احمد شاملو دکلمه شعر دکلمه های احمد شاملو شعر معاصر گلچین اشعار شاملو

کاشفان فروتن شوکران شاملو صوتی + متن اشعار

کاشفان فروتن شوکران شاملو

کاشفان فروتن شوکران از مجموعه دکلمه های شاملو از اشعار خودش است. فایل صوتی این آلبوم در این مطلب موجود است + متن تمام شعرها به تفکیک.

پخش آنلاین قسمت اول کاشفان فروتن شوکران شاملو:

دانلود فایل صوتی قسمت اول کاشفان فروتن شوکران شاملو:

:

پخش آنلاین قسمت دوم کاشفان فروتن شوکران شاملو:

دانلود فایل صوتی قسمت دوم کاشفان فروتن شوکران شاملو:

متن اشعار آلبوم کاشفان فروتن شوکران شاملو

شعر غافلان هم سازند شاملو

این شعر به چه گوارا تقدیم شده است

غافلان
هم‌سازند،
تنها توفان
کودکانِ ناهمگون می‌زاید.

هم‌ساز
سایه‌سانانند،
محتاط
در مرزهای آفتاب.
در هیأتِ زندگان
مردگانند.

وینان
دل به دریا افگنانند،
به‌پای دارنده‌ی آتش‌ها
زندگانی
دوشادوشِ مرگ
پیشاپیشِ مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زیسته بودند،
که تباهی
از درگاهِ بلندِ خاطره‌شان
شرمسار و سرافکنده می‌گذرد.

کاشفانِ چشمه
کاشفانِ فروتنِ شوکران
جویندگانِ شادی
در مِجْری‌ِ آتشفشان‌ها

شعبده‌بازانِ لبخند
در شبکلاهِ درد
با جاپایی ژرف‌تر از شادی
در گذرگاهِ پرندگان.

در برابرِ تُندر می‌ایستند
خانه را روشن می‌کنند.
و می‌میرند.

۲۵ اردیبهشتِ ۱۳۵۴

شعر با چشم ها شاملو

با چشم‌ها

ز حیرتِ این صبحِ نابجای

خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق

بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای،

دستانِ بسته‌ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:

«ــ اینک

چراغ معجزه

مَردُم!

تشخیصِ نیم‌شب را از فجر

در چشم‌های کوردلی‌تان

سویی به جای اگر

مانده‌ست آن‌قدر،

تا

از

کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمانِ شب

پروازِ آفتاب را !

با گوش‌های ناشنوایی‌تان

این طُرفه بشنوید:

در نیم‌پرده‌ی شب

آوازِ آفتاب را!»

«ــ دیدیم

(گفتند خلق، نیمی)

پروازِ روشنش را. آری!»

نیمی به شادی از دل

فریاد برکشیدند:

«ــ با گوشِ جان شنیدیم

آوازِ روشنش را!»

باری

من با دهانِ حیرت گفتم:

«ــ ای یاوه

یاوه

یاوه،

خلایق!

مستید و منگ؟

یا به تظاهر

تزویر می‌کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی.

ور تایبید و پاک و مسلمان

نماز را

از چاوشان نیامده بانگی!»

هر گاوگَندچاله دهانی

آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:

«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را

از ما دلیل می‌طلبد.»

توفانِ خنده‌ها…

«ــ خورشید را گذاشته،

می‌خواهد

با اتکا به ساعتِ شماطه‌دارِ خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب

از نیمه نیز برنگذشته‌ست.»

توفانِ خنده‌ها…

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیرِ آتش در جانم

پیچید.

سرتاسرِ وجودِ مرا

گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخیِ تمامیِ دریاها

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقتِشان بود

احساسِ واقعیتِشان بود.

با نور و گرمی‌اش

مفهومِ بی‌ریای رفاقت بود

با تابناکی‌اش

مفهومِ بی‌فریبِ صداقت بود.

(ای کاش می‌توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی‌دریغ باشند

در دردها و شادی‌هاشان

حتا

با نانِ خشکِشان. ــ

و کاردهایشان را

جز از برایِ قسمت کردن

بیرون نیاورند.)

افسوس!

آفتاب

مفهومِ بی‌دریغِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب‌گونه‌یی

آنان را

اینگونه

دل

فریفته بودند!

ای کاش می‌توانستم

خونِ رگانِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم

ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ

بر شانه‌های خود بنشانم

این خلقِ بی‌شمار را،

گردِ حبابِ خاک بگردانم

تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می‌توانستم!

۱۳۴۶

شعر هرگز از مرگ شاملو

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.

هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد.

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی‌افکندن ــ

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

دیِ ۱۳۴۱

شعر در اینجا چار زندان است شاملو

در اینجا چار زندان است، به هر زندان دوچندان نقب

در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد، در زنجیر

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی

به ضرب دُشنه ای کشته است.

از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغُشته است.

از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری، نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جستند

کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می شکسته اند.

من اما هیچ کس را، در شبی تاریک و توفانی نکشتم

من اما راه بر مرد ربا خواری نبستم

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم.

در این جا چار زندان است، به هر زندان دو چندان نقب و

در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

در این زنجیریان هستند مردانی، که مردار زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی، که در رویایشان هر شب، زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

من اما در زنان چیزی نمی یابم

گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش

من اما در دل کُهسار رویاهای خود، جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علف های بیابانی

که میرویند و میپوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سردِ پست

جرم این است

جرم این است

در اینجا چار زندان است شاملو
در اینجا چار زندان است شاملو

شعر دختران انتظار شاملو

دختران دشت!

دختران انتظار!

دختران اميد تنگ

در دشت بي كران،

و آرزوهاي بيكران

در خلق هاي تنگ!

دختران خيال آلاچيق نو

در آلاچيق هائي كه صد سال! ـ

از زره جامه تان اگر بشكوفيد

باد ديوانه

يال بلند اسب تمنا را

آشفته كرد خواهد . . .

دختران رود گل آلود!

دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود!

دختران عشق هاي دور

روز سكوت و كار

شب هاي خستگي!

دختران روز

بي خستگي دويدن،

شب

سرشكستگي! ـ

در باغ راز و خلوت مرد كدام عشق ـ

در رقص راهبانة شكرانة كدام

آتش زداي كام

بازوان فواره ئي تان را

خواهيد برفراشت؟

افسوس!

موها، نگاه ها

به عبث

عطر لغات شاعر را تاريك مي كنند.

دختران رفت و آمد

در دشت مه زده!

دختران شرم

شبنم

افتادگي

رمه! ـ

از زخم قلب آبائي

در سينة كدام شما خون چكيده است؟

پستانتان، كدام شما

گل داده در بهار بلوغش؟

لب هايتان كدام شما

لب هايتان كدام

ـ بگوئيد! ـ

در كام او شكفته، نهان، عطر بوسه ئي؟

شب های تارِ نم نمِ باران ـ كه نيست كار ـ

اكنون كدام يك ز شما

بيدار مي مانيد

در بستر خشونت نوميدي

در بستر فشرده ی دلتنگي

در بستر تفكر پر درد رازتان

تا ياد آن ـ كه خشم و جسارت بود ـ

بدرخشاند

تا ديرگاه، شعله ی آتش را

در چشم بازتان؟

بين شما كدام

ـ بگوئيد! ـ

بين شما كدام

صيقل مي دهيد

سلاح آبائي را

براي

روز

انتقام؟

شعر وارطان شاملو

وارطان

بهار، خنده زد و ارغوان شکفت

در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار…

وارطان سخن نگفت؛

سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…

وارطان سخن بگو

مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته‌ست

وارطان سخن نگفت؛ چو خورشید

از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت…

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت…

وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد:

«زمستان شکست» و رفت…

شعر وارطان شاملو
وارطان شاملو

 

 

اگر در قرن ها پیش شعرهایی با محتوای عاشقانه _ عارفانه داشته ایم (یعنی شعرهایی که مخاطبِ شاعر صراحتن معلوم نبوده اند که یک انسان است یا موجود فراطبیعی)، در این شعر شاملو ما محتوایی عاشقانه _ اجتماعی داریم. در ابتدا که مشغولِ خواندن شعر هستیم، احساس می کنیم که مخاطبِ شعر یک انسان است. اما با نگاهی عمیق تر می توان این مخاطب شعر را “اجتماع” تفسیر کرد.
شاعر می گوید: «درخت با جنگل سخن مي‌گويد/ علف با صحرا/ ستاره با کهکشان/ و من با تو سخن مي‌گويم.»
درخت جزئی از جنگل است، علف جزئی از صحرا، ستاره جزئی از کهکشان، و شاعر جزئی از مخاطبِ این شعر.
آیا شاعر جزئی از اجتماع نیست؟
البته که نگاه اول نیز کاملن درست است. یعنی شاعر می تواند با کلامی شاعرانه، خودش را جزئی از معشوقه اش بداند. و در هر صورت، بسیار زیباست. بسیار زیباست.

 

شعر عشق عمومی شاملو

 

اشک رازي‌ست
لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.

قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني…

من درد ِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.


درخت با جنگل سخن مي‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.

در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.

۱۳۳۴

شعر ساعت اعدام شاملو

 

در قفلِ در کلیدی چرخید

لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید

در قفلِ در کلیدی چرخید

بیرون
رنگِ خوشِ سپیده‌دمان
ماننده‌یِ یکی نتِ گم‌گشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
سوراخ‌های نی
دنبالِ خانه‌اش…

در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید

در قفلِ در
کلیدی چرخید.

۱۳۳۱

شعر از عموهایت شاملو

 

نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه‌ی بامِ کوچکش
به خاطرِ ترانه‌یی
کوچک‌تر از دست‌های تو

نه به خاطرِ جنگل‌ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره
روشن‌تر از چشم‌های تو

نه به خاطرِ دیوارها ــ به خاطرِ یک چپر
نه به خاطرِ همه انسان‌ها ــ به خاطرِ نوزادِ دشمن‌اش شاید
نه به خاطرِ دنیا ــ به خاطرِ خانه‌ی تو
به خاطرِ یقینِ کوچکت
که انسان دنیایی‌ست
به خاطرِ آرزوی یک لحظه‌ی من که پیشِ تو باشم
به خاطرِ دست‌های کوچکت در دست‌های بزرگِ من
و لب‌های بزرگِ من
بر گونه‌های بی‌گناهِ تو

به خاطرِ پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله می‌کنی
به خاطرِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به خاطرِ یک لبخند
هنگامی که مرا در کنارِ خود ببینی

به خاطرِ یک سرود
به خاطرِ یک قصه در سردترینِ شب‌ها تاریک‌ترینِ شب‌ها
به خاطرِ عروسک‌های تو، نه به خاطرِ انسان‌های بزرگ
به خاطرِ سنگفرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطرِ شاهراه‌های دوردست

به خاطرِ ناودان، هنگامی که می‌بارد
به خاطرِ کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطرِ جارِ سپیدِ ابر در آسمانِ بزرگِ آرام

به خاطرِ تو
به خاطرِ هر چیزِ کوچک هر چیزِ پاک بر خاک افتادند
به یاد آر
عموهایت را می‌گویم
از مرتضا سخن می‌گویم.

۱۳۳۴

شعر مرثیه شاملو

 

گفتند:
«- نمی‌خواهیم
نمی‌خواهیم
که بمیریم!»

گفتند:
«- دشمنید!
دشمنید!
خلقان را دشمنید! »

چه ساده
چه به سادگی گفتند و
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!

و مرگِ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاشِ از پی زیستن
به رنج‌بارتر گونه‌یی
ابلهانه می‌نمود:
سفری دُشخوار و تلخ
از دهلیزهای خَم‌اندرخَم و
پیچ‌اندر‌پیچ
از پی هیچ!

نخواستند
که بمیرند
یا از آن پیش‌تر که مرده باشند
بارِ خِفّتی
بر دوش
برده باشند.

لاجرم گفتند:
«- نمی‌خواهیم
نمی‌خواهیم
که بمیریم!»

و این خود
وِردگونه‌یی بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تَک
از گردنه‌های گردناکِ صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گُرده‌ی ایشان
مردانی
با تیغ‌ها
برآهیخته.

و ایشان را
تا در خود بازنگریستند
جز باد
هیچ
به کف‌اندر
نبود. –
جز باد و به جز خونِ خویشتن،
چرا که نمی‌خواستند
نمی‌خواستند
نمی‌خواستند
که بمیرند.

۷ اسفندِ ۱۳۴۴

کاشفان فروتن شوکران شاملو

باقی آلبوم های شاملو:

تمام آلبوم ها به همراه متن کامل هستند.

!روی تصاویر کلیک کنید!

 

 

آلبوم صوتی مدایح بی صله شاملو

آلبوم مدایح بی صله شاملو + متن اشعار

دانلود آلبوم ابراهیم در آتش شاملو

دانلود آلبوم ابراهیم در آتش شاملو

دکلمه اشعار نیما با صدای شاملو

دکلمه اشعار نیما با صدای شاملو + متن

چیدن سپیده دم مارگوت بیکل با صدای شاملو

چیدن سپیده دم مارگوت بیکل با صدای شاملو + متن

ساعت پنج عصر لورکا با صدای شاملو

ساعت پنج عصر لورکا با صدای شاملو + متن

سبز تویی که سبز می خواهم لورکا با صدای شاملو

سبز تویی که سبز می خواهم لورکا با صدای شاملو + متن

کاشفان فروتن شوکران شاملو

کاشفان فروتن شوکران شاملو + متن

شازده کوچولو شاملو

شازده کوچولو شاملو فایل صوتی به همراه متن کامل

شب شعر آمریکا شاملو

شب شعر آمریکا شاملو فایل شعرخوانی + متن تمام اشعار

دانلود باغ آینه شاملو

دانلود باغ آینه شاملو + متن اشعار

دانلود آلبوم در آستانه شاملو

دانلود آلبوم در آستانه شاملو + متن

سیاه همچون اعماق آفریقای خودم شاملو

سیاه همچون اعماق آفریقای خودم شاملو + متن

سکوت سرشار از ناگفته هاست

سکوت سرشار از ناگفته هاست + متن

ترانه های میهن تلخ یانیس ریتسوس با صدای شاملو

ترانه های میهن تلخ یانیس ریتسوس با صدای شاملو

دانلود آلبوم ققنوس در باران شاملو

دانلود آلبوم ققنوس در باران شاملو

شعر پریا با صدای شاملو به همراه متن و تفسیر

دخترای ننه دریا شاملو

دخترای ننه دریا شاملو + متن

پیشنهاد ویژه برای احمد شاملو:

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

این مطلب را دوست داشتید؟ اشتراک گذاریِ آسان:






درباره نویسنده

پوریا پلیکان

.
.
.
زخم ها مرزهای زندگی اند
ما از مرز می ترسیدیم
مرز پیراهن بود
پیراهنمان را بیرون آوردیم
و همدیگر را در آغوش کشیدیم

می ترسیدیم
و خودمان را به ملافه های سفید
به تخت خواب
چسب زخم زدیم
اما زخم هایمان عمیق تر شد
آنقدر که تخت خوابمان را بلعید
اتاق خوابمان را بلعید
شروع کرد به خوردنِ اثاثیه ی خانه
خانه را بلعید
کوچه ها، میدان ها، شهرها

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم های مادرانمان به دنیا می آییم
در زخم های یکدیگر فرو می رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می کنیم
تا مرزی کشیده باشیم میان مرگ و زندگی
مرزی
که تنها با سنگ قبر دهانش بسته می شود

#شعر_سپید #پوریا_پلیکان

دیدگاهتان را بنویسید

این را برای یک دوست بفرست