفه ها
بر حرکت زمین ممکن است
آسان است
و تو بازهم
سخن از پیری شاخه
و من بگو

من تو را
من مرگ را
من حرکت زمین را
من خستگی گاوان را
از حرکت زمین
من روزهای حقیقی را
من روزهای حوصله را
در تولد شکوفه
به باد سپردم
مهتاب را
به خانه ی خود
به ضیافت گل ها بردم
که تو
که تو
نام مسافر را
با کشتیبان در میان نهی
تا آب نبدد

هوا روشن تر از نخ پیراهن توست
و زمان کم رنگ تر از روی تو می شود

تو را رها نمی کند
زمین در گردش است
درختان هنوز گرم اند

ظرف ها در سرما نخواهد شکست
تبرها دیگر از ما صیقل می خواهند

درختان تبرها
خود به فصل موعود نرسیده اند

تنها صدای ارابه هاست
که هوا را ارغوانی می کنند

پس چرا در هوای ارغوان
با چهره ی خود
آب آرام برکه را سراسیمه کنیم

نام ما که به همسایه ها گفته شود
چراغ خاموش خواهد شد
انفجار در میوه ها خواهد بود
شکوفه ها کم رنگ تر از فولاد می شوند

صدای باد
صدای خستگی فلز است
و مرگ از خانه ی ما
به خانه ی همسایه می رود
اگر کلام تشیع همسایه
عطر پونه را خفه سازد
اگر کلام
اگر کلام
صیقل آهن ها را کدر کند
ما از خواب می گریزیم

تو با چشمی از سیاهی
از گذشته ی اسبان سفید
به سوی طلوع رفتی
تو شهر بودی
شهر بودی و
مه بودی
در مه تو دوست بودی
تو مُرده بودی
چشمان تو در تالار مدام سیاه می شد
دیگر شب بود

 

دکلمه دوستت دارم احمدرضا احمدی

پیشنهاد ویژه برای احمدرضا احمدی:

دانلود با کیفیت :
128px








درباره نویسنده

پوریا پلیکان

.
.
.
زخم ها مرزهای زندگی اند
ما از مرز می ترسیدیم
مرز پیراهن بود
پیراهنمان را بیرون آوردیم
و همدیگر را در آغوش کشیدیم

می ترسیدیم
و خودمان را به ملافه های سفید
به تخت خواب
چسب زخم زدیم
اما زخم هایمان عمیق تر شد
آنقدر که تخت خوابمان را بلعید
اتاق خوابمان را بلعید
شروع کرد به خوردنِ اثاثیه ی خانه
خانه را بلعید
کوچه ها، میدان ها، شهرها

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم های مادرانمان به دنیا می آییم
در زخم های یکدیگر فرو می رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می کنیم
تا مرزی کشیده باشیم میان مرگ و زندگی
مرزی
که تنها با سنگ قبر دهانش بسته می شود

#شعر_سپید #پوریا_پلیکان

دیدگاهتان را بنویسید

این را برای یک دوست بفرست