احمدرضا احمدی دکلمه شعر دکلمه های احمدرضا احمدی شعر امروز گلچین اشعار احمدرضا احمدی

دکلمه چند شعر از احمدرضا احمدی – از فرط چشمان تو – از آلبوم دوستت دارم

دکلمه احمدرضا احمدی از فرط چشمان تو

از فرط چشمان تو با صدای احمدرضا احمدی از آلبوم دوستت دارم دانلود چند دکلمه شعر با صدای احمدرضا احمدی + متن شعرها. شعر از فرط چشمان با تو + شعر زیباترین قول و…

 

پخش آنلاین از فرط چشمان تو با صدای احمدرضا احمدی:

 

 

فایل صوتی:

 

شعر از فرط چشمان تو احمدرضا احمدی

یک عمر انتظار دیدارت
در خاموشی و دریا
به انتهای کوچه خیره شدیم

در یک پاییز
در انتهای شبی
که آویخته به گل های یخ بود
نقبی زدی
و به انتهای زمین رفتی

فرسنگ ها از خانه دور شدی
در انتهای زمین ایستاده بودی و
ساعت حرکت قطار را
که به بهشت می رفت
پرسیده بودی
جواب تو
در زیرزمین بخار می شد
ملایم مُرده بودی


از فرط چشمان تو از خواب بیدار می شدم
زبان مادری را انکار می کنم
سپس شاخه های درختان
در پرواز کبوتران گرم می شوند
و ما شاخه های گرم را
در زمستان مهمان هستیم

راستی بگویم
آن هنگام
که در زیر شاخه های درختان
با یکدیگر گفتگو
و حتا نجوا می کردیم
شاخه های درختان
در بهار می لرزیدند
و در زمستان
صدای ما را نمی شنیدند

در همین فصل زمستان بود
که در حضور ما
و شاخه های عریان درختان
جهلی اندک چراغان می شد

ما از گرمای این جهل
لختی گرم می شدیم و
شاید سپس می سوختیم

در یک بهار
به خاطر دارم
در زیر شاخه های درختان
عروس هیچ عقیده ای
درباره ی آینده نداشت
پس فروریخت

گل های ریخته به زیر درختان
در آن سال ها
در سزاواری فنا هیچ
اشک می شدند
آسمان آبی بود

در کنار شاخ های گل یخ
چنان حریق عظیم بود
که ما یکدیگر را باغ صدا می کردیم

چنان حریق عظیم بود
که اساطیر طغیان می کردند
و شکوفه های گیلاس
در آن حریق میوه می شدند

ما می دانستیم حریق
در ابتدای تابستان رخ داده است

ما در کنار حریق
ابتدای تابستان ایستادیم

ما می توانستیم ایستاده بمیریم
اما صبر کردیم
که پرسش های شما را
درباره ی آن عروس در بهار
که فروریخت پاسخ دهیم

زمان از چشمان ما فرو ریخت
نگریستم
همه ی شما در پایان تابستان
نگاه کردیم
می دانستیم
همه ی شما پرهیاهو
اما غیرواقعی هستید

پیر بودید و پروقار
مزور بودید

من از آن روز
فقط آن پیرزن را به یاد دارم
که در باغ
سراغ آهنگران را می گرفت
که با طوطی او
به دریا رفته بودند
و هنوز از دریا
بیرون نیامده بودند

مکث کردم
شعله های آتش را نگاه کردم
اقامت من
در زیر شاخه های درختان
در کنار حریق کوتاه بود

اما کافی بود که بدانم
دلباختگان در کنار حریق سبز می شوند و
روشن می شوند

دلباختگان را احترام داشتم
که حریق دوباره جوانه زد
و ما به دنبال دلیلی
برای زنده ماندن بودیم


کوتاه گفتم صبر کنید
من شاید دوباره بازگردم
و کفش ها را بپوشم

جامه ی سفید را از خیاط بگیرید
دوباره به دلباختگان خیره شوم
و به آن ها رویایم را بسپارم
تا برای فصلی دیگر
رویا را در خانه ذخیره کنم


آری چنین بود که روز حریق
رخسار چهره های آدمی را
که در دریا
و روزهای تعطیل غرق می شد
در تقویم خودم نوشتم

ناگهان سکوت
دریا محض شد
در انتهای دریا
جاده ای را دیدیم
که شریف و دل انگیز
در ابتدای انفجار میوه ها
در سبد پایان داشت

همسایه ها
سبد میوه را
در یک روز تعطیل گم کردند

اما من می دانستم
قلب من بسیار از خانه دور بود

همه ی ما این درد را می دانستیم
ما حتا می دانستیم
در شب های سراسر آشکار
وقتی سخن از مرگ می آید
همه غایب می شوند و
لباس های کهنه را به دریا می ریزند

ما همچنان منتظر ایستاده بودیم
لباس های کهنه بر تن ما بود
قلب آواره ی من
از کنار جمعیتی عبور کرده بود
که به تشییع تابوت هایی
در باران بهاری می رفتند
من به گل و غم آغشته بودم

ساعت اعلام مرگ را هم می دانستیم
من و مرگ
هر دو
آمیخته به چهره ی بارانی تو بودیم

تنها در آفتاب نشسته بودیم
که باران آمد
پس ما پنهان شدیم

تمام روز را در باران
بی پروا به دنبال تو رفتیم
باران بود

از روی پل که عبور می کردیم
می گفتم
مرا دل انگیز به خانه ات راه بده
جاده ادامه دارد
من راه را گم کرده ام
هنوز باران می آمد

جمعیت بسیار از کنار آن حریق
عبور کرده بودند
همه ی ما می دانستیم
آن جمعیت بسیار
این سوال ابدی را پرسیده بودند
که حریق چگونه
و در چه زمانی پایان می یابد
و سبد دریا
در چه زمانی به خانه ما می آید

اما هنگامی که ما از آن ها می پرسیدیم
آن ها با آهی کوتاه می گفتند
شب چه پهناور است
ما هم آموخته بودیم که بگوییم
زمین خشک است و
باران نمی بارد

در کنار جاده ایستادیم
حریق را دیدیم
که در آغاز هر فصل شعله ور می شد
و در پایان هر فصل
فقط دود بود

 

شعر زیباترین قول تو احمدرضا احمدی


زیباترین قول تو این است

که هرگز باز نخواهی آمد

زاده ی قول تو هستم

در غبار

پس می دانم

که رنج در خانه است

در انتها ی پله ها خانه دارد

تنها انزوای من است

که در باران مرا شکر می کند

که تا صبح فردا

زنده هستم

چرا

تمام هفته را با پاروی شکسته

در خانه ماندم

خانه کوچک بود

در خلوتی خانه

از میان همه ی عادت ها

و سوگند ها

فقط تو را صدا کردم

زیباترین قول تو این است

که هرگز باز نخواهی آمد

 

شعر از آن سیاره که من آمده ام احمدرضا احمدی

 

از آن سياره كه من آمدم
حقيقت عشق
برف بود
كه آب ميشد
با من بگوييد
كه مي توانم در آفتاب
دو سه بار گياه را تلفظ كنم
غروب ها كه آفتاب را
از بام پارو كرده ام
برگ هاي تابستاني را به زمستان
برده ام
و در ساعت مقرر
دواي قلبم را خورده ام
بي كران
بوسه ها كه در خانه بجا
گذاشته ام
به خيابان آمدم
و ساعت زيستن را
از عابران
پرسيدم
اكنون به شما مي گويم
عابرات سكوت كردند

 

شعر پوشیده احمدرضا احمدی

پوشیده و آسان

به تو می پیوستم

هنگام که یک قطره باران

بر ملافه های کهنه می چکید

و معنی دریا می داد

برگ چنان، برگ آسا

آسمان چنان، آسمان آسا

بر سرم می ریخت

که از آن زن

که از آن مرد

که در باران گم شدند

فقط یک چتر به یادگار داشتم.

باران دیگر نمی بارید.

احمدرضا احمدی

کتاب: ویرانه های دل را به یاد می سپارم

 

دکلمه احمدرضا احمدی از فرط چشمان تو

شعر از سرما احمدرضا احمدی

از سرما هم اگر نمی‌مردیم

از عشق می‌مردیم

این دست‌های تو

پاسخ روز را خواهد داد

اگر گم شوند

همیشه در سایه‌های تابستان می‌مانم

بی‌آنکه نام کوچه‌ی بن‌بست را بدانم

در انتهای کوچه یک کوه است

و چون قلب از حرکت بازماند

و چون شکوفه فولاد شود

و میوه نشود

من ندانسته

در یک صبحگاه تابستانی

راهم را بر گندم‌زار به‌دوزخ به‌بهِشت

متوقف می‌کنم

به خانه‌ی تو می‌آیم

موها را تازه شانه کرده‌ای

از ایشان ساعت حرکت

قطار را پرسیده‌ای

هر کس ترا ببیند

گمان نمی‌کند

که قطار سه‌روز است

در برف مانده

پس ایستگاه‌ها

در زمستان گم می‌شود

و هر کس ندانسته

مرگ را صدا می‌کند

پس دیدار کنیم

از لادنی که در گلدانِ شکسته

گُل داد

پس با پای پیاده

در این سنگلاخ بدویم

این اردیبهشت

این فروردین

حتی سراسر تابستان ما را تسلی نیست

پس چگونه

در این کوچه‌های بن‌بست

سرازیر شدیم

دیگر ما مانده‌ایم و تا پایان عمر

این پرسش

شاخه‌ها در قدم‌های ما

چه هستند

آغاز خلقت

آیا گل جوانه زده بود

در چشمان من

در گرمای مرداد ماه

در آفتاب

ساعت‌ها گفتگو کردیم

از مجموعه‌ی ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم

 

 

شعر سپیده احمدرضا احمدی

 

…این جمله های طولانی

سرانجام به خیابانی طولانی

منتهی می شود

که تو در انتهای آن خیابان ایستاده ای

که در قلمرو آواز تو

حزن روییده است

اکنون به خاطر آن حزن

تا سپیده در خیابان

منتظر می مانیم

 

 

شعر درختانی را از خواب بیرون می آوریم احمدرضا احمدی

 

درختانی را از خواب بیرون می آورم

درختانی را در آگاهی كامل از روز

در چشمان تو گم می كنم

توكه

با همه ی فقر و سفره بی نان

در كنارم نشسته ای

لبخند برلب داری

در چهار جهت اصلی

چهار گل رازقی كاشته ای

عطر رازقی ما را درخشان

مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد

همه چیز را دیده ایم

تجربه های سنگین ما

ما را پاداش می دهد

كه آرام گریه كنیم

مردم گریز

نشانی خانه خویش را گم كرده ایم

لطف بنفشه را می دانیم

اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی كنیم

ما نمی دانیم

شاید در كنار بنفشه

دشنه ای را به خاك سپرد باشند

باید گریست

باید خاموش و تار

به پایان هفته خیره شد

شاید باران باشد

ما

من و تو

چتر را در یك روز بارانی

در یك مغازه كه به تماشای

گلهای مصنوعی

رفته بودیم

گم كردیم

 

 

شعر کبریت زدم احمدرضا احمدی

 

کبریت زدم
تو برای این روشنایی محدود گریستی
سراپا در باد ایستادم
من فقط یک نفرم
اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما می‌برند
از مهتاب که به خانه بازگردم
آهنها زنگ خورده‌اند
شاعران نشانی باد را گم کرده‌اند
زنبوران عسل را فراموش کرده‌اند
افق بی‌روشنایی در دستان تو نازنین جان می‌بازند

من گل سرخ بودم
که سراسرِ مهتاب را شکستم
راه برای شاعران سال‌خورده هموار بود
من شاعر جوان
مردمکان چشمانم را رها می‌کردم
که شهر را از دور ببینم
دیده بودم تصویری از عشق ندارم
شب به خیر.

 

دکلمه احمدرضا احمدی از فرط چشمان تو

شعر من بسیار گریسته ام احمدرضا احمدی

 

من بسیار گریسته ام

هنگامی كه آسمان ابری است

مرا نیت آن است

كه از خانه بدون چتر بیرون باشم

من بسیار زیسته ام

اما اكنون مراد من است

كه از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شكوفه های گیلاس بی هراس

بی محابا ببینم
این خواب ها که در این اتاق آشفته است

مدام مرا با شتاب

از خانه بیرون می برد

به ندرت از پنجره کوچه را نگاه می کنم

که ولگردان یکدیگر را پند می دهند

که امروز برای ماندن در کوچه کافیست

گلهای آفتابگردان را به خانه آورده ایم

اما در لیوان

جای نمی گیرند

از این پس

از امروز

باید مدام

آب لیوان را عوض کنیم

بسیار زیستم

اما اکنون مراد من است

که در خیابان های اسفالت

اسبان سفید را ببینم

که به سوی ماه فروردین می روند

دیگر دیر است

خوب این بود

که رویای من در این سن

سامان گیرد

بسیار آموخته بودم از تخت بیمارستان

از ملافه های همیشه سفید

در این ایوان

که اکنون ایستاده ام

سال تحویل می شود

با این فاصله ی خانه من تا بیمارستان

با همه ی کوچه ها و درختان و آواز پرندگان بر شاخه ها

هنوز بوی دوای بیهوشی

از بیمارستان

به دماغم می رسد

در این ایوان که اکنون ایستاده ام

سال تحویل می شود

در آن غروب ماه اسفند

از همه ی یاران شاعرم

در این ایوان

یاد کرده ام

مادرم در این ایوان

در روزی بارانی

سفره را پهن کرده بود

برای فهرست عمر من ناتمام گریه کرده بود

همه ی عمر

در پی فرصتی بود

که برای من در این ایوان

از یک صبح تا یک شب

گریه کند

شفای من

سالها پیش

در یک غروب پاییزی

در خیابانی که سر انجام دانستم

انتها ندارد

گم شد

مادرم در ایوان

وقوع خوشبختی را برای ما دو تن

– من و مادرم

حدس زده بود

پاییز آمیخته به سایه و روشن ابر

به خانه ما سقوط کرد

از هفته پیش

صدای برگ ها را شنیده بودیم

آمیخته به ابر بودم

زبانم لکنت داشت

قدر و منزلت اندوه را می دانستم

از هنگامی که گریه ام

بر من عارض شد

قدر گریه را هم دانستم

همسایه ها به من می گفتند

اندوه به تو لطف داشته است

که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است

مادرم

در نخستین روز ماه اسفند

وفات یافت

هیچ روزی از اسفند های عمر

برای من آنقدر عتیقه نبود

مادرم گریسته بود

مادرم از درد رها شده بود

در کوچه های ژرف

او را تشییع کردیم

آنگاه از آسمان

بر سر ما

هزاران پرنده

نازل شد

پرندگان زنبق های ارزانی بودند

که از حول و وحشت ما از مرگ

گاه تا غروب آفتاب در کوچه می ماندند

بسیاز زیسته ام

تمام شب

برادرم بال گسترد

امید پرواز داشت

نمی خواست یاد آورد

که انسان است و بال ندارد

از ترسم

از بام

به کوچه رفت

ما دیگر برادرم را ندیدیم

همچنان که دیگر مادرم را هم ندیدیم

دیگر از فراز بام

از صبح تا شب

مهاجران را میدیدیم

که عکس های جوانی را

می سوختند

تا از سرما

به خوابی ابدی فرو نروند

عصر ها

ما گاهی صدای سوت قطار را می شنیدیم

گاهی از زنبق های پژمرده

یاد می کردیم

که پرنده شدند

و سپس پژمرده شدند

گاهی زنانی را می دیدیم

که از دفن شوهران باز گشته بودند

آنها را زنان دیگر

محاصره می کردند

و از آنها مدام می پرسیدند

که شوهران در هنگام مرگ

چه پرنده ای را صدا می کردند

عزیز دل

پس بگذار

ما گلدان را آب بدهیم

و با دیدگان آمیخته به اشک

برای هوا خوری

به کوچه ها برویم

اتاق ها را دوباره

رنگ سفید بزنیم

عزیز من حوصله کن

شاید معجزه ای رخ دهد

اتاق ها خودبخود

سفید شوند

نازنین من

می دانی که من و تو

بسیار فقیر هستیم

هراسان و تنها

از این کوچه

به آن خیابان می رویم

این وصیت نیست

لبخند را دوست دارم

من بسیار گریسته ام

سر انجام بوته های اطلسی

گل می دهد.

 

 

شعر از صبح احمدرضا احمدی

صدای خش خش گندم ها را

از کودکی شنیده بودی

هنگام گشودن

فرهنگ لغت

کلمه ی شاخساران را دیده بودی

سپس از پنجره، شاخساران را نگاه کرده بودی

که چگونه از کلمه ی شاخساران

در فرهنگ لغت

می گریزند.

احمد رضا احمدی

کتاب: ویرانه های دل را به یاد می سپارم

 

دکلمه احمدرضا احمدی از فرط چشمان تو

 

پیشنهاد ویژه برای احمدرضا احمدی:

(روی تصویر کلیک کنید)

 

دانلود آلبوم ایوان مداین احمدرضا احمدی

دانلود آلبوم ایوان مداین احمدرضا احمدی

 

دانلود با کیفیت :
128px








درباره نویسنده

پوریا پلیکان

.
.
.
زخم ها مرزهای زندگی اند
ما از مرز می ترسیدیم
مرز پیراهن بود
پیراهنمان را بیرون آوردیم
و همدیگر را در آغوش کشیدیم

می ترسیدیم
و خودمان را به ملافه های سفید
به تخت خواب
چسب زخم زدیم
اما زخم هایمان عمیق تر شد
آنقدر که تخت خوابمان را بلعید
اتاق خوابمان را بلعید
شروع کرد به خوردنِ اثاثیه ی خانه
خانه را بلعید
کوچه ها، میدان ها، شهرها

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم های مادرانمان به دنیا می آییم
در زخم های یکدیگر فرو می رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می کنیم
تا مرزی کشیده باشیم میان مرگ و زندگی
مرزی
که تنها با سنگ قبر دهانش بسته می شود

#شعر_سپید #پوریا_پلیکان

دیدگاهتان را بنویسید

این را برای یک دوست بفرست