شعر امروز شهرام شیدایی نقد و آموزش شعر نقد و تفسیر شعرهای شهرام شیدایی

تحلیل شعر پایین دره شهرام شیدایی : علیرضا قاسمیان خمسه

تحلیل شعر پایین دره شهرام شیدایی

تحلیل شعر پایین دره شهرام شیدایی : علیرضا قاسمیان خمسه. کنارِ رودخانه آتش روشن کرده‌ای و فکرِ برگشتن به یک‌جایی در آتش می‌سوزد.

تحلیل علیرضا قاسمیان خمسه بر شعر پایین دره شهرام شیدایی

در آخرین لحظه‌های پیش از غرق شدن، تصاویری از سرتاسر زندگی‌ در کسری از ثانیه پیش چشمانمان می‌آیند. آب ابتدا این تصاویر را این خاطرات را غرق میکند بعد به سراغ تنمان می‌آید. شعله‌ی کبریت پسری در ترمینال، ابتدا امیدش به ماندن در شهر دختری که دوست میدارد را میسوزاند، بعد به نوک سیگارش میرسد. برای او که در این شعر زیست میکند، سرایت آتشِ روشن شده کنار رودخانه به کفشش به لباسش دردی به مراتب کم‌تر دارد تا احاطه شدن و مرگِ “فکرِ برگشتن به جایی” توسط این آتش. پدیده‌های لمس نشدنی بیشتر در معرض خطر‌اند، آسیب‌پذیرترند و این حقیقتی‌ست که کسی انگار باید به ما یادآوری‌اش کند. این شعر به زیبایی این یادآوری را انجام میدهد. چیدمان عناصر مختلف این تصویر شعری به گونه‌ای‌ست که ما سوختن این “فکر” را، این پدیده‌ی انتزاعی را، به وضوح سوختن جانداری در آتش میبینیم و لمس میکنیم. آتشی که در این شعر، به خواست شاعر، نه با بُعد گرمابخشش نه با بُعد نورآفرینش بلکه تنها با بُعد سوزانندگی‌اش حضور پیدا کرده است.

متن شعر پایین دره شهرام شیدایی

خندیدن در خانه ای که می سوخت – پایین دره

پایینِ دره

رودخانه‌ای می‌پیچد

و رو به آسمان عوعو می‌کند

رو به ابرها رو به ماهِ گرسنه

این زبانِ همین جاست

زبانِ خانه‌گیِ این دره.

می‌توانی آرام‌تر باشی

می‌توانی قاتلی باشی که آزاد شده‌ای

و تندتر بدوی، با بقچة زیرِ بغلت تندتر

بدوی سمتِ خانه‌ات

و ببینی چراغ هنوز روشن است

و زنت پشتِ پنجره

و از دور داد بزنی: منم ! من برگشته‌ام .

*

اسمت پشتِ سرت می‌دود

چند قدم دورتر

تو از آن متنفری

تاریکی‌ست، کسی نمی‌بیند

اسمت را زیرِ دندان می‌گیری

مثلِ غذا خوردن

و بعد حمله می‌کنی حمله به اسم‌ها

تاریکی‌ست، کسی نمی‌بیند

اسمِ زنت شَهرت پسرت

همه را با غیظ می‌بلعی .

دره را پایین می‌آیی

باید از این رودخانة سگ‌شده چیزی بخوری

تشنه‌ای، می‌ترسی رودخانه هارت کند

برمی‌گردی ، تشنه‌تر

می‌ترسی ، از اسمت می‌ترسی

ترس از این‌که نکند واقعاً قاتل باشی.

تاریکی‌ست ، کسی نمی‌بیند

رودخانه این کار را می‌کند ، تو هم .

رو به آسمان عوعو می‌کنی

و با پاهایِ پشتی‌ات زمین را می‌کَنی

حمله می‌کنی به شعرهایی که نوشته‌ای حمله می‌کنی

رو به آسمان رو به ابرها رو به ماه

داد می‌زنی: قبلاً بله

بله قبلاً شعر

تاریکی‌ست ، کسی نمی‌بیند

قبلاً شعر می‌گفتم و حالا قاتلم

تاریکی‌ست ،

کسی نمی‌بیند

*

کنارِ رودخانه ایستاده‌ای

تاریکی بود کسی نمی‌دید

و تو تنهاترین کسی بودی که در عمرم درباره‌اش حرف‌زده‌بودم .

کنارِ رودخانه آتش روشن کرده‌ای

و فکرِ برگشتن به یک‌جایی

در آتش می‌سوزد.

قطعه ای از کتاب خندیدن در خانه ای که می سوخت؛ اثر زنده یاد شهرام شیدایی

بررسی شعرهای دیگر توسط قاسمیان خمسه:

 
 
 
 
 

این مطلب را دوست داشتید؟ اشتراک گذاریِ آسان:






درباره نویسنده

پوریا پلیکان

.
.
.
زخم ها مرزهای زندگی اند
ما از مرز می ترسیدیم
مرز پیراهن بود
پیراهنمان را بیرون آوردیم
و همدیگر را در آغوش کشیدیم

می ترسیدیم
و خودمان را به ملافه های سفید
به تخت خواب
چسب زخم زدیم
اما زخم هایمان عمیق تر شد
آنقدر که تخت خوابمان را بلعید
اتاق خوابمان را بلعید
شروع کرد به خوردنِ اثاثیه ی خانه
خانه را بلعید
کوچه ها، میدان ها، شهرها

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم های مادرانمان به دنیا می آییم
در زخم های یکدیگر فرو می رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می کنیم
تا مرزی کشیده باشیم میان مرگ و زندگی
مرزی
که تنها با سنگ قبر دهانش بسته می شود

#شعر_سپید #پوریا_پلیکان

دیدگاهتان را بنویسید

این را برای یک دوست بفرست