شعر امروز غلامرضا بروسان نقد و آموزش شعر نقد و تفسیر شعرهای بروسان

تحلیل شعر تو واقعی بودی بروسان : علیرضا قاسمیان خمسه

تحلیل شعر تو واقعی بودی بروسان : علیرضا قاسمیان خمسه. تو واقعی بودی نه مثل دستگیره نه مثل در تو واقعی بودی مثل اندوه در مزرعه گندم

تحلیل قاسمیان خمسه از شعر تو واقعی بودی بروسان

برای شاعر، چیزی که واقعی‌تر است از خوشه‌های گندمِ قابل تماشا و لمس‌شدن، اندوهِ غیرقابل تماشا و لمس‌نشدنیِ در میانِ آن‌هاست. کنار شاعر بایستیم. شاعری که اجازه‌ی این ایستادن را به ما هدیه کرده. بایستیم و از خود بپرسیم : قطار واقعی‌ست یا رفتن؟ ایستگاه یا انتظار؟ مکان‌ها واقعی‌اند و یا اثری که روی ما میگذارند؟ واقعیت چیست؟ پیش‌تر هم نوشته بودم : سوال‌ها ذهن را زنده نگه میدارند و اتفاق خجسته‌ای‌ست اگر اثر با سوال‌های نهفته‌ی درون خود، بر سطح قطور یخِ برکه‌ی ذهن ما ضربه‌هایی بزند. ضربه‌هایی که شکاف حاصل از آن‌ها در نهایت ما را از زمستان نجات خواهد داد.
اثر را در سه ساحت زبانی تحلیل کنیم. نخست ساحت صوری (ویترین اثر) : تکرار عبارت “نه مثلِ”، در پی هم آمدن واژگانی که آغازشان در “دَ” مشترک است و حتی تقدم واژه‌ی “دستگیره” نسبت به “در” مجموعا یک سیالیت و درواقع غنای موسیقیایی به اثر بخشیده است. دوم ساحت تخیل : مشاهده‌ی رد آن دشوار نیست. انتخاب مزرعه‌ی گندم حاصل پرواز تخیل هست. منتهی نقطه‌ی آغاز این پرواز ساحت اندیشه بوده است. “گندم” قلب ساختمان این شعر است و جایگزین کردن آن با واژه‌ای دیگر شعر را تخریب خواهد کرد. این به خاطر بار معنایی واژه‌ی گندم در ناخودآگاه جمعی ما و همچنین دایره‌ی واژگان مربوط به آن است. و آخر هم ساحت اندیشه : همان آشنایی‌زدایی از مفهوم “واقعیت” و دعوت ما به دوباره اندیشیدن در مورد این مفهوم که یادداشت را با آن آغاز کردم.


متن شعر تو واقعی بودی غلامرضا بروسان

تو واقعی بودی

نه مثل دستگیره

نه مثل در

تو واقعی بودی

مثل اندوه در مزرعه گندم

به تو فکر کردم

آنقدر فکر کردم

که سرم را کشتم

کبک ها ناپدید شدند

و پرستویی در سکوت فرو رفت تا کمر

آب ها کم عمقند

و زندگی بیشتر از زندگی زیبا نیست.

“غلامرضا بروسان”

از کتاب: در آب ها دری باز شد / چاپ اول، پاییز 92

در آب ها دری باز شد بروسان

در آب ها دری باز شد بروسان

بررسی شعرهای دیگر توسط قاسمیان خمسه:

 
 
 
 
 

این مطلب را دوست داشتید؟ اشتراک گذاریِ آسان:






درباره نویسنده

پوریا پلیکان

.
.
.
زخم ها مرزهای زندگی اند
ما از مرز می ترسیدیم
مرز پیراهن بود
پیراهنمان را بیرون آوردیم
و همدیگر را در آغوش کشیدیم

می ترسیدیم
و خودمان را به ملافه های سفید
به تخت خواب
چسب زخم زدیم
اما زخم هایمان عمیق تر شد
آنقدر که تخت خوابمان را بلعید
اتاق خوابمان را بلعید
شروع کرد به خوردنِ اثاثیه ی خانه
خانه را بلعید
کوچه ها، میدان ها، شهرها

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم های مادرانمان به دنیا می آییم
در زخم های یکدیگر فرو می رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می کنیم
تا مرزی کشیده باشیم میان مرگ و زندگی
مرزی
که تنها با سنگ قبر دهانش بسته می شود

#شعر_سپید #پوریا_پلیکان

دیدگاهتان را بنویسید

این را برای یک دوست بفرست